فرداش لیسی به دانا زنگ میزنه تا حال تانی رو بپرسه و ببینه دیشب رسیده خونه اما دانا میگه هیچکدومشون دیشب خونه نیومدن و اینجا جفتشون خیلی نگران میشن و لیسی میگه فکر کنم ویکتوریا یه بلایی سر تانی اورده باشه
ساعت ۱۰ صبح ۱۸ اکتبر پلیس میرن در خونه تانی و به پدر و مادرش میگن که چه اتفاقی افتاده
حالا اصلا داستان چی بوده؟
اون شب وقتی ویکتوریا و تانی لیسی رو میرسونن خونش طبق روتین همیشگیشون شروع به دعوا میکنن
تانی پشت فرمون بوده و ماشین رو میبره توی پارکینگ تا بتونن بهتر دعوا کنن و همو بزنن اینجا ویکتوریا یهو قاطی میکنه و میگه من دیگه نمیتونم ادامه بدم و چاقوی جیبیش رو در میاره و متاسفانه ۴۶ بار توی نقاط مختلف به تانی چاقو میزنه بعد خودش میشینه پشت فرمون و ماشین رو میبره توی پارکینگ پشت یه کلیسا و زنگ میزنه به یکی از دوستاشون و با ترس و تعجب میگه که خیلی ترسیده و تا به خودش اومده دیده به تانی یه عالمه چاقو زده و کشتتش
بعد دستگیری ویکتوریا شروع میکنه به چرتوپرت گفتن و میگه من بیگناهم و اگه بخواین گناهو بندازین گردن من خودکشی میکنم اما توی دادگاه گناهشو گردن میگیره و یه سری حرفا میزنه که خیلیم وایرال میشه
https://www.youtube.com/watch?v=uwHeRVFjhh0
این لینک حرفاش نیست ولی لینک ویدیو دادگاهشه که میبینین اصلا عین خیالش نیست
ویکتوریا میگه که:
من درک میکنم که خیلیا از این قتل ناراحتن، خود منم ناراحتم و هیچ توجیهی برای کارم ندارم. من دندون تانی رو شکستم و مادرش کمکمون کرد که این قضیه رو مخفی کنیم. من هیچ چیزی برای گفتن ندارم و من یه هیولام
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
ویکتوریا میگه که: من درک میکنم که خیلیا از این قتل ناراحتن، خود منم ناراحتم و هیچ توجیهی برای کارم ن
که در اصل این حرفو میزنه تا کمی خانواده تانی رو مقصر جلوه بده و اونارو بی مسئولیت نشون بده و خیلی از رسانهها این قسمت رو کات کردن و فقط قسمت اول و اخر حرفاشو گذاشتن
دانا میگه که ویکتوریا توی طول دادگاه حتی یه نیم نگاهم بهمون ننداخته و اصلا ناراحت و پشیمون به نظر نمیرسیده