یهروز توی حیاط خونهش یه جسد پیدا میشه و هیچکس نمیدونه که اون جسد برای چی اونجا بوده و فردریک نه نمیترسه و نه شوکه میشه بلکه خیلی هم خوشش میاد .
همسر فردریک بعد از این قضیه مطمئن میشه که خب فردریک حالت نرمالی نداره قطعاً پس طلاق میگیره
فردریک توی 22 سالگی چون انقد خراب کرده بوده که پدرش میبرتش پیش خودش کار کنه شروع میکنه توی یکی از بیزینسهای پدرش کار کردن؛
فردریک شروع میکنه توی شرکت " سنگوشن " پدرش که اگر اشتباه نکنم اسمش [ the rock quarry ] بوده و توی یه مکان خالی خارج از کالیفرنیا بوده این شرکت و یه عالم تراکتور و اینجور چیزا بوده کار کردن .
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
خلاصه فردریک توی محل کار جدیدش برای اولین بار دوست پیدا میکنه .
دوستهای جدید فردریک دوتا داداش هستن به اسمهای [ جیمزوریچاردشونفلد ] که مثل فردریک توی اوایل دهه 50 به دنیا اومدن و جیمز دو سال از ریچارد بزرگتره
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
دوستهای جدید فردریک دوتا داداش هستن به اسمهای [ جیمزوریچاردشونفلد ] که مثل فردریک توی اوایل دهه 50
سمت چپی جیمزه سمت راستی ریچارد *
این دوتا داداش بکگراند خانوادگیشون خیلی شبیه فردریک بود [ ایناهم توی خانواده پولداری بزرگ شده بودن اما اینا ثروتشون به اندازه ثروت خاندان وودز ( خانواده فردریک ) قدیمی نبوده و خانوادشون برعکس خانواده فردریک به این دوتا به اندازه کافی بهشون محبت کرده بودن .
توی سال 1974 که فردریک و جیمز 22 سالشونه و ریچارد 20 سال، این سه نفر بخاطر علایق مشترکشون با هم دیگه دوست میشن و خیلی خوب با همدیگه مَچ میشن