توی ۱۷ اکتبر سال ۲۰۱۴ این دو نفر میرن اگدن یوتا تا یه شب با دوستاشون باشن و خوش بگذرونن و لیسی دوست صمیمی تانی هم اونجا بوده (معلوم نیست همونی بوده که با ویکتوریا بهش خیانت کرده یا نه)
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
توی ۱۷ اکتبر سال ۲۰۱۴ این دو نفر میرن اگدن یوتا تا یه شب با دوستاشون باشن و خوش بگذرونن و لیسی دوست
دوستاشون اون شب میفهمن که این دو نفر با هم یجورین و مثل همیشه نیستن اما چون نمیخواستن یه دعوای بزرگ راه بندازن چیزی نمیگن لیسی بعدا میگه که ویکتوریا کم کم داشته متوجه میشده که تانی داره خودشو ازش جدا میکنه و برای ویکتوریای حسود این خیلی براش بد بوده
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
دوستاشون اون شب میفهمن که این دو نفر با هم یجورین و مثل همیشه نیستن اما چون نمیخواستن یه دعوای بزرگ
توی اون مهمونی تانی و ویکتوریا باهم دعواشون میشه و ویکتوریا میره توی سرویس بهداشتی و درو قفل میکنه و یکم اونجا میمونه و بعد یه مدت میاد بیرون و به تانی میگه که وقتشه بریم پاشو جمع کن تانی میاد مخالفت کنه اما ویکتوریا میگه که صبح باید بره سرکار و باید زود بخوابه
اینجا لیسی رو میرسونن خونه و با تانی همو بغل میکنن و تانی بهش میگه که دوستش داره و متاسفانه اون اخرین باری بوده که کسی تانی رو زنده میبینه
ساعت یک شب ۱۸ اکتبر پلیس اگدن یه تماس داشتن که یه نفر داشته گزارش قتل تانی رو میده و وقتی میرسن سر صحنه ویکتوریا رو متعجب و خونی پشت فرمون ماشین میبینن ازش میپرسن تانی کجاست و میگه توی ماشینه و تانی رو کاملا خونی توی ماشین پیدا میکنن و ازش میپرسن سلاحی هم هست و ویکتوریا میگه که چاقوم توی ماشینه
هیچ کاری از دست پلیس برنمیومده و چون تانی متأسفانه فوت کرده بوده
اینجا پلیس ویکتوریا رو دستگیر میکنه اما معلوم بوده کلا تو باغ جدیت کارش نبوده و همش میپرسیده که: حالش خوبه؟ من فقط میخواستم بترسونمش و قصد اسیب رسوندن بهش رو نداشتم
فرداش لیسی به دانا زنگ میزنه تا حال تانی رو بپرسه و ببینه دیشب رسیده خونه اما دانا میگه هیچکدومشون دیشب خونه نیومدن و اینجا جفتشون خیلی نگران میشن و لیسی میگه فکر کنم ویکتوریا یه بلایی سر تانی اورده باشه
ساعت ۱۰ صبح ۱۸ اکتبر پلیس میرن در خونه تانی و به پدر و مادرش میگن که چه اتفاقی افتاده
حالا اصلا داستان چی بوده؟
اون شب وقتی ویکتوریا و تانی لیسی رو میرسونن خونش طبق روتین همیشگیشون شروع به دعوا میکنن
تانی پشت فرمون بوده و ماشین رو میبره توی پارکینگ تا بتونن بهتر دعوا کنن و همو بزنن اینجا ویکتوریا یهو قاطی میکنه و میگه من دیگه نمیتونم ادامه بدم و چاقوی جیبیش رو در میاره و متاسفانه ۴۶ بار توی نقاط مختلف به تانی چاقو میزنه بعد خودش میشینه پشت فرمون و ماشین رو میبره توی پارکینگ پشت یه کلیسا و زنگ میزنه به یکی از دوستاشون و با ترس و تعجب میگه که خیلی ترسیده و تا به خودش اومده دیده به تانی یه عالمه چاقو زده و کشتتش
بعد دستگیری ویکتوریا شروع میکنه به چرتوپرت گفتن و میگه من بیگناهم و اگه بخواین گناهو بندازین گردن من خودکشی میکنم اما توی دادگاه گناهشو گردن میگیره و یه سری حرفا میزنه که خیلیم وایرال میشه
https://www.youtube.com/watch?v=uwHeRVFjhh0
این لینک حرفاش نیست ولی لینک ویدیو دادگاهشه که میبینین اصلا عین خیالش نیست
ویکتوریا میگه که:
من درک میکنم که خیلیا از این قتل ناراحتن، خود منم ناراحتم و هیچ توجیهی برای کارم ندارم. من دندون تانی رو شکستم و مادرش کمکمون کرد که این قضیه رو مخفی کنیم. من هیچ چیزی برای گفتن ندارم و من یه هیولام
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
ویکتوریا میگه که: من درک میکنم که خیلیا از این قتل ناراحتن، خود منم ناراحتم و هیچ توجیهی برای کارم ن
که در اصل این حرفو میزنه تا کمی خانواده تانی رو مقصر جلوه بده و اونارو بی مسئولیت نشون بده و خیلی از رسانهها این قسمت رو کات کردن و فقط قسمت اول و اخر حرفاشو گذاشتن