حالا یه روتین خیلی گوگولی هم داشتن اونم این بوده که هرشب الین برای جنیفر یه داستان میخوند بعد یکم با هم صحبت میکردن بعد الین جنیفر رو میبوسید به هم میگفتن دوست دارم و همو بغل میکردن میخوابیدن
و اون شب توی اگوست 1990 هم دقیقا همین کارو میکنن
بعد الین به جنیفر میگه امروز خیلی خسته شدیم امشب باید زودتر بخوابیم و این داستانابعد همو بغل میکنن و میخوابن
ولی بخاطر نیش اون حشرات جنیفر داشته توی خواب همش خودشو میخارونده و در اون حال به الین هم لگد میزده الین بیدار میشه میبینه جنیفر داره همش وول میخوره و حالش خرابه واسه همین سعی میکنه یکم هلش بده اونورتر ولی میبینه تاثیر گذار نیست واسه همین بیدارش میکنه میگه زیادی داری وول میخوری میشه امشب بری تو اتاق خودت بخوابی؟ و جنیفر هم بهش میگه از اونجایی که خیلی دوستت دارم امشب میرم اتاق خودم :)😭😭
از اونجایی که هوا خیلی گرم بوده جنیفر انقد پنجره اتاقشو باز کرده بوده تا هوا بیاد داخل و پردههاش هم کنار زده شده بودن و داخل اتاق معلوم بوده بعد برای اینکه خودشو اروم کنه میره داخل کمدو نگاه میکنه زیر تختو نگاه میکنه تا به خودش نشون بده که هیچ چیزی تهدیدش نمیکنه چون از تاریکی میترسیده و توی ذهنش اوج اتفاق ترسناکی که ممکن بوده براش بیوفته این بوده که یهو از زیر تختش یا از توی کمدش یه هیولا بیاد بیرون ولی برای اینکه خودشو اروم کنه میره چراغ خواب کنار تختشم روشن میکنه تا اتاق تاریک تاریک نباشه از اونجایی که روتین قبل از خوابشو با مامانش انجام داده بوده نمیتونسته بره بیدارش کنه بهش بگه بیا برام قصه بگو چون میدونسته مامانش خستهست و دلیلش برای اینکه اومده تو اتاق خودش هم همینه برای همین تصمیم میگیره خودش با خودش یه روتین انجام بده یه کتاب داستان برمیداره و همچنین قلکشو و شروع میکنه به شمردن پولای توی قلک (مثل گوسفند شمردن) و بعد کتابشو میخونه و در همون حین خوابش میبره حالا چند دقیقه یا شاید چند ساعت بعد وقتی جنیفر چشماش هنوز بستهست حس میکنه که بدنش داره جابجا میشه که این برای هممون پیش اومده که خوابیدیم بعد حس میکنیم داریم از بجای بلند پرتاب میشیم و بعد با ترس از خواب میپریم و میبینیم توی محیط امن خودمونیم و حالمون بهتر میشه چون میبینیم همه چیز خوبه و اون حسه صرفا یه خواب بوده اما برای جنیفر این اتفاق نمیوفته
و وقتی جنیفر چشماشو باز میکنه میبینه تو دستای یه مرد غریبهست و اون مرد دهن دماغشو گرفته و داره توی پیاده رو میدوعه و از خونه جنیفر اینا دور میشه جنیفر سعی میکنه جیغ بزنه و تقاضای کمک کنه ولی یارو جلوی دهنشو گرفته بوده مغز جنیفر سریع میره رو حالت بقا چون همونطور که گفتم جنیفر از اول زندگیش هیچوقت تنها پیش یه فرد غریبه نبوده و وقتی میبینه این مرد غریبه از توی خونه خودش برش داشته و داره فرار میکنه زنگ خطرش به صدا در میاد و اون مرتیکه وقتی میبینه جنیفر بیچاره کم مونده سکته کنه میگه نگران نباش من پلیسم بعد سوار ماشینش میشه و جنیفر و میذاره روی "پاهاش" و شروع میکنه به رانندگی
یه دستش روی فرمون بوده یه دستش روی سر جنیفر که اگه کسی اومد بتونه سر جنیفرو هل بده پایین
همونطور داشتن از خونه جنیفر اینا دور میشدن ولی بعد جنیفر خونه بابابزرگ مامان بزرگشو میبینه و سریع میگه اوکی منو همینجا پیاده کن خیر سرت مگه پلیس نیستی اینجا خونه پدربزرگ مادربزرگ منه منو پیاده کن و اینجور چیزا ولی مرده میگه نه کسی خونه نیست
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣 .
همونطور داشتن از خونه جنیفر اینا دور میشدن ولی بعد جنیفر خونه بابابزرگ مامان بزرگشو میبینه و سریع می
و در این مرحله جنیفر میدونسته که مرده داره میدزدتش. هیچ شکی نداشته و اونقدر ترسیده بوده که خودش رو خیس میکنه و اون مرتیکه هم کثیف میشه
بعد یارو نمیدونم چجوری ماشینو توی پارکینگ مدرسه جنیفر اینا پارک میکنه و برمیگرده سمت جنیفر تا یکم صحبت کنه باهاش و اول بهش میگه اسم من "دنیس"ـه بعد به جنیفر شکلات تعارف میکنه و با اینکه الان جنیفر رسما دزدیده شده بازم میدونسته که نباید از غریبهها شکلات بگیره و تعارفشو رد میکنه
بعد دنیس به جنیفر میگه نگران نباش مامانت قراره بیاد دنبالت و بعد شروع میکنه با جنیفر درباره خانوادش صحبت کردن و بهش میگه مطمئن باش بابات خیلی بیشتر از مامانت دوستت داره
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣 .
بعد دنیس به جنیفر میگه نگران نباش مامانت قراره بیاد دنبالت و بعد شروع میکنه با جنیفر درباره خانوادش
میدونم الان اکثریت چی فکر میکنید
و جنیفر با خودش فکر میکنه که پشمام شاید واقعا اشناس منو میشناسه چون جنیفر کلا هشت سالشه دیگه توی ذهنش دلش میخواد فکر کنه یه راه نجاتی هست و اتفاق بدی نیوفتاده