خلاصه شروع میکنه گشتن به دنبال پادزهر تا جلوگیری کنه از هرچیزی که ممکنه رخ بده و شروع میکنه گشتن تو افسانههای محلی و صحبتهای پیرزنهای محل و اینا و برمیگردن بهش عجیبترین راه حل رو میدن و از اونجایی که ارنورد خودش اسکل بود میگه حله انجام میدم
میره با توجه به قیافهی اون وَمپ که تو جنگل دیده تو قبرستون روستا میگرده دنبال اون آدم بعد که شبیه ترین فرد رو پیدا میکنه با توجه به افسانههای محلی که میگفتن اگر یک مرده بهت حمله کرد باید خاک قبرشو بخوری تا در امان باشی از خاک قبر اون فرد مظنون میخوره :)
یعنی این دیوانه رفت از خاک قبر یه فرد رندوم که به نظرش ومپ بود خورددددد :))))))
بعد شاد و خرم میره تو روستا میگه که ارهه دیدید راست میگفتم؟ بالاخره یه هیولا دیدم و منو گاز گرفت این رد گاز اثبات میکنه تمام حرفای منو ضایع شدید ؟
م بعد ادامه میده که البته نگران من نباشید من با پادزهری که خوردم در امانم
میگن این اسکل از جنگ زنده موند اونوقت رندوم افتاد مرد؟ نکنه جدی یه هیولا بهش حمله کرده؟
خلاصه اینکه همه میگرخن تو خودشون اما بعد یه مدت آروم میشن چون مرگ بیدلیل خیلی زیاد بوده اون زمان
اما بعد چند ماه مردم شروع میکنن به گزارش دادن که دیدن ارنورد داره تو روستا راه میره