من اون شب رو گریه نکردم،
ولی بعدش، هر بار که اتفاقی افتاد، یه بار هم به یاد اون شب گریه کردم....
اره عزیزم، شاید من هر شب خوابتو ببینم و دائم بهت فکر کنم.
اما نمیخوام اینجا باشی، چون مطمئنم بودنت نهتنها چیزی رو درست نمیکنه، بلکه خرابترش هم میکنه.
تو هیچوقت درست نبودی و هیچوقت تلاشی برای درست بودن نکردی. این برام واضح بود که من باید میرفتم، چون جایی توی زندگیت نداشتم.
حالا دیگه به نقطهای رسیدم که حتی دلم هم نمیخواد برگردم.
دیگه نمیخوام از خودم مایه بذارم برای چیزی که فقط یکطرفه بود.
من ازت یاد گرفتم که بعضی وقتا باید دل کند، حتی وقتی هنوز دوست داری.
این جدایی فقط پایان نبود، شروعی بود برای من؛ برای اینکه خودمو پیدا کنم، نفس بکشم و دیگه برای کسی که قدرم رو نمیدونه، نسوزم.
من رفتم، چون اینطوری بهتر بود، چون کار درستی بود.
#ناشناسِ_آشنا.
با منی که تو بچگی قطب های نا همسان
آهن ربا رو به زور به همدیگه میچسبوندم
از لجبازی حرف نزن؛)
و ای کاش بدانند که ما روزی برای جشن گرفتن نمیخواهیم؛
که اگر به ما امنیت و محبت هدیه میدادید شاید دختران شادتری بودیم!
قوی ترین ظرافتِ جهان امیدوارم روزی برسه که با خیال راحت،هرطور که دوست داشتی،بدون هیچ قضاوتی،تو خیابون قدم بزنی و با صدای بلند بخندی: )
#اِلی_نویس
برای انسانبودن زیادی ناکافی هستم.
دوست داشتم گل بابونهای باشم که با بوسهی خورشید، روزهایش گرم میشد. ابری نرم که در آغوش باد، سفر را تجربه میکرد. درختی کهنسال که آرزوهای کودکان را میشنید و با لبخندی به بازی آنها نگاه میکرد. نور خورشید که امید را به زمین میبخشید. آهنگ موردعلاقهی یکفرد که لحظات را با آن زندگی میکرد. کتابی که کلمات محزون را در آغوش گرفته بود. یک روح، یک قلب، چشم، پروانه. دوست داشتم هر چیزی باشم جز آدمیزاد اندوهگین.
آنقدر همه چیز را تحمل کردهای که دیگران
یادشان رفته در سینهی تو هم قلبی هست.
اِما.