5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 جرم این نابینا در لندن چه بود؟!
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹 جرم این نابینا در لندن چه بود؟! 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆 😠
او فقط نوشت:
«با نسلکشی مخالفم»…
پلیس او را به اتهام تروریسم بازداشت کرد!
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_دوازده
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_سیزدهم :🔻
📍وا مانده ومتحیر☹️ از آن خانه 🏠خارج شدم
راستی چقدر فضایش #سنگین بود..
_پشت در ایستادم و #حریصانه نفس گرفتم.
چشمم به #عثمان افتاد
تکیه به #دیوار روی زمین کنار در نشسته بود
بلند شد و با لحنی #نرم صدایم زد (سارا.. حالت خوبه؟؟) آری..عثمان همان #مسلمانِ_ترسوی_مهربان بود.
_آرام در خیابان ها قدم میزدیم
درست زیر باران ☔️ بی هیچ حرفی..
انگار قدمهایم را حس نمیکردم،
چیزی شبیه #بی_حسی_مطلق..
_عثمان تا جلوی خانه 🏠 همراهیم کرد
( واسه امروز بسه.. اما لازم بود.. روز بخیر..)
رفت و من ماندم در #حبابی از سوال و #ابهام و وحشت..
_و باز #حصر خودساخته ی خانگی،
خانه ای #بدون خنده های دانیال🧑..
با #نعره های بدمستی پدر..
و گریه های😭 بی امان مادر، محضِ دلتنگی..
⏳چند روز گذشت و من فکر کردم و فکر کردم،
دقیقا بین #هزار_راهی از #بی_فکری گم شده بودم
دیگر نمیدانستم چه کنم
_باید آرام میشدم. پس از خانه 🏠 بیرون زدم
بی اختیار و هدف گام برمیداشتم.
کجا باید میرفتم.؟ دانیال کجا بود.. ؟
یعنی او #طبع درنده خوی مسلمانها را از پدر به #ارث برده بود؟؟ کاش مانند مادر #ترسو میشد.. حداقل، بود..
_ناگهان دستی #متوقفم کرد
عثمان بود و نفسهای تند که خبر از دویدن میداد
(معلوم هست کجایی؟؟
گوشیت که خاموشِ..
از ترس پدرتم که نمیشه جلوی خونتون ظاهر شد..
الانم که هی صدات میکنم، جواب نمیدی..)
و با مکثی کوتاه ( سارا.. خوبی؟؟)
و اینبار راست گفتم که نه..
که بدتر از این هم مگر می شود بود؟؟
_عثمان خوب بود.. نه مثل دانیال.. اما از #هیچی، بهتر بود..
پشت نرده ها، کنار رودخانه ایستادیم
عثمان با احتیاط و آرام حرف میزد..
از گروهی به نام #داعش
که سالهاست به کمکِ #دروغ و پولهای هنگفت 💰
در کشورهای مختلف #یارگیری میکند
_که زیادند #دخترکانی از #جنس آن زن آلمانی و هانیه
و دانیال🧑 که یا #گول خورده اند
یا #رایحهی متعفن پول💵، مشامشان را هواییِ خون🩸 کرده،
_که اینها #رسمشان سر بریدن است.
که اگر مثل خودشان شدی دیگر خودت نمیشوی
که دیگر دانیال یکی از همان هاست
و من باید #مهربانی_هایش را روی #طاقچه ی دلم بنشانم
و برایش #ترحیم بگیرم
چون دیگر برای من نیست و نخواهد بود
این برادر زنجیر⛓ پاره کرده..
_من خیره ماندم به نیم رخ مردی به نام عثمان..
راستی او هم هانیه را دفن میکرد؟؟ با تمام دلبری هایش؟؟
و او با #بغضی_خفه، زل زده به جریان آب از هانیه گفت..
از خواهری که مطمئن بود دیگر نخواهد داشت..
از خواهری که یا به رسم فرمانروایانش
#خونخواری_هرزه میماند
یا مانند آن دختر آلمانی از شرم کودکِ مفقودالپدرش
در هم آغوشیِ #ایدز، جان تسلیم میکرد.
_قلبم🫀 سوخت و او انگار #صدایش را شنید
و با نگاه به چشمان با #آهی بینهایت گفت
(سارا.. میخوام یه #دروغ بزرگ بهت بگم..)
و من ماندم #خیره و شنیدم ( همه چی درست میشه..)
_و ای کاش راست میگفت ..._
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سیزدهم
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهاردهم :🔻
📌عثمان می گفت و می گفت و من #نمی شنیدم..
یعنی #نمیخواستم که بشنوم
مگر میشد که دانیال را #دفن کنم
آن هم در #دلی که به #ساکتی قبرستان بود اما هیچ قبری نداشت؟
_عثمان اشتباه میکرد..
دانیال من🧑، هرگز یک #جانی نبود و نمیشد..
او خوب، رسم #بوسیدن و #نازکشیدن را بلد بود..
دستی که #نوازش کردن از آدابش باشدچاقو🔪 نمی گیرد محضِ #بریدن سر.. محال است.
