eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
779 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_دوازده
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سیزدهم :🔻 📍وا مانده ومتحیر☹️ از آن خانه 🏠خارج شدم راستی چقدر فضایش بود.. _پشت در ایستادم و نفس گرفتم. چشمم به افتاد تکیه به روی زمین کنار در نشسته بود بلند شد و با لحنی صدایم زد (سارا.. حالت خوبه؟؟) آری..عثمان همان بود. _آرام در خیابان ها قدم میزدیم درست زیر باران ☔️ بی هیچ حرفی..  انگار قدمهایم را حس نمیکردم، چیزی شبیه .. _عثمان تا جلوی خانه 🏠 همراهیم کرد ( واسه امروز بسه.. اما لازم بود.. روز بخیر..) رفت و من ماندم در از سوال و و وحشت..   _و باز خودساخته ی خانگی، خانه ای خنده های دانیال🧑.. با های بدمستی پدر.. و گریه های😭 بی امان مادر، محضِ دلتنگی.. ⏳چند روز گذشت و من فکر کردم و فکر کردم، دقیقا بین از گم شده بودم دیگر نمیدانستم چه کنم _باید آرام میشدم. پس از خانه 🏠 بیرون زدم بی اختیار و هدف گام برمیداشتم. کجا باید میرفتم.؟  دانیال کجا بود.. ؟  یعنی او درنده خوی مسلمانها را از پدر به برده بود؟؟ کاش مانند مادر میشد.. حداقل، بود.. _ناگهان دستی کرد عثمان بود و نفسهای تند که خبر از دویدن میداد (معلوم هست کجایی؟؟ گوشیت که خاموشِ.. از ترس پدرتم که نمیشه جلوی خونتون ظاهر شد.. الانم که هی صدات میکنم، جواب نمیدی..) و با مکثی کوتاه ( سارا.. خوبی؟؟) و اینبار راست گفتم که نه.. که بدتر از این هم مگر می شود بود؟؟  _عثمان خوب بود.. نه مثل دانیال.. اما از ، بهتر بود.. پشت نرده ها، کنار رودخانه ایستادیم عثمان با احتیاط و آرام حرف میزد.. از گروهی به نام که سالهاست به کمکِ و پولهای هنگفت 💰 در کشورهای مختلف میکند _که زیادند از آن زن آلمانی و هانیه و دانیال🧑 که یا خورده اند یا متعفن پول💵، مشامشان را هواییِ خون🩸 کرده، _که اینها سر بریدن است. که اگر مثل خودشان شدی دیگر خودت نمیشوی که دیگر دانیال یکی از همان هاست و من باید را روی ی دلم بنشانم و برایش بگیرم چون دیگر برای من نیست و نخواهد بود این برادر زنجیر⛓ پاره کرده.. _من خیره ماندم به نیم رخ مردی به نام عثمان.. راستی او هم هانیه را دفن میکرد؟؟ با تمام دلبری هایش؟؟ و او با ، زل زده به جریان آب از هانیه گفت.. از خواهری که مطمئن بود دیگر نخواهد داشت.. از خواهری که یا به رسم فرمانروایانش میماند یا مانند آن دختر آلمانی از شرم کودکِ مفقودالپدرش در هم آغوشیِ ، جان تسلیم میکرد. _قلبم🫀 سوخت و او انگار را شنید و با نگاه به چشمان با بینهایت گفت (سارا.. میخوام یه بزرگ بهت بگم..) و من ماندم و شنیدم ( همه چی درست میشه..) _و ای کاش راست میگفت ..._ ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سیزدهم
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهاردهم :🔻 📌عثمان می گفت و می گفت و من شنیدم.. یعنی که بشنوم مگر میشد که دانیال را کنم آن هم در که به قبرستان بود اما هیچ قبری نداشت؟ _عثمان اشتباه میکرد.. دانیال من🧑، هرگز یک نبود و نمیشد.. او خوب، رسم و را بلد بود.. دستی که کردن از آدابش باشدچاقو🔪 نمی گیرد محضِ سر.. محال است. _پس عثمان به سپرده شد و من از گذشته، عطرآغوشِ برادر.. _چند روزی با خودم فکر کردم شاید آنقدرها هم که عثمان میگفت بد نباشند.. اصلا شاید آن دخترآلمانی شده بود برای .. ولی هر چه میگشتم، دلیلی  وجود نداشت محضِ و .. _باید دل به دریا میزد.._ _دانیال🧑 خیلی از اخبار عثمان بود.. اصلا شاید وارد این گروه نشده و تنها اسمی بود.. _اما این پیش فرض میکرد اگر به این گروه نشده، پس کجاست؟؟ چه بلایی سرش آمده؟؟ نکند که …. _چند روزی در و افکار مختلف دست و پا زدم و جز ☎️تماس های گاه و بیگاه عثمان کسی سراغم را نگرفت، حتی مادر🧕.. _و بیچاره مادر.. که در از نگرانی و گریه😢 زانو بغل گرفته بود به خبری از تازه مسلمان شده اش که تا اطلاع ثانوی ناامیدش کردم و او روزش را تا به شب 🌙در دانه های تسبیح📿  را ورق میزد.. _و چقدر بود پدری که حتی نبود پسرش را نفهمید.. شاید هم اصلا، هیچ وقت نمیدانست که دو فرزند دارد، _و یا از سازمانی اش به ها  بود.. نمیدانم، اما هر چه که بود یک عمر در عین پدر داری را یادمان داد.. _تصمیم را گرفتم و هرروز دور از چشم عثمان به امید دیدن سخنرانیِ تبلیغ گونه‌ی داعش خیابانها را وجب به وجب مرور میکردم هر کجا که پیدایشان میشد، من هم بودم. با و گوشی تیز و از سوالاتی محضِ تور و صید برادر. _هروز متحیرتر از روز قبل میشدم.. چه زیبایی یادشان داده بود.. دروغهایی بزرگ از و رستگاری.. _چقدر بود انسان که اسلام و خدایش را میخورد. روزانه در نقاط مختلف شهر،کشور و شاید هم جهان🌏، افراد متعددی به و افسانه سرایی برای در می‌پرداختند _تبلیغاتی که از با ظلمِ شیعه و در بهشت شروع میشد و به مبالغ هنگفت 💵درحسابهای بانکیِ سربازان داوطلب ختم میشد . _و این وسط من بودم و بزرگ.. که اسلام علیه اسلام؟؟؟  _مسلمانان دیوانه بودند.. و خدایشان هم.. از طریق و دوستانم در دیگر کشورها متوجه شدم که تبلیغشان از شهر کوچک من در آلمان است و اصلی شان برای جمع آوری نیرو در کشورهای فرانسه، کانادا، آمریکا، آلمان و دیگر و اروپایی ست که تماما با خودِ دولتها انجام میشد و باز چرایی بزرگ؟؟؟ _در این میان تماسهای گاه و بیگاه عثمانِ ذاتا نگران که همه شان، به رد تماس دچار می شدند، کلافه ام می کرد ...        ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📽...صداها از تو می گویند... #شهید_سیدحسن_نصرالله 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
👆💔هم‌عهد زمانی که جهان 🌎 در تندی باروت می‌پیچید به نام تو حماسه در تن بیروت می‌پیچید تو سرو پرچم🇱🇧 لبنانی و در بادها جاری دل ابری که می‌باری🌨، زمینی که غزل داری... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
💯 تیرِ دانش در چشم دشمنان 🥀 شهید دکتر مصطفی چمران
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
💯 تیرِ دانش در چشم دشمنان 🥀 شهید دکتر مصطفی چمران
👆❤️‍🔥 🏷خدایا نمی‌دانم تا کی باید ؟ تا کی باید ببرم؟ + دیگر رنج و عذاب برایم ناراحت‌کننده نیست و و زندگی می‌کنم. ++ باید با 'علم و همه تیره‌دلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم. 📚بخشی از کتاب 🖋 به قلم شهید دکتر مصطفی چمران. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
❤️‍🩹 دلتنگ تُوامـ همانندِ بیابان ڪھ دلتنگِ باران 🌨اسٺ..
❤️‍🩹 می‌گفت:‌ هروقت ،دلت‌برا؎ "امـآم‌زمآنت‌" تنگ‌شد، زیآرت‌آل‌یـآسین‌بخون؛ انگارامآمت‌داره باهآت‌حرف‌میزنہ..📃!