🌹کوچههای آسمانی 🌱
📽 نماهنگ / وقتی داستان به اوج خودش میرسه...؟؟!!
👆👌
📢شکست نتانیاهو در تصرف غزه و نابودی حماس با وجود ۲ سال قتل عام زنان و کودکان...
#ببینیدومنتشرکنید
#مرگ_بر_اsرائیل
#اsرائیل۸۰سالگیرانخواهددید
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 قصیدهای زیبا همراه با بازدیدکنندگان میلیونی،
که در خط پیامبر نیست...!!!
🔹 سید هاشم الحیدری
عراق ـ بغداد | ۱۴۰۲/۰۷/۱۱
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽نماهنگ/این است حقیقت آمریکا..
🇺🇸 آمریکاموجودی کارتونی و شکستخورده است...
🔹 سید هاشم الحیدری
🔹عراق ـ بغداد | ۱۴۰۴/۰۵/۱۰
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلاااااام...🤚
شب همگی بخیر...🌙
عزیزانی که به تازگی به جمع دوستان در کانال،
🌹کوچههای آسمانی🌱
ملحق شدید ،خوش آمدید
حضور سبزتان گرامی باد✅
✍#Darya_39
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_نهم_ده
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_یازدهم :🔻
📌و من گفتم..
از #تصمیمم برای وصل شدن به مسلمانهای جنگجو
از #تسلیم تمام هستی ام برای #داشتن_برادر،
و مبارزه ای که برای رسیدن به دانیال🧑
حاضر به قبولش بودم.
_اما با #پرواز هر جمله از دهانم،
رنگ #چشمان عثمان قرمز و قرمزتر میشد
و در آخر، فقط در #سکوت نگاهم کرد
بی هیچ کلامی..
_من عادت داشتم به #چشمانِ_پرحرف و #زبان_لال..
پس منتظر نشستم...
+تماشای باران 🌨از پشت شیشه چقدر دلچسب بود
یادم باشد وقتی دانیال🧑 را پیدا کردم،
حتما او را در یک روز بارانی☔️ به اینجا بیاورم.
🌧قطرات باران مثله #کودکی هام رویِ شیشه لیز میخورد
و به سرعت #سقوط میکردم..
چقدر بچگی باید میکردم و نشد..
_جیغ دلخراشِ، پایه صندلی روی زمین
و سپس کشیده شدن سریع و نامهربان بازویم توسط #عثمان ،
عثمان مگر عصبانی هم میشد؟؟
#کاپشن و کلاهم را به سمتم گرفت
#پیش_بندش را با عصبانیت روی میز پرت کرد
و با اشاره به همکارش چیزی را فهماند
(سارا بپوش بریم..)
و من گیج (چی شده؟؟ کجا میخوای منو ببری؟؟)
_بی هیچ حرفی با کلاه 👒و شال، سرو گردنم را پوشاند
و کشان کشان به بیرون برد
_کمی ترسیدم 😨پس #تقلا جایز بود اما فایده ایی نداشت، دستان عثمان مانند #فولاد دور بازوم گره شده بود
و من مانند جوجه اردکی 🦆کوچک در کنارگامهای بلندش میدویدم
_بعد از مقداری پیاده روی، سوارتاکسی 🚕 شدیم
و من با ترس😱 پرسیدم از جایی که میرویم
و عثمان در #سکوت فقط به رو به رویش خیره شد.
_بعد از مدتی در مقابل ساختمانی #زشت
و #مهاجرنشین ایستادیم
و من برای اولین بار به اندازه #تمامِ نداشته هایم ترسیدم.. راستی من چقدر نداشته در کنارِ #معدود داشته هایم، داشتم.
از ترس تمام بدنم میلرزید😰
عثمان بازویم را گرفت و با پوزخندی😬 عصبی زیر گوشم زمزمه کرد
( نیم ساعت پیش یه سوپرمن رو به روم نشسته بود..
حالا چی شده؟؟
همینجوری میخوای تو مبارزشون شرکت کنی
دختره ی احمق؟؟
_کم کم عادت میکنی.. این تازه اولشه..
یادت رفته، منم یه مسلمونم..)
راست میگفت و من #ترسیدم..
دلم میخواست در دلم #خدا را صدا بزنم
ولی نه.. خدا، خدای همین مسلمانهاست..
_ پس #تقلا کردم اما بی فایده بود
و او #کشانکشان مرا با خود همراه میکرد
اگر فریاد هم میزدم کسی به دادم نمیرسید..
_آنجا دلها یخ زده بود.._
_از بین دندانهای قفل شده ام #غریدم
(شما مسلمونا همتون کثیفین؟؟ ازتون بدم میاد..)
و او در #سکوت مرا از پله های ساختمان نیمه مسکونی بالا میبرد
چرا فکر میکردم عثمان مهربان و ترسوست؟؟
نه نبود..
