eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
782 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆این ۴۵ثانیه را ده‌ها بار ببینید، خصوصا جوان‌ترها...؟؟!! 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_ه
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_هشت :🔻 📌احساسِ عثمان، اصلا نبود من از تمام دنیا 🌎 یک میخواستم که انگار باید به آن هم میزدم. آخ که اگر آن مسلمانِ خانه را بیابم.. هستی اش را به میکشم.. _مادر روی کاناپه🛋، تسبیح 📿به دست نشسته بود، با دیدنم اشک 😭ریخت ( چقدر دیر کردی. چرا انقدر رنگ و روت پریده.. ) فقط نگاهش کردم. هیچ وقت .. فقط دلم برایش .. یک زنِ ترسو😨 و قابل .. _چرا دوستش نداشتم؟_ _در باز شد. بود با در دست و پشتی . به سمت کاناپه 🛋رفت و رویش پخش شد. _این مرد، چرا دیگر  نمی مرد؟؟ گربه چند جان داشت؟؟ هفت؟؟ نُه؟؟ این مستِ پدرنام، جان تمام گربه های زمین را به یغما برده بود.. _پوزخندی بر لبم نشست،_ _مادرِ خط خطی شده از را مخاطب قرار دادم ( دیگه قید پسرتو، واسه همیشه بزن.. اون دیگه برنمیگرده..). چرا این جمله را گفتم؟ خودم باورش داشتم؟  _لرزید.. لرزیدنش را دیدم. چرا همیشه دلم به حالش می سوخت؟ تا بوی قلبم بلندتر نشده بود باید به اتاقم پناه می بردم. چرا همیشه نسبت به این زن حس داشتم. _صدای آوازهای پدر بلند و بلندتر میشد. درِ اتاقم را قفل کردم. مادر به در کوبید (سارا.. چی شد؟؟ دانیال کجاست؟ چرا باید قیدشو بزنم؟ چرا میگی دیگه برنمیگرده ). _باید را رها میکردم. با حرفهای صوفی و عثمان دیگر دانیالی وجود نداشت که این زنِ بدبخت را به آمدنش امیدوار کنم. آخر را خالی کردم (پسرت مرده.. تو ترکیه کردن.. مسلمونا کشتنش..) در سینه ام قلب🫀 داشتم یا تکه ایی یخ🧊؟   _جز آوازهای تنها مستِ خانه، صدایی به گوش نمیرسید. در را کمی باز کردم. از میان باریکه ی در، مادر را دیدم. خمیده خمیده به طرف اتاقش رفت. من اگر جایش بودم؛ در فنجان خدایم میریختم.  _دوست داشتم بخوابم. حداقل برای یکبار هم که شده، طعمِ خوابِ آرامی که حرفش را میزنند، مزه مزه کنم. این دنیا 🌎 خیلی به من بود، حتی بدونِ پرداخت سود؛ تمام هستی اش را باید پرداخت میکرد. _آن شب 🌙 با تمام بی مهریش گذشت و من تا خود صبح از بی امان معده و افکار مختلف در مورد سرنوشت دانیال🧑 به خود پیچیدم. _و در این بین تنها صدای ها و های بی امان مادر کاسه را نهیب میزد که ای کاش کمی میکردم. 🌤صبح، خیلی زود آماده شدم. پاورچین پاورچین سراغ مادر را گرفتم. این همه حقش نبود. جمع شده در خود، روی به خواب رفته بود. _نفسی عمیق کشیدم باید زودتر میرفتم. با باز کردن در ، گرمایی هم آغوش با عطر قهوه🍮 به صورتم زد. ایستادم. دستم را به آرامی روی گونه ی سیلی خورده از عثمان کشیدم. کمی میکرد. آن لحظه، دوباره به سراغم آمد. _چشم چرخاندم. صوفی روی همان میز دیروزی، پشت به من نشسته بود. عثمان رو به رویم ایستاد. دستش را روی دستِ خشک شده بر گونه ام گذاشت. گرم بود. چشمانش شرم داشت ( بازم متاسفم..) _بی توجه، به سراغ صندلی🪑 دیروزیم رفتم، جایی کناره شیشه ی عریض و باران🌨 خورده. _صوفی واقعا زیبا بود. _ _چشمهای و موهای و مشکی اش در دیزاینِ کِرم سوخته ی لباسهایش، هر را وادار به تماشا میکرد. اما مردمک چشمایش داشت، و .. درست مثل من.. _انگار کمال با دانیال، منسوبیت به درجه ی سنگی شدن بود. لبهایِ استتار شده در رنگ تکان خورد ( بابت دیروز عذر میخوام.. کشتن برادرت انگیزه بود واسه زندگی اون روزهام.. فقط انگیزمو گفتم..) عثمان با سه فنجان قهوه🍮 رسید و درست در جای قبلی اش نشت. جایی در نزدیکی من. _صوفی سر به زیر با دسته فنجانش بازی میکرد ( یه چیزایی با خودم آوردم.) چرخید و از درون کیفِ چرمیِ👜 آویزان به صندلیش یک پاکت و دوربین📷 بیرون آورد ( اینا چند تا عکس و فیلم از منو برادرته. واسه وقتی که دوست بودیم تا عروسی👰‍♀ و اون سفرِ نفرین شده به ترکیه.) همه را روی میز در برابر دیدگانم پخش کرد. دانیال 🧑بود. دانیال خودم.. _عکسهای دوران دوستی اش، پر بود از لبخندهای😊 شیرینِ دانیال مهربان با تمام شوخی های بامزه و گاه بی مزه اش و صورتی و موهایی کوتاه و . 📆 تاریخِ ثبت شده در پشت عکس را نگاه کردم. دست خط برادرم بود. تاریخ چند ماه بعد از آشنایی با آن دوست مسلمانش را نشون میداد. درست همان روزهایی که ؛ عطرِ نان گرم داشت و منو مادر را خود میکرد.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا