🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆🍃 📕نویسندهی کتاب ،بدون هیچ مقدمهای از چگونگی شروع و نحوه ی کار خود ، و چگونه رسیدن و ملاقات با خ
📚کتاب فوقالعاده "بیست و هفت روز و یک لبخند" نمونهای منحصر به فرد از زندگی شهید مدافع حرم، بابک نوری هریس، را به تصویر میکشد.
+ شهید نوری هریس، #دانشجوی
_بسیجی با عزم و ارادهای قوی که به تمام وجودش #تجسم یافته بود، #داوطلبانه به رد پای رزمندگان مدافع حرم در خاک سوریه پیوست.
++ در یکی از بزرگترین عملیاتهای آزادسازی منطقه بوکمال، در سن 25 سالگی به #راه_حق پیوست و بر اثر #افتخارآفرینی با بهانه آزادی و امانت حرم از دنیا رفت.
📌این اثر به زیباییهای #نهانی از زندگی شهید میپردازد و #مخاطب را در جاذبهی ویژهای از 📅تاریخ و #انسانیت فرو میبرد.
📗این کتاب، عرصهای برای #تعامل با واقعیتی جلوهگر و پرفراز و نشیب، بازنویسی داستان بیپایان تمام مدافعان حرم و آزادسازان است.
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📕بیست و هفت روز و یک لبخند ☺️🌺🌱👇
📝فرازی از کتاب ارزشمند ،
بیست و هفتروزویکلبخند
...زارع به ماشین 🚖تکیه میدهد و نفس عمیقی میکشد،
#زل میرند به پسری که در حال باز کردن #گره_چفیه_هاست:
_شما اسمت چیه ، آقا؟
_بابکنوری هستم.
+تند و فِرز بودنش، نظر زارع را جلب کرده،در قسمت ادوات ،به چنین نیروهایی نیاز هست.
_تو گروه موشکی هستی؟
_بله آقا!
_خوبه،یکی دو روز دیگه، گروهتون باید بیاد جلو.
++از #برق نگاه بابک #خوشحالی میبارد؛طوری که زارع هم متوجه میشود و با خودش میگوید:چرا اینقدر خوشحال شد!؟
***
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🍃 امام خامنه ای:
👈 توصیه میکنم این کتابهایی را که دربارهی شهدا نوشته شده، دربارهی ایثارگران دوران دفاع مقدّس نوشته شده و شخصیّتهای اینها را تشریح میکند، بخوانید؛
هم کتابهای شیرین و پرجاذبهای است، هم ذهن شما را با مسائل بسیاری آشنا میکند....
#شهید
#شاهد
#شهادت
#فضیلتزندهنگهداشتنیادونامشهداکمترازشهادتنیست
#کتاببخوانیم
#کتابخوببخوانیم
🌹کوچههای آسمانی🌱
#برشی_از_کتاب [ ۰۸ ]📚
● ساعت ۸ 🕗 از #تهران راه افتادیم سمت #مشهد،
_محمود طوری رانندگی میکرد که انگار میخواست #پرواز کند. هنوز رویم درست و حسابی با او باز نشده بود، آخر تازه دیروز عقد💍 کرده بودیم.
+یکبار #خجالت را گذاشتم کنار و گفتم: «چرا اینقدر با سرعت میرین آقا محمود؟!» لبخند😀 زد، نگاهی کرد و بهم گفت: «کم کم علتش را میفهمی.» #پاپیاش شدم که علت را بدانم.
● آخرش در حالی که سعی میکرد #مراعات حال مرا بکند، گفت: «باید برم #منطقه، حقیقتش این چند روزه خیلی از کارهام عقب افتادم!»
+حیرت زده😦 پرسیدم: «به همین زودی میخوای بری؟» گفت: «آره دیگه باید برم»
+گفتم: «تازه هنوز #اول_ازدواجمونه، چند روز بمون بعدش برو.» گفت: «من هم خیلی #دوست دارم بمونم، شاید بیشتر از شما، ولی #وظیفه و #تکلیف چیز دیگهایه، شما هم باید تو فکر وظیفه و تکلیف باشی تا انشاءالله هر دومون بتونیم #رضای خدا رو بدست بیاریم».
📚 ستارههای دنبالهدار ۱؛ کتاب محمود کاوه نوشته: حمیدرضا صدوقی صفحه ۴۹. راوی: همسر شهید.
