بین صحبتهاشون فرانک به اد میگه این اخر هفته قراره همراه با بقیه مردم شهر بره شکار چون فصل شکاره [ خیلی از مردم شهر واسه شکار از مزرعه میرفتن و شهر تقریبا خالی میشده ] و اد به فرانک و برنیس میگه من فردا برمیگردم تا یک گالن ضد یخ بگیرم
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
بین صحبتهاشون فرانک به اد میگه این اخر هفته قراره همراه با بقیه مردم شهر بره شکار چون فصل شکاره [ خ
و فردا ۱۶ نوامبر که میشده شنبه میره مغازه برنیس و ماشینشو میزاره پشت مغازه برنیس، وارد مغازه میشه و در رو قفل میکنه و مثل مری توی سر به برنیس شلیک میکنه و بعد جسد برنیس رو میزاره توی ماشین و برمیگرده و ۴۱ دلار از مغازه میبره
اما فردا صبح وقتی میبینن برنیس مغازه رو باز نکرده مردم خیلی نگران میشن و این خبر به گوش فرانک هم میرسه و برمیگرده و در و میشکنه و وارد مغازه میشه و بعد میفهمه کل مغازه بهم ریخته و نزدیک صندوق پول کلی خون هست و همچنین درش هم بازه و یک مقداری پول دزدیده شده
و بچهها اون دوره مثل الان نبوده که یه سیستمی باشه و مردم بتونن ثبت کنن چه کسی توی چه زمانی از مغازه چی خرید کرده
برنیس خودش یه سیستم داشته که توی یک دفتر اسم هرشخصی که ازش خرید میکرده رو با محصولی که خرید کرده مینوشته و فرانک میره اونو چک میکنه و میبینه که آترین نفری که از برنیس خرید کرده کسی نبوده جز اد که یک گالن ضدیخ از مغازه خرید کرده
فرانک اینو به پلیس گزارش میده و یک سریها میرن دنبالش توی شهر و چند نفر میرن تا خونه اد رو چک کنن
پلیس اد رو توی یه کافیشاپ وسط شهر موقع شام دستگیر میکنن و وقتی ازش درمورد برنیس میپرسن میگه من خبر ندارم و چیزی نمیدونم