_بعد از یک طبقه و گذشتن از راهرویی تهوع آور 😵 آور
در مقابل دری🚪 ایستاد
محکمتر از قبل #بازوم را فشرد
و شمرده و آرام کلمات را کنار هم چید
(یادمه نیم ساعته پیش تو حرفات میخواستی تمام هستی تو واسه داشتن دانیال بدی..
پس مثه دخترای خوب میری داخل و دهنتو میبندی.. میخوام مبارزه رو نشونت بدم)
و بی توجه به حالم چند ضربه به در زد.
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_یازدهم
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_دوازدهم :🔻
📌مبهوت به نیم رخش #خیره ماندم،
حالا دیگر وحشت #لالم کرده بود. در باز شد..
زنی با #پوشیه رو به رویمان ایستاد وبه داخل دعوتمان کرد. عثمان با سلام 🤚و #لبخندی_عصبی
من را به داخل خانه🏠 کشاند
و با دور شدن زن از ما
مرا به طرف کاناپه ی 🛋کهنه ی کنار دیوار پرت کرد.
_صدای زن از جایی به نام آشپزخانه بلند شد
( خوش اومدین.. داشتم چایی🫖 درست میکردم..
اگه بخواین برای شما هم میارم..)
و من چقدر از چای☕️ متنفر بودم.
_عثمان #عصبی قدم میزد و به صورتش دست میکشید
که ناگهان صدای گریه نوزادی😩
از #تخت کوچک و کهنه کنار دیوار بلند شد.
_نگاهی به منِ غرق شده در ترس😱 انداخت و به آرامی کودک 🚼 را از تخت بیرون کشید.
⏳بعد از چند دقیقه زن با همان #حجاب و پوشیه
با سه فنجان چای ☕️نزد ما آمد
و کودک را از عثمان گرفت..
نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد
و فقط #دلم دانیال🧑 را میخواست..
+کودک آرام گرفت
و عثمان با نرمشی ساختی از زن خواست تا بنشیند
و از مبارزه اش بگوید..
_چهره زن را نمیدیم اما #آهی که از نهادش بلند شد،
حکم خرابی پله ای پشت سرش را میداد..
و عثمان با #کلافگی از خانه بیرون رفت.
_زن با صدایی #مچاله در حالیکه سینه
به دهان کودکش میگذاشت، لب باز کرد به گفتن..
از آرامش اتاقش.. از خواهرو برادرهایش..
از پدر و مادر مهربان ومعمولیش..
از درس و دانشگاهش..
از #آرزوهایی که خود با #دستانش_سوزاند..
_همه و همه قبل از مبارزه.._
_رو به روی من، زن ۲۱ ساله آلمانی نشسته بود
که به #طمع_بهشت_مسلمانان، راهی #جنگ و #جهاد شد.
جنگی که حتی #تیکه ای از #پازل آن مربوط به او نمیشد..
اما مسلمان وار رفت..
و از #منوی جهاد، #نکاحش را انتخاب کرد..
#نکاحی که وقتی به خود آمد
#روسپی اش کرده بود
در میان #کاباره ای از مردان به #اصطلاح مبارز..
و او هروز و هر ساعت⏳ پذیرایی میکرد
از #شهوت مردانی که #نصفشان اصلا مسلمان نبودند
و به #طمع پول💰، #خشاب پر میکردند.
_و وقتی #درماندگی ، #افسارِ جهاد در راه خدایش را برید، #هدایایی کوچک نصیبش شد
از #مردانی که نمیدانست کدام را #پدر، نوزادش بخواند
و کدام را #عاملِ_ایدزِ افتاده به جان خود و کودکش🚼
_دلم لرزید...
_وقتی از #دردها و لحظه های #پشیمانیش گفت،
درست وقتی که #راهی برای #بازگشتش نبود
و او دست و پا میزد در میان #مردانی
که گاه به #جان هم میافتادند
محضه یک ساعت داشتنش..
_تنم یخ زد وقتی از دختران و زنانی گفت
که دیگر راهی جز #خفه شدن در #منجلاب_نکاح برایشان نمانده
و هرروز هستند دخترکانی که به #طمع_بهشت_خدا میروند
و برگشتشان با همان خداست..
_و من چقدر از #بهشت ترسیدم
وقتی #پوشیه از صورت کنار زد
و #بازمانده زخم های ترمیم شده
از چاقوی🔪 مردان مست روی گونه و چانه و گردنش،
سلامی #هیتلر_وار روانه ام کرد..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇩🇪:آلمان ؛
جرم: حمایت از غزه و کاروان دریایی #صمود
زن، زندگی، آزادی
#آزادی_به_سبک_غربی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🛑 تجمع اسکاتلندیها در #همبستگی با کاروان #صمود
👆صدها نفر در #ایستگاه مرکزی گلاسکو در همبستگی با «کاروان جهانی صمود» تجمع کردند و #خواستار آزادی فوری ۴ فعال اسکاتلندی شدند که در میان #امدادگرانی هستند که رژیم صهیونیستی آنها را بازداشت کرده است.