لوئیس ده سالش بود که مدرسه رو ول میکنه، و میره پیش باباش که باهم کار کنن تا خرجای خونه دربیاد .
لوئیس دوازده سالش بود، که به تخت بسته میشه و بهش تج.اوز میکنن :) و اون مردی که به لوئیس تج.اوز میکنه، با هر دیداری که داشتن تن لوئیس رو با شمع میسوزونده و با تیغ نقاطی از بدنش رو زخمی میکرده
کم کم این رفتارها و شکنجهها داشت برای لوئیس توی ذهنش عادی میشد. همچنان که باباش به آزار دادن لوئیس ادامه میداد، اون رفتارهاش عجیب و عجیبتر میشد
دیدید حتی توی فیلمها و انیمیشنها هم همهی آدمها حتی بیرحمترینشون همیشه یه روحیهی بچگی و کودکانه توی قلبشون داشتن که اون کم کم رنگشو از دست داده؟
لوئیس هم همینجوری بوده، پدرش و دوستای پدرش، بچگی اون رو ازش میگیرن و اون با آخرین تیکهای از وجودش که سالم مونده بوده رو توی گوشهای از قلبش قائم میکنه و برای همیشه اونجا قفلش میکنه تا جایی که قلبش به قدری سرد میشه که به اون نقطه هم میرسه و دیگه هیچ تکه ی سالمی توی وجود لوئیس وجود نداره
سال 1971 این آزار و اذیتها از طرف پدرش تموم میشه. ولی خب دیگه فایدهای نداشت
این پسر 12 13 ساله به قدری زیر فشارهای روانی بوده که دیگه نمیتونه خوب و از بد تشخیص بده و عقلشو از دست میده. روانی میشه قشنگ. دیس ایز تروما.
سال 1972 چون به یه پسر ۵ ساله تج.اوز کرد از خونه پرتش میکنن بیرون
چند وقت بعد دوباره به خونه راهش دادن، در واقع یه شانس دیگه دادن بهش. اما زیاد نگذشت که توی ایستگاه قطار پیداش میکنن، در حال تج.اوز به یه پسر شیش ساله و پدرش دوباره اون رو از خونه بیرون میکنه. ( ولی خب بیشتر از این عصبانی بوده که این پسره به پسرا تج.اوز میکرده نه از اصل ماجرا )
توی خیلی از مراحل زندگیش به مشکل میخوره. ازدواج، تحصیل، کار و ... بخاطر مشکل عصبانیت
تلاش میکرده که با خانوما بره سر دیت، ولی خب سریع این روابط بهم میریخته چون معمولا این خانوما بچه داشتن
لوئیس خیلی تلاش میکرده که مشکلاتشو برطرف کنه، مشکل روانیشو، الکل خوردنشو، و حتی تلاش کرد که به یه دین هم ایمان بیاره. اما یهجا با خودش گفت چی برای از دست دادن دارم دیگه؟
سال 1980 زیر نظر روانپزشک، و هزار تا دارو و اینا بود. با افسردگی دست و پنجه نرم میکرد و قرص بهش میدادن چون افکار خود.کشی داشت
بالاخره یه کار توی سوپر مارکت بهش داده شد و بهش دو ساعت تایم استراحت میدادن که استراحت کنه و با خودش خلوت کنه بخاطر بیماریهای روانیش. (خیلی معروف شده بوده دیگه اونموقع)
ولی خب اون توی اون دو ساعت باز هم به عادتهای بدش ادامه میداد . این یارو حتی میخواسته به زندگی خودش پایان بده ولی اونا نذاشتن و فرستادنش قرص بخوره خوب شه🤡🤡
لوئیس توی این دو ساعت میرفته سراغ بچهها که میلهای جن.سیشو برطرف کنه. با خودش یه دفتر آبی رنگ می برده و اسم اونهارو مینوشته.(بالا گفتیم که با بچها صحبت میکرده بعد بقیه چیزارو شروع میکرده)
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
حالا چرا اسمشونو مینوشته؟
که بعدا بره دعا کنه براشون و توبه کنه که خدا ببخشتش
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
که بعدا بره دعا کنه براشون و توبه کنه که خدا ببخشتش
باز خوبه بچهم دین و ایمانشو از دست نداده🤡🤡🤡
برهنه توی اتاقش راه میرفته و مثل گوریل با دستاش به سینه ش میکوبیده. دقیقا گوریل. یجورایی گیر کرده بود بین دو راهی .
میدونست کارش زشته، میدونست باید رفتارش اصلاح بشه. ولی باز هم ادامه میداد و انکار نمیکرد که لذت میبرد از درد کشیدن قربانیهاش . دقیقا همون بلاهایی که سرش اومده. با خودش شمع، فندک و تیغ میبرده که قربانیهاشو لت و پار کنه
سال 1990 اون شروع میکنه به شیطانپرستی. شیطان هر چی میگفت اون گوش میداد. میگفت برو بکش تا چیزایی که میخوای به دست بیاری و اونم همینکارو میکرد