eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🗓 به مناسبت ۴ آبان سالروز #سقوط_تلخ اما #قهرمانانه_خرمشهر 🔸برشی از قسمت پنجم مستند «شهری در آسمان»
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗓 به مناسبت ۴ آبان سالروز سقوط قهرمانانه خرمشهر، 🎞 فیلم اندوهناک لحظه اعلام خبر اشغال خرمشهر توسط خبرنگاران خارجی! 🔸برسد به دست غرب گرایان آن وَرِ آب نشینی که معنای فراموش شده غرور ملی، شرف و خاک را با وقوع انقلاب و 🌴 یاد گرفتند اما امروز در نشسته و به التماس می کنند که به ایران کند! 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☕️ ☕️☕️☕️☕️☕️ 📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشته‌ی داستانی ، "زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی ایرانی که از کودکی به همراه خانواده‌اش در زندگی می‌کند، به بیان زیبایی‌های و ایمان و قدرت و 🇮🇷و ایرانی و واقعی پرداخته شده است. 📍انتشارات ، کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_چهار :🔻 📍
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_پنج :🔻 📌قدرت مادر🧕، هر دوی ما را به سمت زمین پرتاب کرد. اما صدای تکه تکه شدنِ ی الکلِ پدر، زودتر از پرتاب شدن، به گوشم رسیدم. پدر نقش زمین بود و من نقشِ سینه اش.. این اولین بود.. شنیدنِ ضربانِ قلبِ🖤 بی محبت مردی به نام بابا.. 'آنالیز ذهنم تمام نشده بود که به ضرب مادر از جایم کنده شدم. _رو به رویم ایستاد و به مردِ بیهوش و نقش زمین اش، بی صدا براندازم کرد. سپس بدونِ گفتنِ حتی کلمه ایی راهی اتاقش شد و در را بست. گیج😖 بودم. از حرفای پدر.. از زمین خوردن.. از شنیدن صدای تپشهای ضعیف و یکی در میان.. از برخورد مادر. _بالای سرش ایستادم.. دهانش باز بود و از آن فاصله، باز هم بینی ام را مچاله میکرد. سینه اش به سختی بالاو پایین میرفت. شدم. به بهانه ی اطمینان از زنده بودنش. دوباره سینه و صدای را امتحان کردم. کاش دنیا 🌏کمی هم با من دوست میشد. گوشهایم زد.. _تپیدنهایش بی جان بود و بی خبر از ذره ایی عشق♥️. همان حسی که اگر میدیمش هم نمیشناختم. روی دو زانو نشسته، نگاهش کردم. انگار جانهایش داشت ته میکشید.. نمیدانستم باید چه داشته باشم.. .. .. یا .. اصلا هیچ کدامشان نبود و من در این بین فقط با ، همان همیشگیم یک حس بودم. _چند خیره به چشمان بسته اش ماندم. گوشیم زنگ خورد. یک بار.. دوبار.. سه بار.. جواب دادم. صدای ﷼عثمان بلند شد (چرا جواب نمیدی دختر.. ) با بی تفاوت ترین لحن ممکن، زل زده به آخرین نفسهای زورکیِ پدر، عثمان را صدا زدم ( عثمان.. بیا خونمون.. همین الان) گوشی را روی زمین انداختم.. مدام و پشت سر هم زنگ میخورد. اما اهمیتی نداشت. _عقب عقب رفتم. تکیه زده به دیوار، چانه ام را روی ی زانوانم گذاشتم. یعنی این مرد در حال بود؟ چرا ناراحت نبودم؟ چرا هیچ وقت برایمان پدری نکرد؟ چرا و را به همه ی زندگیش ترجیح داد؟ هیچ وقت زندگی نکرد.. همانطور که به ما هم اجازه ی زندگی نداد.. حالا باید برایش دل میسوزاندم؟ دیگر دلی نداشتم که سوزاندنش کنم.. _صدای زنگ در بلند شد. در را باز کردم. عثمان بود. با همان و اش.. نفس نفس زنان با چشمانی نگران به سمتم خم شد (چی شده؟؟ طوریت شده ؟) کلماتش بریده بریده بود و مانند همیشه نگران.. (( سارا با توام.. تموم راهو دوییدم.. حالت خوبه؟)) _به سمت پدرم رفتم ( بیا تو.. درم ببند) پشت سرم آمد. در رابست. وقتی چشمش به پدرم افتاد زد ((سارا .. اینجا چه خبره؟ چه بلایی سرش اومده)) سر جای قبلم نشستم. (( مست بود.. داشت اذیتم میکرد.. مادرم داد.. )) _فشاری که به دندانهایش میآورد چانه اش را سخت نشان میداد. بی صدا و حرف آرام به سمت پدر رفت. را گرفت.  گوشی را برداشت و با تماس گرفت. (سارا وقتی اورژانس اومد، هیچ حرفی نمیزنی.. مثه الان ساکت میشینی سرجات..) زبانی روی لبهای خشکیده ام کشیدم (مرده؟) به سمت آشپزخانه رفت و با لیوانی آّب برگشت ( نه.. اما وضعش خوب به نظر نمیاد..) جلوی پایم زانو زد ( بخور.. رنگت پریده..) لیوان🧋 را میان دو مشتم گرفتم. _سری از تاسف تکان داد و کنارم نشست ( مراقب مادرت باش یه وقت بیرون نیاد.. یا حرفی نزنه..) به مَرده جنازه نمای روبه رویم خیره شدم ( بیرون نمیاد.. فکر نکنم دیگه هیچ وقت هم حرف بزنه..) سرش را به سمتم چرخاند. دستش را به طرف برد که صدای در بلند شد. به سرعت به طرف در رفت (( پس یادت نره چی گفتم)).  _مامورین امداد در حین رفتن به طرف پدر، ماجرا را جویا شدند. عثمان با خاصی برایشان تعریف کرد که پدر وارد خانه شد، تلو تلو خوران پایش به فرش گیر کرد و نقش زمین شد. و من فقط نگاهش میکردم. بی حرف و بی احساس. امدادگران کارشان را شروع کردند. .. .. .. هیچ کدام فایده ایی نداشت.. نتیجه شد به دلیل مصرف بیش از حد الکل.. _مُرد.. تمام شد.. لحظه ایی که تمام عمر منتظرش بودم، رسید..اما چرا خوشحالی در کار نبود..؟  _یکی از امدادگران به سمتم آمد. (خانوم شما حالتون خوبه؟). صدای عثمان بلند شد ( دخترشه.. ترسیده)  چرا میگفت، من که نترسیده  بودم. امدادگر با لحنی مهربان رو به رویم زانو زد ( اجازه میدی، معاینه ات کنم.. ) عثمان کنارم نشست و اجازه را صادر کرد. کاش 🌎دنیا چند ثانیه⏳ میایستاد، من با این خیلی کار داشتم. _بوی الکل و آن چهره ی و بی روح، داشت حالم را بهم میزد. بی توجه به عثمان و امدادگر از جایم بلند شدم. باید به اتاقم میرفتم، دلم هوایِ بی پدر میخواست.. زانوهایم قدرت ایستادن نداشت. دستم را به دیوار گرفتم و آرام آرام گام برداشتم. ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
👩‍🔬♥️ تا دلبر و دلدار تُو باشۍ،خوبم مجنون شدمو یار تُوباشۍخوبم دردیست ڪھ اۍڪاش مداوانشود وقتۍڪھ پَرستــٰار تُو باشۍخوبم.. -وحشۍبافقۍ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
☀️🌙 آمدےشمس‌وقمرپیشِ‌تـُوسو‌سوبزنند تاڪه‌مردانِ‌جھان‌پیشِ‌تـُوزانوبزنند چشم‌واڪردےودنیاےعلۍزیباشد بازتڪرارِهمان‌سوره‌‌ے"أعطینا"شد 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا