😂#طنز_جبهه
🌿میگفت: استادِ سرکار گذاشتن بچهها بود. روزی از یکی از برادران پرسید:
«شما وقتی با #دشمن روبهرو میشوید برای آنکه #کشته نشوید و #توپ و #تانک آنها در شما #اثر نکند چه میگویید؟»
_او خیلی جدی جواب داد: «البته بیشتر به #اخلاص برمیگردد، وَ اِلا خود #عبادت به تنهایی دردی را دوا نمیکند. اولاً باید #وضو داشته باشی، ثانیاً رو به #قبله و آهسته به نحوی که کسی نفهمد بگویی:
"اللهم ارزقنا ترکشاً ریزاً، بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا و استراحتنا کثیره، خدمتنا قلیله، برحمتک یا ارحمالراحمین 🤲"
😉طوری این کلمات را به #عربی ادا کرد که آن برادر باورش شد و با خود گفت: «این اگر #آیه نباشد حتماً #حدیث است» . . . .
🍃اما دست آخر که کلمات #عربی را پیش خودش یکی یکی به فارسی #ترجمه کرد، شک کرد و گفت:
«اخوی غریب گیر آوردهای؟»‼️
😄😂
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆...ببینید و صفا کنید...؟!
ماشاالله، به این همه هوش و ذکاوت...؟!
اللهماحفظقائدنا...🤲
ماشاالله، لاحولولاقوهالابالله
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️ عشقت را رها نکردم...☺️
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_ش
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_بیست_هفت :🔻
📌از فرط #دردمعده، محکم خودم را جمع کردم
که عثمان در جایش ایستاد و به #سرعت به سمتم برگشت.
و من در چشم بر هم زدنی از سرمای زمین کنده شدم.
محکم #بازویم را در مشتش گرفته بود و به دنبال خود میکشاند. یارای مقابله نداشتم، فقط تهوع 😵 بود و #درد..
_معده ام بهم خورد.
چند بار. و هر بار به #تلافی خالی بودنش،
قسمتی از #زندگیم را بالا آورد؛
"تنهایی".. "بدبختی".. "بی کسی".. و..و..و..
و عثمان هربار #صبورانه، فقط سر تکان میداد از جایگاه تاسف.
_دوباره به #کافه رفتیم
و عثمان با ظرفی از کیک🍰 و فنجانی چای☕️ مقابلم نشست
( همه اشونو میخوری.. فقط معده ات مونده که بالا نیاوردیش.)
_رو برگردانم به سمت شیشه ی باران🌨 خورده ایی
که کنارش نشسته بودم.
من از چای ☕️متنفر بودم و او، این را نمیدانست.
ظرف کیک🍰 را به سمتم هل داد
(بخور.. همه اشو برات تعریف میکنم..
قضیه اصلا اونطور که تو فکر میکنی نیست..
_گفتم صوفی رفته، اما نه از #آلمان.
فقط رفته محل #اقامتش تا استراحت کنه.
من گفتم که بره. واسه امروز زیادی زیاد بود..
اگه میخوای به تمام سوالات جواب بدم، اینا رو بخور..)
_و من باز #تسلیم شدم ( من هیچ وقت چایی نخوردم و نمیخوردم). لبخند زد. رفت و با فنجانی قهوه🍮 برگشت
( اول اینو بخور.. معدت گرم میشه.. )
_با مهربانی نگاهم میکرد
و من #تکه_تکه و #جرعه_جرعه کیک و قهوه به خورده معده ام میدادم و این #تهوعم را بدتر و بدتر میکرد. (شروع کن.. بگو..).
_با دستی زیر چانه اش ابرویی بالا انداخت
( اول تا تهشو میخوری بعد..)
انگار #درک نمیکرد بدی حالم را ((حوصله ی این لوس بازیا رو ندارم..))
_ ایستادم، قاطع و محکم._
_دست به سینه به صندلیش🪑 تکیه داد
( باشه، هرطور مایلی.. پس صبر کن تا خونه برسونمت. دیر وقته..).
_ چقدر شرقی بود این مَرده پاکستانی.._
_گرمای داخل #کافه، تهوعم را به بازی گرفته بود
و این #دیوانهام میکرد.
