(( انگشتانش بین کلید های سیاه و سفید پیانو میلغزد،نُت به نُت از شعری مینوازد که موسیقی اش همانند آغوش توست؛درست وسطِ نواختن یک نُت را اشتباه زد،اشک از گونه هایش جاری شد و بارِ دیگر تو را به یاد آورد.))
دَمـان ؛
مِن بَمیرم تِه دَردِ دِلِسه مِه مازندرون؛)
ولی وقتی میبینم هر روزی که داره میگذره، یهگوشه ای از وطنم نابود میشه و کاری از دستِ من برنمیاد؛ داره ذره ذره اُساره وجودم و میمَکِِِ..
هیچ وقت مستقیم نگفتم دوستت دارم، اما
من حاضر بودم واسه یه لبخند پنج ثانیه ایت
سه ساعت مسخره بازی دربیارم؛)
دلم میخواد چمدونم رو ببندم گوشیم رو هم بزارم تو خونه یه بلیط قطار بگیرم به مقصد گیلان_رشت و برم وسط جنگلا و قشنگی های رشت زندگی کنم...
دَمـان ؛
ولی اون آیی که جورابمیپوشن>>>>
ولی اون آقایونی که حلقه ازدواجشون رو تحت هر شرایطی در نمیارن>>>>