دَمـان ؛
نشد دیگه.. باید میرفتم،موندن من چیزی رو درست نمیکرد بعضی وقتا همین میشه؛همه وجودت میخواد بمونه،دلت گ
تمام شد عزیزِمن،نه دیگر اشکی مانده که برا تو بریزم ،
نه ذهنی مانده که به تو فکر کنم ،
نه قلبی که در آن ساکن شوی و نه نایی برای جنگیدن ،
بعد تمام آن روزها،من فرسوده،خسته وخالی شده ام.
حال اگر به سراغم بیایی و روبه رویم بنشینی و
دم از پشیمانی بزنی،به تاریکی تمام لحظاتی که
بی تو گذشت قسم،تورا نخوام دید...