چوچیلا یه شهر خیلی کوچیک و امن بود که همه همدیگه رو میشناختن جوری که خانواده ها در خونشون رو حتی قفل نمیکردن چون میدونستن هیچ خطری تهدیدشون نمیکنه
[ لریپارک ] که موقع اتفاق افتادن این پرونده 6 سالش بود میگفت که ما حتی نمیدونستیم ترس چی هست
15 جولای 1976 یکی از روزهای خیلی خیلی گرم توی کالیفرنیا بود؛ اون روز، روز یکی مونده به اخر مدرسه برای بچه های مدرسه [ dairyland elementary school ] یا همون [ مدرسهابتداییدِیریلَند ] بوده .
اونروز مثل همیشه بچهها میرن مدرسه و بعد از تموم شدن کلاسهاشون کل مدرسه باهم میرن استخر که این یه روتین بوده براشون و هرروز بعد از تموم شدن کلاسهاشون میرفتن یه فعالیت خاصی رو باهم انجام میدادن مثلاً میرفتن سینما و اون روز خیلی گرم بود واسه همین انتخابشون استخر بوده .
ساعت چهار بعدازظهر همه بچهها سوار اتوبوس مدرسه میشن که اقای [ اِد رِی ] رانندهش بوده .
الان اِد 50 و خوردهای سالشه و سالهاست که راننده سرویس مدرسه توی این شهره به حدی که اد اون موقع راننده سرویس پدر و مادر بچههایی که الان سوار سرویسش میشدن هم بوده برای همین همه اِد رو میشناختن و دوسش داشتن