_پس #حرفهای عثمان به #رود سپرده شد و من #حریصتر از گذشته، #مستِ عطرآغوشِ برادر..
_چند روزی با خودم فکر کردم
شاید آنقدرها هم که عثمان میگفت بد نباشند..
اصلا شاید آن دخترآلمانی #اجیر شده بود برای #دروغ_گفتن..
ولی هر چه میگشتم،
دلیلی وجود نداشت محضِ #دروغ و #اجیر_شدن..
_باید دل به دریا میزد.._
_دانیال🧑 خیلی #پاکتر از اخبار عثمان بود..
اصلا شاید #برادرم وارد این گروه نشده
و تنها #تشابهی اسمی بود..
_اما این پیش فرض #نگرانترم میکرد
اگر به این گروه #ملحق نشده، پس کجاست؟؟
چه بلایی سرش آمده؟؟ نکند که ….
_چند روزی در #کابوس و افکار مختلف
دست و پا زدم و جز ☎️تماس های گاه و بیگاه عثمان
کسی سراغم را نگرفت، حتی مادر🧕..
_و بیچاره مادر..
که در #برزخی از نگرانی و گریه😢 زانو بغل گرفته بود
به #امید خبری از #دردانهی تازه مسلمان شده اش
که تا اطلاع ثانوی ناامیدش کردم
و او روزش را تا به شب 🌙در #آغوش_خدایش
دانه های تسبیح📿 را ورق میزد..
_و چقدر #ترحم_برانگیز بود پدری #مست
که حتی نبود پسرش را نفهمید..
شاید هم اصلا، هیچ وقت نمیدانست که دو فرزند دارد،
_و یا از #احکام سازمانی اش
#عدم_علاقه به #جگرگوشه ها بود..
نمیدانم، اما هر چه که بود
یک عمر #یتیمی در عین پدر داری را یادمان داد..
_تصمیم را گرفتم
و هرروز دور از چشم عثمان
به امید دیدن سخنرانیِ تبلیغ گونهی داعش خیابانها را وجب به وجب مرور میکردم
هر کجا که پیدایشان میشد، من هم بودم.
با #دقت و گوشی تیز و #چاشنی از سوالاتی #مشتاقنما
محضِ #پهنکردن تور و صید برادر.
_هروز متحیرتر از روز قبل میشدم..
#خدای_مسلمانان چه #دروغهای زیبایی یادشان داده بود..
دروغهایی بزرگ از #جنس_بهشت و رستگاری..
_چقدر #ساده بود انسان که #گول اسلام و خدایش را میخورد.
روزانه در نقاط مختلف شهر،کشور و شاید هم جهان🌏،
افراد متعددی به #تبلیغ و افسانه سرایی
برای #یارگیری در #جبهه_داعش میپرداختند
_تبلیغاتی که از #مبارزه با ظلمِ شیعه و #رستگاری در بهشت شروع میشد
و به #پرداختِ مبالغ هنگفت 💵درحسابهای بانکیِ سربازان داوطلب ختم میشد .
_و این وسط من بودم و #سوالی بزرگ..
که اسلام علیه اسلام؟؟؟
_مسلمانان دیوانه بودند.. و خدایشان هم..
از طریق #اینترنت و دوستانم در دیگر کشورها متوجه شدم که #مرز تبلیغشان
#گسترده از شهر کوچک من در آلمان است
و #تمرکز اصلی شان برای جمع آوری نیرو در کشورهای فرانسه، کانادا، آمریکا، آلمان و دیگر #کشورهای_غربی و اروپایی ست
که تماما با #کمک خودِ دولتها انجام میشد و باز چرایی بزرگ؟؟؟
_در این میان تماسهای گاه و بیگاه عثمانِ ذاتا نگران که همه شان، به رد تماس دچار می شدند، کلافه ام می کرد ...
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽...صداها از تو می گویند...
#شهید_سیدحسن_نصرالله
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📽...صداها از تو می گویند... #شهید_سیدحسن_نصرالله 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆💔همعهد
زمانی که جهان 🌎
در تندی باروت میپیچید
به نام تو
حماسه در تن بیروت
میپیچید
تو سرو پرچم🇱🇧 لبنانی و
در بادها جاری
دل ابری که میباری🌨،
زمینی که غزل داری...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💯 تیرِ دانش در چشم دشمنان 🥀 شهید دکتر مصطفی چمران
👆❤️🔥
🏷خدایا نمیدانم تا کی باید #بسوزم؟ تا کی باید #رنج ببرم؟
+ دیگر رنج و عذاب برایم ناراحتکننده نیست و #آزاد و #رها زندگی میکنم.
++ باید با 'علم و #دانش همه تیرهدلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم.
📚بخشی از کتاب #خدا_بود_و_دیگر_هیچ_نبود
🖋 به قلم شهید دکتر مصطفی چمران.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
❤️🩹 دلتنگ تُوامـ همانندِ بیابان ڪھ دلتنگِ باران 🌨اسٺ..
❤️🩹
میگفت:
هروقت ،دلتبرا؎
"امـآمزمآنت" تنگشد،
زیآرتآلیـآسینبخون؛
انگارامآمتداره
باهآتحرفمیزنہ..📃!