هدایت شده از ִֶָ سبزینه
بالاخره بهار رسید.
نه با صدای بلند، نه ناگهانی، بلکه آروم، درست مثل وقتی که کسی از خوابِ ظهر بیدار میشه و هنوز خمیازه میکشه.
درختها کمکم سبز شدن، ابرها سفیدتر و دلپذیرتر شدن، و هوا، یهجور دلنشین رطوبت گرفته. نه سرد، نه گرم. فقط، "خوب".
روی بالکن خونه، یه تشک گلگلی پهن میکنی. پتو و بالش هم میذاری کنارش، همونایی که بوی آفتاب و تمیزی میدن.
گربهتو بغل میکنی، با اون تنِ گرم و چشمهای نیمهبازش، و میاریش روی تشک.
شیر موزتو میریزی توی لیوان مورد علاقهت و میذاری کنار دستت.
میری سراغ لپتاپ، یه فیلم خوب لازم داری برای این عصر دلچسب. با یه دست میگردی دنبال فیلم، با اون یکی دست، گربهت رو ناز میکنی. آرومه. چشمهاش بستهست. یه دنیای کوچیک و بیصدا بین شما دو تا در جریانه.
فیلم رو که پیدا کردی، تکیه میدی به دیوار. بالش پشتت، پتوی نرم روی پاهات، گربه توی بغلت، شیر موز کنار دستت…
همه چیز همونجوریه که باید.
یکی دو ساعت میگذره. آفتاب آرومآروم از روی تشک کنار میره. هوا ملایمتر میشه. فیلم تموم میشه، ولی حسِ خوبش هنوز مونده.
تو چشمهاتو میبندی و با خیال آسوده، توی دل بهار، کمی استراحت میکنی.:>
"setare"