دیگه هرچقدر که اِد و مایکل تلاش میکردن بچه هارو آروم کنن، اما چون موقعیت اینجوری بوده که بچهها برای یه مدتی آروم میشدن و بعد یکی میزد زیر گریه و بقیه هم پشت سرش شروع میکردن به گریه کردن موفق نمیشدن و اِد خیلی ترسیده بود چون میدونست اگه بچه ها همینجوری گریه کنن اکسیژن بیشتری مصرف میشه و اون مقدار اکسیژنی که داخل تریلر هست حتی زودتر از اون تایمی که باید تموم میشه
12 13 ساعت بود که این 27 نفر زیر زمین دفن شدن و این به اندازه کافی خطرناک و ترسناک هست ولی بعد یه اتفاق خطرناکتر دیگه شروع میکنه به افتادن
اد و بچهها متوجه میشن بخاطر اینکه تریلر خیلی قدیمی بوده و اینا زیر زمین دفنش کرده بودن و وزن اون خاکی که روی سقف و کنار دیواره ها بوده فشار وارد میکرده به تریلر سقف تریلر داره خم میشه و میاد پایین
و همه بچهها میدونستن که اگه از گرسنگی و کمبود هوا نمیرن قطعا در و دیوار تریلر میریزه روشون و همشون زیر آوار و خاک میمونن
مایکل 14 ساله میگه که من نمیخوام اینجا بمیرم
مایکل تا اینجا هم خیلی بزرگسالانه رفتار کرده بوده یعنی مثلاً بچههارو آروم کرده بوده به اد کمک کرده بوده ولی اینطوری بود که اگه دست رو دست بذاریم هممون اینجا میمیریم
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
مایکل 14 ساله میگه که من نمیخوام اینجا بمیرم مایکل تا اینجا هم خیلی بزرگسالانه رفتار کرده بوده یعنی
و میره به اد میگه ما باید هرچه سریعتر از اینجا بریم بیرون و تنها راه خروج اون حفره روی سقفه و باید یه جوری از اونجا بریم بیرون و اد اینطوریه که خب ما اگه از اینجا بریم اون بیرون بازم به احتمال 99.9% اون سه تا اون بیرونن و کافیه ببینن ما داریم تلاش میکنیم که فرار کنیم تا بهمون شلیک کنن
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
و میره به اد میگه ما باید هرچه سریعتر از اینجا بریم بیرون و تنها راه خروج اون حفره روی سقفه و باید ی
ولی مایک اینطوریه که من اگه قرار باشه بمیرم ترجیح میدم ریسک کنم و تو هوای آزاد بمیرم نه این زیر
اینجاست که هر 27 نفر دست به دست هم میدن تا از تنها راه موجود فرار کنن؛ همه تشکای توی تریلر رو جمع میکنن و میذارن روی هم تا بتونن برن روی تشک ها و به حفره روی سقف دسترسی پیدا کنن و بچهها تا جایی که اون تشکا میتونستن وزنشونو ساپورت کنن میرفتن روی سقف و فشار وارد میکردن به اون حفره
و بقیه بچه ها میرفتن روی شونه بچههای دیگه
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
[ جودیهفینگتون ] *
مثلاً جودی یکی از دخترایی بوده که هم قدبلند بوده هم استخون بندی درشتتری داشته و هم قویتر بوده و نصف بچهها میرفتن روی شونههای جودی تا بتونن به سقف دسترسی پیدا کنن
اد و مایکل هم پایههای ثابت بودن [ یعنی حتی استراحت هم نمیکردن ]
ساعت ها روی اون تشک ها وایمیستن و اون صفحه اهنی رو هل میدن و این درحالیه که حتی نمیدونن دارن چیکار میکنن نمیدونستن که حفره قفله؟ چه چیزی روشه؟ جوش کاریش کردن و چسبوندنش به حفره؟ اصلاً نمیدونستن دارن چیکار میکنن فقط داشتن هل میدادن
و اونقدر هل میدن که موفق میشن به اندازهای که یه دست از اون بین رد بشه اون صفحه آهنی رو بزنن کنار
مایکل دستشو از اون بخش رد میکنه تا ببینه چی روی اون صفحه آهنیه و میگه اوکی اینا یه وزنهای چیزی گذاشتن روی حفره
نمیتونسته حدس بزنه چی ولی میدونسته یه چیزی اونجا هست و همین باعث میشه متوجه شن که صفحه قفل نیست و صرفا یه چیزی روشه و به هل دادن ادامه میدن و انقدر اینو هل میدن که موفق میشن کامل این صفحه آهنی رو از روی حفره کنار بزنن