آمد کنارم نشست، سرش را به دامنم گذاشت ،
پاهاش را دراز کرد و چشمهاش را بست:
کارم از تکیه گذشته.دلم میخواهدتوی بغلت بمیرم.
[سال بلوا / عباس معروفی]
بالهای شکستهی پروانهها را ترمیم میکرد
اما نیاز داشت کسی قلب آسیب دیدهی
او را ترمیم کند که ناگهان همگی رفتند
او ماند و خودش و دو بالِ شکستهی دردناک.
خدایا
شاید اگه من جات بودمنمیزاشتم اون شب چیزیشون بشه ،
میزاشتم علی به ۲۰۷مشکیش برسه ،
میزاشتم سپهر لباس دامادیشو تن بزنه ،
میزاشتم مانی برگرده پیش باباش ،
میزاشتم سینادوباره صبح بلند بشه و به گلاش برسه ،
نمیزاشتم ی دختر مغز باباشو کف خیابون ببینه ،
میزاشتم عاشقا بجای بغل کردن جنازه
عشقشون تن گرمشونو بغل کنن ،
میزاشتم جوونا سالم برگردن خونه هاشون ،
خدایا اگه جات بودم نمیزاشتم سر بی گناه بالای دار بره ،
نمیزاشتم به دخترامون تجاوز بشه ،
نمیزاشتم مزاری باشه که خانواده ها سرش برقصن ،
خدایا اگه جات بودم این همه خانواده رو داغدار نمیکردم.
برایمغروربودنبایدسیسوپرستیژشمداشتهباشی،همینجوریمیریتوقیافهمافکرمیکنیمکرولالی.