یه شب یکی از همسایهها اد رو برای شام دعوت میکنه و اد هم قبول میکنه و این همسایه یکی از فامیلهای زن بدبختشون رو دعوت میکنه و اد کلللل شب به این بندهخدا زل میزنه
این خانواده یک پسربچه داشتن و نصف شب پسر این خانواده با احساس دوتا دست دور گردنش که داشتن خفش میکردن از خواب بیدار میشه و میبینه اد بالاسرشه و اد خیلی اروم ازش میپرسه اون دختره که امشب اینجا بود کجا زندگی میکنه
و اد میره و صبح پسره برای خانوادش این اتفاقو تعریف میکنه اما متأسفانه اون خانواده هیچ اقدامی انجام نمیدن و بقیه همسایهها هم متوجه شدن نصف شبا اد نزدیکای خونشونه و از پنجره داخل خونه رو نگاه میکنه
و از سال ۱۹۴۷ اد به قبرستان پلینفیلد رفت و امد میکرده و همیشه شبها میرفته سر قبر اگاستا و باهاش صحبت میکرده
بعد یه مدت اد روزنامههارو چک میکنه و توی روزنامهها دنبال گواهی فوت بوده اما نه هر گواهی فوتی ! بلکخ گواهی فوت زنهایی که شبیه مادرش بودن
و پلینفیلد با اینکه ۷۰۰ نفر جمعیت داره سه تا قبرستان داره
و بعد چک کردن این گواهیها اد زمان خاکسپاری این زنهارو میفهمیده و شبش میرفته جسد این زنهارو درمیاورده و میبرده خونه
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
و پلینفیلد با اینکه ۷۰۰ نفر جمعیت داره سه تا قبرستان داره و بعد چک کردن این گواهیها اد زمان خاکسپار
البته بعضی وقتا بدن رو کامل میبرده و بعضی وقتا فقط قسمتهایی رو که نیاز داشته میبرده
خب بچهها توی این دوره اد با یه پسر ۱۶ ساله دوست بوده چون با خانواده این پسر دوست بوده و بعضی وقتا براشون کارهای تعمیراتی انجام میداده و باهم بیرون هم میرفتن و..
یک بار این پسر میره خونه اد و اونجا یه چیز خیلی عجیب میبینه و از اد میپرسه این چیه ؟