بعد از اینکه اینا میرسن به اون لوکیشن و اتوبوس رو بین بامبو ها قایم میکنن، ون رو میبرن دقیقا کنار در اتوبوس پارک میکنن تا بچه ها مستقیم از اتوبوس بپرن توی ون
نمیخواستن جای رد پاشون بمونه چون بعدا اگه پلیسا ردپا پیدا میکردن به عنوان مدرک ازشون استفاده میکردن .
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
بعد از اینکه اینا میرسن به اون لوکیشن و اتوبوس رو بین بامبو ها قایم میکنن، ون رو میبرن دقیقا کنار در
فردریک یکی یکی بچهها رو مجبور کرده تا بپرن توی ون
واییی
یکی از بچههای اتوبوس اسمش [ جودیهفینگتون ] بوده و وقتی فردریک میبرتش تا سوار ون بشه، میبینه که ون اول پُر شده بوده واسه همین فردریک اسلحه میذاره روی شکمش تا صبر کنه و هیچ توضیحی بهش نمیده و جودی فقط 10 سالش بوده و تا چند دقیقه بعد که ون بعدی جلوی اتوبوس پارک میکنه اسلحه روی شکمش بوده و جودی واقعا فکر میکرده قراره بمیره :))))
این سه نفر شروع میکنن رانندگی کردن و دوازده فاکینگ ساعت رانندگی میکنن و کل این دوازده ساعت بچهای بیچاره توی تاریکی مطلق نشسته بودن و بچه ها هیچ دیدی به بیرون نداشتن و حتی یه روزنه نور هم وارد ونها نمیشد و اینا اصلا نمیدونستن چیشده دارن کجا میرن و بعد از یهمدت دیگه حتی اکسیژنی هم توی ونها باقی نمونده بوده
اوضاعشون جوری بوده که نه نور بوده، نه اکسیژن، نه غذا، نه آب و بچهها بعد از یهمدت نیاز داشتن برن دستشویی و وضعشون واقعاً بد بوده به طوری که بعد از یه مدت بچهها داشتن بیهوش میشدن
لری میگه من هی میخوابیدم و بیدار میشدم و بعد دوباره خوابم میبرد و یبار توی یکی از این خوابها، خواب یکی از پیکنیکهایی که با خانوادش رفته بوده رو میبینه
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
لری میگه من هی میخوابیدم و بیدار میشدم و بعد دوباره خوابم میبرد و یبار توی یکی از این خوابها، خواب
ذهنش داشته سعی میکرده آرومش کنه :)