_پس بی توجه به حرفهای عثمان به #سرمای خیابان پناه بردم.
هوا #تاریک بود و خیابانها به لطف چراغها💡، روشن.
_من #عاشق پیاده روی درباران ☔️ بودم، تنها.
و چتری که بالای سرم، صدای پچ پچ #قطرات را بلندتر به گوشم برساند.
عثمان آمد با چتری🌂 در دست (حتی صبر نکردی پالتومو بردارم..).
بی حرف و آرام کنار هم قدم میزدم
و چتر بالای☔️ سرم چقدر خوش صدا بود،
همخوانی اش با #گریه_آسمان.
_حالا خیالم راحتتر بود، حداقل میدانستم دانیال🧑 زنده است
و صوفی جایی در همین شهر به خواب رفته.
اما دلواپسی و سوال کم نبود.
با چیزهایی که #صوفی گفت،
باید #قید برادرم را میزد چون او دیگر شباهتی به خدای مهربان من نداشت و این ممکن نبود.
اما امیدوارم بودم همه اینها دروغی هایی احمقانه باشد.
_ (سارا. وقتی فهمیدم چی تو کله اته، نمیدونستم باید چیکار کنم.. داشتم دیوونه میشدم. )
🗓چند ماه پیش یه عکس از دانیال🧔 بهم داده بود.
یادته؟ واسه اینکه وقتی دارم دنبال #هانیه میگردم،
عکس برادرتم نشون بدم تا شاید کسی بشناسدش. همینطورم شد. به طور اتفاقی یکی از دوستان صوفی، عکس دانیال روشناخت.
_با کلی #اصرار تونستم راضیش کنم تا شماره ی تلفن ☎️ صوفی رو بهم بده.
وقتی با صوفی تماس گرفتم حتی حاضر نبود باهام حرف بزنه.
⏳دو هفته طول کشید تا تونستم راضیش کنم بیاد اینجا.
_اولش منم مطمئن نبودم که #راست گفته باشه،
اما وقتی عکسا📷 و فیلمهای خودشو دانیال رو نشونم داد، باور کردم. هیچ #نقشهای در کار نیست..
_فردا صوفی میاد تا بقیه ی نگفته هاشو بگه...
مکث کرد( همه مسلمونها هم بد نیستند، سارا..
یه روز اینو میفهمی..
فقط امیدوارم اون روز واسه زندگی، دیر نشده باشه..).
_چند قدم بیشتر به خانه🏠 نمانده بود.. مِن مِن کرد
(بابت سیلی، متاسفم..) رو به رویم ایستاد.
چشمانش چه رنگی بود؟
هر چه بود در آن تاریکی، #تیره_تر نشان میداد.
صدایش #آرام و #سرسخت شد ( دیگه هیچ وقت نگو ازت متنفرم..)
انگار حرفهای صوفی در مورد عثمان، درست بود..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📅 سردار افشار؛ سال ۱۳۳۰ در مشهد متولد شد. او سالهای ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۳ «رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس» کل کشور بود.
🎥 تصاویر کمتر دیده شده از مقام معظم #رهبری در جبهههای غرب در کنار #سردار_افشار.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📅 سردار افشار؛ سال ۱۳۳۰ در مشهد متولد شد. او سالهای ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۳ «رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشها
📝 پیام تسلیت امام خامنهای مُدظلهالعالی در پی درگذشت سردار سرتیپ پاسدار علیرضا افشار:
☫ بسم الله الرحمن الرحیم
● درگذشت #سردار_مجاهد مرحوم آقای علیرضا افشار رحمة الله علیه را که از #پیشکسوتهای انقلاب اسلامی و از #مدیران ارشد جهاد سازندگی در سالهای اولیه آن بودند، به خاندان گرامی و دوستان و همکاران ایشان #تسلیت عرض میکنم. پاداش الهی و مغفرت خدای متعال را برای وی مسألت مینمایم.
❁ سید علی خامنهای | ۱۴۰۴/۷/۲۶
میم مثلِ مــٰادر :
مــٰادر یعنۍ اُمُـالبَنیــن . . .✨
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگھ گرھ تو زندگیٺ افتادھ . . .✨
🌿شنبه و امالبنین...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید