#نگاه۱۳
#نگاه_تلخ!
چند وقت پیش بود که
از جلسه ای بر میگشتم و سوار اتوبوس واحد شدم و چند تا نوجوون هم کنار هم نشسته بودند و با هم میگفتن و میخندیدن و در مورد سربازی و آینده شغلی و... صحبت میکردند.
چون جا نبود، ناچار روی صندلی ای که روی به روی خانمها بود نشستم😢 کنار این سه تا نوجوون و اونام پشت به خانمها بودند..
یکی از اونا بهم گفت که عمو جاتو با من عوض میکنی؟!!
_ گفتم بهش که: اونجا راحت نیستی؟!
_ گفت نه!
بعدش با فرد کناریم جاشو عوض کرد و اومد کنارم نشست و هر چند ثانیه! سمت خانمها رو نگاه میکرد و با دوستاش پچ پچ میکرد و لبخند ملیح و شیطونی هم بر لبش بود😈
( هر چند که از همون اول که بهم گفت بیا جامون رو باهم عوض کنیم، متوجه منظورش شدم😏...)
یکم که گذشت، دیدم این بنده خدا همچنان اونور رو نگاه میکنه👀، یاد این حدیث بالا افتادم و خیلی خودمونی بهش گفتم که؛
_تا حالا شده که حسرت بخوری؟!!!
وقتی نگاش کردم و این سوالو ازش کردم، یکمی جا خورد و خودش رو جمع و جور کرد..
_ گفت که : آره عمو!
روزی نیست که حسرت نخورم و همیشه در حال حسرت خوردنم!!
_ گفتم میتونی کاری کنی که حسرت نخوری؟؟!!
بعد ازین سوال بود که یکمی دوزاریش افتاد!
_گفت نه بابا نمیشه! چیکار کنم عمو؟! مگه آدم میتونه جلو حسرت خوردن رو بگیره؟!
تاییدش کردم و بهش گفتم : خب جلو حسرت خوردن رو نمیتونی بگیری، اما میتونی که جلوی چشماتو بگیری و نگاه نکنی!!🙈
حرفم آب رو آتیش شد!
بعد از ۵ ثانیه سکوت، تاییدم کرد و بعدش از حضور دختران و زنان با سر و وضع و پوشش نامناسب💃🩱 تو خیابون شکایت میکرد و میگفت که پس اینا چرا اینجوری میان بیرون؟؟!
معلومه خودشون دوست دارن...
و...
که مقداری با هم صحبت کردیم و پیاده شدم.
این پسر ۱۵ سالش بود...
هوای نوجوونامون رو بیشتر داشته باشیم
یا علی.
🍏🍎🍏
https://eitaa.com/joinchat/1036780072C120a040968