امروز که خونه مادر بزرگم بودم خیلی رندوم رفتم دم در، به هیچی فکر نکردم، ذهنم خالی بود، فقط به آدما نگاه کردم،داشتن عادی زندگی میکردن،حالشون خوب یابد بود، توخودشون ریخته بودن، نور افتاب مثل شیار از لای درختا افتاده بود زمین، ماشینا حرکت میکردن،باد میومد، زندگی جریان داشت، فقط فهمیدم که باید به ذهنم استراحت بدم، به هیچی فکر نکنم، فقط به زیبایی که دورمه نگاه کنم و حتی اگرم نیست خودم بسازمش.
دارچین🍊"
نینی زنداییم "کیمیا" بدنیا اومد، من اومدم خونه مادر بزرگم موندم و چون توخونه هیچکس نبود و مامانم باید پیش زنداییم میبود اینجاروزای قشنگیو گذروندم،یه استایل جدید پیداکردم ووقتی گلای جدید توباغچه رو دیدم کلی ذوق زده شدم،امیدوارم این بچه بچه خوبی بشه و تومخ نشه تابتونم باخیال راحت مخفف میا صداش کنم😭🌿🍓"
تا ابد عاشق اونی میمونم که میاد باهم درباره صابر/سعید حرف میزنیم و برام از فیلماش سکانس میفرسته تا ادیت کنم و حالم خوب بشه😭"
اینم یه ویدیو کوتاه که ساختم با صدای مورد علاقم 😭🍓🌿"