توی جون سال ۲۰۱۲ متاسفانه مادر ویکتوریا بر اساس سرطان فوت میکنه و ویکتوریا اینجا کاملا تنها میشه و هیچکس رو نداشته پدر و مادر تانی چون خیلی ویکتوریا رو دوست داشتن میزارن بیاد توی خونشون باهاشون زندگی کنه و حتی برای اینکه شغل پیدا کنه و بره تتو هاشو ریمو کنه تا راحت تر کار گیرش بیاد و خیلی چیزای دیگه حمایتش میکنن و بهش پول میدن و رابطشون به جایی میرسه که ویکتوریا به دانا میگه مامان
ویکتوریا دور از چشم این دو نفر روز به روز رفتارش با تانی بدتر میشده و حسادتش به جایی میرسه که اکانتهای تانی رو هک میکنه تا روابطش رو کنترل کنه و چکشون کنه
تانی همیشه به دوستاش میگفته که میخواد با ویکتوریا بهم بزنه اما میگفته که نمیتونه چون ویکتوریا رسما باهاش تو یه خونه زندگی میکرده همچنین جفتشون ادمایی بودن که زود عصبانی میشدن و کنترلشونو از دست میدادن و موقع دعوا همو میزدن و همو میگرفتن به کتک
دانا از این قضایا خبر داشت اما نمیتونست کاری کنه و دخالت کنه ولی امیدوار بود وقتی ویکتوریا کار پیدا کنه و کمتر باهم زمان بگذرونن این شرایط بهتر بشه چندوقت بعد این دونفر باهم میرن بیرون و دعواشون میشه و ویکتوریا انقدر بد میزنه تو صورت تانی که یکی از دندون هاش میشکنه وقتی میرن خونه دانا متوجه میشه چه اتفاقی افتاده اما تانی خواهش میکنه که این قضیه رو به کسی نگه و همه چی سوءتفاهم بوده و به بابای تانی به دروغ میگن این اتفاق وقتی افتاده که داشته با چندتا دختر دیگه دعوا میکرده و بابای تانی اصلا نمیدونسته این دونفر رابطشون چجوریه و حتی بهم اسیبهای فیزیکی میزنن
توی ۱۷ اکتبر سال ۲۰۱۴ این دو نفر میرن اگدن یوتا تا یه شب با دوستاشون باشن و خوش بگذرونن و لیسی دوست صمیمی تانی هم اونجا بوده (معلوم نیست همونی بوده که با ویکتوریا بهش خیانت کرده یا نه)
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
توی ۱۷ اکتبر سال ۲۰۱۴ این دو نفر میرن اگدن یوتا تا یه شب با دوستاشون باشن و خوش بگذرونن و لیسی دوست
دوستاشون اون شب میفهمن که این دو نفر با هم یجورین و مثل همیشه نیستن اما چون نمیخواستن یه دعوای بزرگ راه بندازن چیزی نمیگن لیسی بعدا میگه که ویکتوریا کم کم داشته متوجه میشده که تانی داره خودشو ازش جدا میکنه و برای ویکتوریای حسود این خیلی براش بد بوده
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
دوستاشون اون شب میفهمن که این دو نفر با هم یجورین و مثل همیشه نیستن اما چون نمیخواستن یه دعوای بزرگ
توی اون مهمونی تانی و ویکتوریا باهم دعواشون میشه و ویکتوریا میره توی سرویس بهداشتی و درو قفل میکنه و یکم اونجا میمونه و بعد یه مدت میاد بیرون و به تانی میگه که وقتشه بریم پاشو جمع کن تانی میاد مخالفت کنه اما ویکتوریا میگه که صبح باید بره سرکار و باید زود بخوابه
اینجا لیسی رو میرسونن خونه و با تانی همو بغل میکنن و تانی بهش میگه که دوستش داره و متاسفانه اون اخرین باری بوده که کسی تانی رو زنده میبینه
ساعت یک شب ۱۸ اکتبر پلیس اگدن یه تماس داشتن که یه نفر داشته گزارش قتل تانی رو میده و وقتی میرسن سر صحنه ویکتوریا رو متعجب و خونی پشت فرمون ماشین میبینن ازش میپرسن تانی کجاست و میگه توی ماشینه و تانی رو کاملا خونی توی ماشین پیدا میکنن و ازش میپرسن سلاحی هم هست و ویکتوریا میگه که چاقوم توی ماشینه
هیچ کاری از دست پلیس برنمیومده و چون تانی متأسفانه فوت کرده بوده
اینجا پلیس ویکتوریا رو دستگیر میکنه اما معلوم بوده کلا تو باغ جدیت کارش نبوده و همش میپرسیده که: حالش خوبه؟ من فقط میخواستم بترسونمش و قصد اسیب رسوندن بهش رو نداشتم
فرداش لیسی به دانا زنگ میزنه تا حال تانی رو بپرسه و ببینه دیشب رسیده خونه اما دانا میگه هیچکدومشون دیشب خونه نیومدن و اینجا جفتشون خیلی نگران میشن و لیسی میگه فکر کنم ویکتوریا یه بلایی سر تانی اورده باشه
ساعت ۱۰ صبح ۱۸ اکتبر پلیس میرن در خونه تانی و به پدر و مادرش میگن که چه اتفاقی افتاده
حالا اصلا داستان چی بوده؟
اون شب وقتی ویکتوریا و تانی لیسی رو میرسونن خونش طبق روتین همیشگیشون شروع به دعوا میکنن
تانی پشت فرمون بوده و ماشین رو میبره توی پارکینگ تا بتونن بهتر دعوا کنن و همو بزنن اینجا ویکتوریا یهو قاطی میکنه و میگه من دیگه نمیتونم ادامه بدم و چاقوی جیبیش رو در میاره و متاسفانه ۴۶ بار توی نقاط مختلف به تانی چاقو میزنه بعد خودش میشینه پشت فرمون و ماشین رو میبره توی پارکینگ پشت یه کلیسا و زنگ میزنه به یکی از دوستاشون و با ترس و تعجب میگه که خیلی ترسیده و تا به خودش اومده دیده به تانی یه عالمه چاقو زده و کشتتش