eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆🍃 📕نویسنده‌ی کتاب ،بدون هیچ مقدمه‌ای از چگونگی شروع و نحوه ی کار خود ، و چگونه رسیدن و ملاقات با خ
📚کتاب فوق‌العاده "بیست و هفت روز و یک لبخند" نمونه‌ای منحصر به فرد از زندگی شهید مدافع حرم، بابک نوری هریس، را به تصویر می‌کشد. + شهید نوری هریس، _بسیجی با عزم و اراده‌ای قوی که به تمام وجودش یافته بود، به رد پای رزمندگان مدافع حرم در خاک سوریه پیوست. ++ در یکی از بزرگترین عملیات‌های آزادسازی منطقه بوکمال، در سن 25 سالگی به پیوست و بر اثر با بهانه آزادی و امانت حرم از دنیا رفت. 📌این اثر به زیبایی‌های از زندگی شهید می‌پردازد و را در جاذبه‌ی ویژه‌ای از 📅تاریخ و فرو می‌برد. 📗این کتاب، عرصه‌ای برای با واقعیتی جلوه‌گر و پرفراز و نشیب، بازنویسی داستان بی‌پایان تمام مدافعان حرم و آزادسازان است.
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📕بیست و هفت روز و یک لبخند ☺️🌺🌱👇
📝فرازی از کتاب ارزشمند ، بیست و هفت‌روز‌ویک‌لبخند ...زارع به ماشین 🚖تکیه می‌دهد و نفس عمیقی می‌کشد، میرند به پسری که در حال باز کردن : _شما اسمت چیه ، آقا؟ _بابک‌نوری هستم. +تند و فِرز بودنش، نظر زارع را جلب کرده،در قسمت ادوات ،به چنین نیروهایی نیاز هست. _تو گروه موشکی هستی؟ _بله آقا! _خوبه،یکی دو روز دیگه، گروهتون باید بیاد جلو. ++از نگاه بابک می‌بارد؛طوری که زارع هم متوجه می‌شود و با خودش می‌گوید:چرا اینقدر خوشحال شد!؟ ***
🍃 امام خامنه ای: 👈 توصیه میکنم این کتابهایی را که درباره‌ی شهدا نوشته شده، درباره‌ی ایثارگران دوران دفاع مقدّس نوشته شده و شخصیّت‌های اینها را تشریح میکند، بخوانید؛ هم کتابهای شیرین و پرجاذبه‌ای است، هم ذهن شما را با مسائل بسیاری آشنا میکند.... 🌹کوچه‌های‌ آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[ ۰۸ ]📚 ● ساعت ۸ 🕗 از راه افتادیم سمت ، _محمود طوری رانندگی میکرد که انگار میخواست کند. هنوز رویم درست و حسابی با او باز نشده بود، آخر تازه دیروز عقد💍 کرده بودیم. +یکبار را گذاشتم کنار و گفتم: «چرا اینقدر با سرعت میرین آقا محمود؟!» لبخند😀 زد، نگاهی کرد و بهم گفت: «کم کم علتش را میفهمی.» شدم که علت را بدانم. ● آخرش در حالی که سعی میکرد حال مرا بکند، گفت: «باید برم ، حقیقتش این چند روزه خیلی از کارهام عقب افتادم!» +حیرت زده😦 پرسیدم: «به همین زودی میخوای بری؟» گفت: «آره دیگه باید برم» +گفتم: «تازه هنوز ، چند روز بمون بعدش برو.» گفت: «من هم خیلی دارم بمونم، شاید بیشتر از شما، ولی و چیز دیگه‌ایه، شما هم باید تو فکر وظیفه و تکلیف باشی تا ان‌شاءالله هر دومون بتونیم خدا رو بدست بیاریم». 📚 ستاره‌های دنباله‌دار ۱؛ کتاب محمود کاوه نوشته: حمیدرضا صدوقی صفحه ۴۹. راوی: همسر شهید. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_ی
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_دوم :🔻 📌دستم را از میان گرم عثمان بیرون کشیدم و به سرعت به صوفی دویدم.. و صدای که میگفت (مراقب باش.. صبر کن خودم برمیگردونمش..) اما نمیشد.. صوفی مثل من بود.. و این مسلمانِ ترسو ما را نمیکرد.. چقدر برمیداشت (صوفی.. صوفی.. وایستا.. ) _دستش را کشیدم.._ _عصبی فریاد زد (چی میخواین از جون من.. دیگه چیزی ندارم.. نگام کن.. منم و این یه ..) دلم به حالش ..😔 _مُردن دفن شدن در خاک نیست، همین که چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، یعنی مُردی.. _ _صوفی چقدر شبیه من بود.._ _اسلام و خدایش، او را هم به برد.. _و بیچاره که جورِ خدای مسلمانان را هم میکشیدند در بدنامی.. (صوفی.. وقتی داشتن خوشبختی رو تقسیم میکردن خدای این مسلمونا منو سرگرم بازیش کرد.. منم عین تو با یه تلنگر میشم.. میبینی؟! عین هم هستیم.. هر دو از یک چیز.. فقط بمون، خواهش میکنم..) _چقدر یخ داشت چشمانش ( تو مگه مثه داداشت یا این مردک عثمان، نیستی؟؟) _سر تکان دادم ( نه.. نیستم.. هیچ وقت نبودم.. من بدون خدا رو به با خدا ترجیح میدم..) _خندید، بلند.. ( چقدر مثله دانیال🧔 حرف میزنی.. خواهرو برادر خوب بلدین با کلمات، آدمو خام کنید..) _راست میگفت، دانیال خیلی کلمات را به بازی میگرفت درست مثلِ زندگی من و صوفی.. پس واقعا او را دیده بود.. _با هم برگشتیم به همان کافه ومیز.. عثمان سرش پایین و فکرش مشغول. این را از متوجه نشدنِ حضورم در کنارش فهمیدم. هر دو روی صندلی های چوبی و قهوه ایمان نشستیم. و عثمان با تعجب سر بلند کرد.. _عذرخواهی، از صوفی انتظارِعجیب 😲 و دور از ذهنی بود.. پس بی حرف از جایش بلند شد و ها را جمع کرد (براتون قهوه میارم..) _نگاهش کردم. صورت داشت این چرا تا به حال متوجه نشده بودم؟ _ذهنِ را از خواندم و او رفت. صدایش را کرد و به سمتم خم شد ( دوستت داره؟؟) و من ماندم که درباره چه کسی حرف میزند.. ( عثمانو میگم.. نگو نفهمیدی، چون باور نمیکنم..) نگاهش کردم( خب من دوستشم..) اما من هیچ وقت دوستانم را دوست نداشتم. _صاف نشست و بالا انداخته (هه.. به دانیال نمیخورد که خواهری به ساده گی تو داشته باشه.. فکر میکنی واسه چی منو از اونور دنیا کشونده اینجا.. فقط چون دوستشی؟؟) _او چه میگفت؟؟_ ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🕊🕊 پرنده‌ی دلِ ما هر شب از ڪربلا پرواز می‌کند به مشهد می‌رسد در نجف عشق می‌گیرد بر کاظمین دل می‌بندد در سامراء غریبی می‌کند و نهایت در "بین‌الحرمین" قرار می‌گیرد . . ♥️!'