#شهید_محمود_کاوه
#تیپ_ویژه_شهدا
#کتاب_بخوانیم
#کتابِ_خوب_بخوانیم
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_ی
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_بیست_دوم :🔻
📌دستم را از میان #انگشتان گرم عثمان بیرون کشیدم
و به سرعت به #دنبال صوفی دویدم..
و صدای #عثمان که میگفت (مراقب باش.. صبر کن خودم برمیگردونمش..)
اما نمیشد.. صوفی مثل من بود..
و این مسلمانِ ترسو ما را #درک نمیکرد..
چقدر #تند_گام برمیداشت (صوفی.. صوفی.. وایستا.. )
_دستش را کشیدم.._
_عصبی فریاد زد
(چی میخواین از جون من.. دیگه چیزی ندارم..
نگام کن.. منم و این یه #دست_لباس..)
دلم به حالش #سوخت..😔
_مُردن دفن شدن در خاک نیست،
همین که چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، یعنی مُردی.. _
_صوفی چقدر شبیه من بود.._
_اسلام و خدایش، او را هم به #غارت برد..
_و بیچاره #چهل_دزده_بغداد که جورِ خدای مسلمانان را هم میکشیدند در بدنامی..
(صوفی.. وقتی داشتن خوشبختی رو تقسیم میکردن
خدای این مسلمونا منو سرگرم بازیش کرد..
منم عین تو با یه تلنگر #پودر میشم.. میبینی؟!
عین هم هستیم.. هر دو #زخم_خورده از یک چیز..
فقط بمون، خواهش میکنم..)
_چقدر یخ داشت چشمانش
( تو مگه مثه داداشت یا این مردک عثمان، #مسلمون نیستی؟؟)
_سر تکان دادم
( نه.. نیستم.. هیچ وقت نبودم..
من #طوفانِ بدون خدا رو به #آرامشِ با خدا ترجیح میدم..)
_خندید، بلند..
( چقدر مثله دانیال🧔 حرف میزنی..
خواهرو برادر خوب بلدین با کلمات، آدمو خام کنید..)
_راست میگفت،
دانیال خیلی #ماهرانه کلمات را به بازی میگرفت
درست مثلِ زندگی من و صوفی..
پس واقعا او را دیده بود..
_با هم برگشتیم به همان کافه ومیز..
عثمان سرش پایین و فکرش مشغول.
این را از متوجه نشدنِ حضورم در کنارش فهمیدم.
هر دو روی صندلی های چوبی و قهوه ایمان نشستیم.
و عثمان با تعجب سر بلند کرد..
_عذرخواهی، از صوفی انتظارِعجیب 😲 و دور از ذهنی بود..
پس بی حرف از جایش بلند شد و #فنجان ها را جمع کرد
(براتون قهوه میارم..)
_نگاهش کردم. صورت #جذابی داشت این #مسلمانِ_ترسو
چرا تا به حال متوجه نشده بودم؟
_ذهنِ #درگیرش را از #چشمانش خواندم و او رفت.
#صوفی صدایش را #جمع کرد و به سمتم خم شد ( دوستت داره؟؟)
و من ماندم #حیران که درباره چه کسی حرف میزند..
( عثمانو میگم.. نگو نفهمیدی، چون باور نمیکنم..)
نگاهش کردم( خب من دوستشم..)
اما من هیچ وقت دوستانم را دوست نداشتم.
_صاف نشست و #ابرویی بالا انداخته
(هه.. به دانیال نمیخورد که خواهری به ساده گی تو داشته باشه.. فکر میکنی واسه چی منو از اونور دنیا کشونده اینجا..
فقط چون دوستشی؟؟)
_او چه میگفت؟؟_
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆آغاز زندگی حقیقی بشر💚
#امام_زمانم
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📍چفیه اهدایی حضرت آقا به محمد کاسبی 🌿شادی روحش صلوات 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺لحظاتی از مداحی #زندهیاد محمد کاسبی برای امام حسین(ع)
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🕊🕊
پرندهی دلِ ما
هر شب
از ڪربلا پرواز میکند
به مشهد میرسد
در نجف عشق میگیرد
بر کاظمین دل میبندد
در سامراء غریبی میکند
و نهایت
در "بینالحرمین"
قرار میگیرد . . ♥️!'