eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 قصیده‌‌ای زیبا همراه با بازدیدکنندگان میلیونی، که در خط پیامبر نیست...!!! 🔹 سید هاشم الحیدری عراق ـ بغداد | ۱۴۰۲/۰۷/۱۱ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
سلاااااام...🤚 شب همگی بخیر...🌙 عزیزانی که به تازگی به جمع دوستان در کانال، 🌹کوچه‌های آسمانی🌱 ملحق شدید ،خوش آمدید حضور سبزتان گرامی باد✅ ✍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_نهم_ده
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_یازدهم :🔻 📌و من گفتم.. از برای وصل شدن به مسلمانهای جنگجو از تمام هستی ام برای ، و مبارزه ای که برای رسیدن به دانیال🧑 حاضر به قبولش بودم. _اما با هر جمله از دهانم، رنگ عثمان قرمز و قرمزتر میشد و در آخر، فقط در نگاهم کرد بی هیچ کلامی.. _من عادت داشتم به و .. پس منتظر نشستم... +تماشای باران 🌨از پشت شیشه چقدر دلچسب بود یادم باشد وقتی دانیال🧑 را پیدا کردم، حتما او را در یک روز بارانی☔️ به اینجا بیاورم. 🌧قطرات باران مثله هام رویِ شیشه لیز میخورد و به سرعت میکردم.. چقدر بچگی باید میکردم و نشد.. _جیغ دلخراشِ، پایه صندلی روی زمین و سپس کشیده شدن سریع و نامهربان بازویم توسط ، عثمان مگر عصبانی هم میشد؟؟ و کلاهم را به سمتم گرفت را با عصبانیت روی میز پرت کرد و با اشاره به همکارش چیزی را فهماند (سارا بپوش بریم..) و من گیج (چی شده؟؟ کجا میخوای منو ببری؟؟) _بی هیچ حرفی با کلاه 👒و شال، سرو گردنم را پوشاند و کشان کشان به بیرون برد _کمی ترسیدم 😨پس جایز بود اما فایده ایی نداشت، دستان عثمان مانند دور بازوم گره شده بود و من مانند جوجه اردکی 🦆کوچک در کنارگامهای بلندش میدویدم _بعد از مقداری پیاده روی، سوارتاکسی 🚕 شدیم و من با ترس😱 پرسیدم از جایی که میرویم و عثمان در فقط به رو به رویش خیره شد. _بعد از مدتی در مقابل ساختمانی و ایستادیم و من برای اولین بار به اندازه نداشته هایم ترسیدم.. راستی من چقدر نداشته در کنارِ داشته هایم، داشتم. از ترس تمام بدنم میلرزید😰 عثمان بازویم را گرفت و با پوزخندی😬 عصبی زیر گوشم زمزمه کرد ( نیم ساعت پیش یه سوپرمن رو به روم نشسته بود.. حالا چی شده؟؟ همینجوری میخوای تو مبارزشون شرکت کنی دختره ی احمق؟؟ _کم کم عادت میکنی.. این تازه اولشه.. یادت رفته، منم یه مسلمونم..) راست میگفت و من .. دلم میخواست در دلم را صدا بزنم ولی نه.. خدا، خدای همین مسلمانهاست.. _ پس کردم اما بی فایده بود و او مرا با خود همراه میکرد اگر فریاد هم میزدم کسی به دادم نمیرسید.. _آنجا دلها یخ زده بود.._ _از بین دندانهای قفل شده ام (شما مسلمونا همتون کثیفین؟؟ ازتون بدم میاد..) و او در مرا از پله های ساختمان نیمه مسکونی بالا میبرد چرا فکر میکردم عثمان مهربان و ترسوست؟؟ نه نبود.. _بعد از یک طبقه و گذشتن از راهرویی تهوع آور 😵 آور در مقابل دری🚪 ایستاد محکمتر از قبل را فشرد و شمرده و آرام کلمات را کنار هم چید (یادمه نیم ساعته پیش تو حرفات میخواستی تمام هستی تو واسه داشتن دانیال بدی.. پس مثه دخترای خوب میری داخل و دهنتو میبندی.. میخوام مبارزه رو نشونت بدم) و بی توجه به حالم چند ضربه به در زد. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_یازدهم
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_دوازدهم :🔻 📌مبهوت به نیم رخش ماندم، حالا دیگر وحشت کرده بود. در باز شد.. زنی با رو به رویمان ایستاد وبه داخل دعوتمان کرد. عثمان با سلام 🤚و من را به داخل خانه🏠 کشاند و با دور شدن زن از ما مرا به طرف کاناپه ی 🛋کهنه ی کنار دیوار پرت کرد.  _صدای زن از جایی به نام آشپزخانه بلند شد ( خوش اومدین.. داشتم چایی🫖 درست میکردم.. اگه بخواین برای شما هم میارم..) و من چقدر از چای☕️ متنفر بودم. _عثمان قدم میزد و به صورتش دست میکشید که ناگهان صدای گریه نوزادی😩 از کوچک و کهنه کنار دیوار بلند شد. _نگاهی به منِ غرق شده در ترس😱 انداخت و به آرامی کودک 🚼 را از تخت بیرون کشید. ⏳بعد از چند دقیقه زن با همان و پوشیه با سه فنجان چای ☕️نزد ما آمد و کودک را از عثمان گرفت.. نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد و فقط دانیال🧑 را میخواست.. +کودک آرام گرفت و عثمان با نرمشی ساختی از زن خواست تا بنشیند و از مبارزه اش بگوید.. _چهره زن را نمیدیم اما که از نهادش بلند شد، حکم خرابی پله ای پشت سرش را میداد.. و عثمان با از خانه بیرون رفت. _زن با صدایی در حالیکه سینه به دهان کودکش میگذاشت، لب باز کرد به گفتن.. از آرامش اتاقش.. از خواهرو برادرهایش.. از پدر و مادر مهربان ومعمولیش.. از درس و دانشگاهش.. از که خود با .. _همه و همه قبل از مبارزه.._ _رو به روی من، زن ۲۱ ساله آلمانی نشسته بود که به ، راهی و شد. جنگی که حتی ای از آن مربوط به او نمیشد.. اما مسلمان وار رفت.. و از جهاد، را انتخاب کرد.. که وقتی به خود آمد اش کرده بود در میان ای از مردان به مبارز.. و او هروز و هر ساعت⏳ پذیرایی میکرد از مردانی که اصلا مسلمان نبودند و به پول💰، پر میکردند. _و وقتی ، جهاد در راه خدایش را برید، کوچک نصیبش شد از که نمیدانست کدام را ، نوزادش بخواند و کدام را افتاده به جان خود و کودکش🚼 _دلم لرزید... _وقتی از و لحظه های گفت، درست وقتی که برای نبود و او دست و پا میزد در میان که گاه به هم میافتادند محضه یک ساعت داشتنش.. _تنم یخ زد وقتی از دختران و زنانی گفت که دیگر راهی جز شدن در برایشان نمانده و هرروز هستند دخترکانی که به میروند و برگشتشان با همان خداست.. _و من چقدر از ترسیدم وقتی از صورت کنار زد و زخم های ترمیم شده از چاقوی🔪 مردان مست روی گونه و چانه و گردنش، سلامی روانه ام کرد.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🛑 تجمع اسکاتلندی‌ها در #همبستگی با کاروان #صمود
👆صدها نفر در مرکزی گلاسکو در همبستگی با «کاروان جهانی صمود» تجمع کردند و آزادی فوری ۴ فعال اسکاتلندی شدند که در میان هستند که رژیم صهیونیستی آن‌ها را بازداشت کرده است.