با اینکه جنیفر اصلا با باباش ارتباطی نداشته هیچوقت حس نکرده بوده که کودکی عجیبی داره و زندگی کاملا عادیای داشته و یه دختر کوچولوی مهربون و خوشحال و بشدت کنجکاو بوده، همیشه داشته سوال میپرسیده طوری که اعصاب دیگران رو خورد میکرده و بعد از مثلا 200 تا سوال بقیه بهش میگفتن جنیفر بسه
و الین از اونجایی که یه سینگل مام یا همون یه مادر سینگل بوده و باید خرج هر دونفرشون رو میداده مجبور بوده اگه اشتباه نکنم سه تا شغل مختلف داشته باشه و واسه همین همیشه نمیتونست پیش جنیفر باشه ولی با این حال هیچوقت یه آدم غریبه از جنیفر مراقبت نمیکرد و جنیفر هروقت که پیش مادرش نبود پیش یکی دیگه از اعضای خانوادش بود و همه خیلی اهمیت میدادن بهش و تلاش میکردن نذارن هیچ ترومایی براش به وجود بیاد
توی سال 1990 جنیفر هشت سالشه و توی تابستون بین کلاس دوم و کلاس سومه
الین و جنیفر اون موقع پنج سال بوده که توی یه آپارتمان توی طبقه همکف توی یه منطقه خوب توی دیکینسون زندگی میکردن
پدربزرگ و مادربزرگ جنیفر توی همون خیابون یکم اونورتر زندگی میکردن اونم بخاطر اینکه میدونستن الین یه مادر مجرده و میخواستن حواسشون بهشون باشه و بابابزرگ جنیفر توی اون محله خیلی فعال بوده واسه همین وقتی میبینه اوضاع توی دیکینسون مثل اسمش داغونه میاد بین خونه خودشون و خونه فعلی جنیفر اینا یه خونه برای جنیفر اینا میخره و جنیفر و الین قرار بوده تا اخر اون تابستون برن توی خونه جدیدشون زندگی کنن
یه روز توی اگوست سال 1990 جنیفر 8 ساله و مامانش میرن توی خونه جدیدی که بابابزرگ جنیفر براشون خریده بوده و تا یکم سروسامون بدن همچیو و تو اگوست و هوا توی تگزاس خیلی گرمه واسه همین کلی حشره نیش میزنه جنیفر رو و همین نیشا باعث اتفاق افتادن پرونده شدن یجورایی
اون شب وقتی جنیفر و الین برمیگردهن خونه جنیفر کلی نیش حشره رو بدنش بود و همش داشت خودشو میخاروند حالا با اینکه جنیفر خودش یه اتاق داشت توی خونشون چون از تاریکی میترسید همیشه پیش مامانش میخوابید و از اونجایی که الین خودشم تنها بود هیچ مشکلی نداشت با این قضیه بلکه خودشم دوست داشت جنیفر پیشش بخوابه که شب تنها نباشه یه رابطه دو سویه بود رسما
حالا یه روتین خیلی گوگولی هم داشتن اونم این بوده که هرشب الین برای جنیفر یه داستان میخوند بعد یکم با هم صحبت میکردن بعد الین جنیفر رو میبوسید به هم میگفتن دوست دارم و همو بغل میکردن میخوابیدن
و اون شب توی اگوست 1990 هم دقیقا همین کارو میکنن
بعد الین به جنیفر میگه امروز خیلی خسته شدیم امشب باید زودتر بخوابیم و این داستانابعد همو بغل میکنن و میخوابن
ولی بخاطر نیش اون حشرات جنیفر داشته توی خواب همش خودشو میخارونده و در اون حال به الین هم لگد میزده الین بیدار میشه میبینه جنیفر داره همش وول میخوره و حالش خرابه واسه همین سعی میکنه یکم هلش بده اونورتر ولی میبینه تاثیر گذار نیست واسه همین بیدارش میکنه میگه زیادی داری وول میخوری میشه امشب بری تو اتاق خودت بخوابی؟ و جنیفر هم بهش میگه از اونجایی که خیلی دوستت دارم امشب میرم اتاق خودم :)😭😭
از اونجایی که هوا خیلی گرم بوده جنیفر انقد پنجره اتاقشو باز کرده بوده تا هوا بیاد داخل و پردههاش هم کنار زده شده بودن و داخل اتاق معلوم بوده بعد برای اینکه خودشو اروم کنه میره داخل کمدو نگاه میکنه زیر تختو نگاه میکنه تا به خودش نشون بده که هیچ چیزی تهدیدش نمیکنه چون از تاریکی میترسیده و توی ذهنش اوج اتفاق ترسناکی که ممکن بوده براش بیوفته این بوده که یهو از زیر تختش یا از توی کمدش یه هیولا بیاد بیرون ولی برای اینکه خودشو اروم کنه میره چراغ خواب کنار تختشم روشن میکنه تا اتاق تاریک تاریک نباشه از اونجایی که روتین قبل از خوابشو با مامانش انجام داده بوده نمیتونسته بره بیدارش کنه بهش بگه بیا برام قصه بگو چون میدونسته مامانش خستهست و دلیلش برای اینکه اومده تو اتاق خودش هم همینه برای همین تصمیم میگیره خودش با خودش یه روتین انجام بده یه کتاب داستان برمیداره و همچنین قلکشو و شروع میکنه به شمردن پولای توی قلک (مثل گوسفند شمردن) و بعد کتابشو میخونه و در همون حین خوابش میبره حالا چند دقیقه یا شاید چند ساعت بعد وقتی جنیفر چشماش هنوز بستهست حس میکنه که بدنش داره جابجا میشه که این برای هممون پیش اومده که خوابیدیم بعد حس میکنیم داریم از بجای بلند پرتاب میشیم و بعد با ترس از خواب میپریم و میبینیم توی محیط امن خودمونیم و حالمون بهتر میشه چون میبینیم همه چیز خوبه و اون حسه صرفا یه خواب بوده اما برای جنیفر این اتفاق نمیوفته