ملیکاهم امروز رفتتت ما فردا میریم میخوام ابرنگمو ببرم با ملیکا تو سرسبزی اونجا نقاشیییی کنیمم و چسب و نشاسته و اینارم برداشتم که بریم تودل طبعت و بوی گل و صدای پرنده ها کارای خمیری درست کنیم، و مییریم چشمه و اب میخوریم ، روبروی خونه مادربزرگم یه جوبه که آب ازونجا میاد نمیشه خورد ابش خنکه ولی ما همیشه پاهامونو میزاریم توی جوب گاهی یه برگ سیاه میاد رد میشه و فکر میکنیم سوسکه پاهامونو سریع بلند میکنیم ، به سمت مخالف جوب که حرکت میکنیم آب با شدت میشه و خیس میشیم بعد که میریم خونه شب از پادرد نمیتونیم بخوابیم، شبا باهم یواشکی حرف میزنیم جوری که شوهرخاله ها میگن ساکت میشید یانه و صداشون درمیاد اما ما ۲ دقیقه اروم میگیریمو دوباره ادامه میدیم،چراغ قوع امو برداشتم تا این سری که رفتم زیر پتو همو بتونیم ببینیم،قبل خواب ۸ شب که میشه گله گوسفندا از کوه میان و صدای بع بعشون کل اطرافو پر میکنه میریم نزدیکشون اهمیت نمیدیم که کنه ها شب امونمون نمیدن و بدنمون تاصبح میخاره ما خوش میگذرونیم، فرشای خونه قرمزه و طبقه بالا که بزرگ تر پایینه رو نوه هاپر میکنن فوتبال بازی میکنیم یا بالشتو برمیداریم و پرت میکنیم ظهر که ساعت ۳ میشه همع خوابن ، اون موقع وقت دردودلای منو ملیکاست توی حیاط میشینیم و حرف میزنیم تا وقتی که همه بلند شن ، بعدش میریم بیرون و میگردیم، همیشه منتظریم تا اون سوپر مارکتی که توش خوراکی داره اما هیچوقت بازنیست یروزی بازشه تاتونیم خرید کنیم، شب که میشه باملیکا توتاریکی و با ایرپاد علیضتوری میبینیم و بخاطر سم بودن زیاد نمیتونیم خندمونو کنترل کنیم و پتورو گاز میگیریم باملی میریم امامزاده و چون اونجا یه قبرستون ترسناکه میترسیم و برمیگردیم، ولی توی امامزاده پره از پروانه های بال قشنگ که باهاشون بازی میکنیم، مارمولکای بزرگ رو روی کوه ها پیدا میکنیم و یادگاری میزاریم،توی باغی که توی حیاط خونه روستاست باملیکا ساعت ۳ میریم و انواع میوه هارو میچینیم میشوریم و نمک میزنیم و میخوریم لباسا و حتی جوراب و روسریامون همیشه باهم سته و همه بهمون میگن خواهرای افسانه ای،ریز ریز میخندیم و دست همو میگیریم و راه میریم بعدشم ایرپاد میزاریم و آهنگ قدیمی گوش میدیم و از همه این روزای خوب لذت میبریم:)))) ☘.