🌹کوچههای آسمانی 🌱
🗓 به مناسبت ۴ آبان سالروز #سقوط_تلخ اما #قهرمانانه_خرمشهر 🔸برشی از قسمت پنجم مستند «شهری در آسمان»
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗓 به مناسبت ۴ آبان سالروز سقوط قهرمانانه خرمشهر،
🎞 فیلم اندوهناک لحظه اعلام خبر اشغال خرمشهر توسط خبرنگاران خارجی!
🔸برسد به دست غرب گرایان آن وَرِ آب نشینی که معنای فراموش شده غرور ملی، شرف و خاک را با وقوع انقلاب و 🌴#دفاع_مقدس یاد گرفتند اما امروز در #آمریکا نشسته و به #یهودیان التماس می کنند که به ایران #حمله_اتمی کند!
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
☕️ #چایت_را_من_شیرین_میکنم
☕️☕️☕️☕️☕️
📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشتهی داستانی ،
"زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی #دختری ایرانی که از کودکی به همراه خانوادهاش در #آلمان زندگی میکند، به بیان زیباییهای #اسلام و ایمان و قدرت و #صلابت_ایران 🇮🇷و ایرانی و #پاسداران واقعی پرداخته شده است.
📍انتشارات #کتابستان_معرفت ،
کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_چهار :🔻 📍
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_سی_و_پنج :🔻
📌قدرت #دستان مادر🧕، هر دوی ما را به سمت زمین پرتاب کرد. اما صدای تکه تکه شدنِ #شیشه ی الکلِ پدر، زودتر از #شوکِ پرتاب شدن، به گوشم رسیدم. پدر نقش زمین بود و من نقشِ سینه اش.. این اولین #تجربه بود.. شنیدنِ ضربانِ قلبِ🖤 بی محبت مردی به نام بابا.. 'آنالیز ذهنم تمام نشده بود که به ضرب مادر از جایم کنده شدم.
_رو به رویم ایستاد و #بی_توجه به مردِ بیهوش و نقش زمین اش، بی صدا براندازم کرد. سپس بدونِ گفتنِ حتی کلمه ایی راهی اتاقش شد و در را بست. گیج😖 بودم. از حرفای پدر.. از زمین خوردن.. از شنیدن صدای تپشهای ضعیف و یکی در میان.. از برخورد مادر.
_بالای سرش ایستادم.. دهانش باز بود و #بوی_الکل از آن فاصله، باز هم بینی ام را مچاله میکرد. سینه اش به سختی بالاو پایین میرفت. #وسوسه شدم. به بهانه ی اطمینان از زنده بودنش. دوباره سینه و صدای #ضربانش را امتحان کردم. کاش دنیا 🌏کمی هم با من دوست میشد. گوشهایم #یخ زد..
_تپیدنهایش بی جان بود و بی خبر از ذره ایی عشق♥️. همان حسی که اگر میدیمش هم نمیشناختم. روی دو زانو نشسته، نگاهش کردم. انگار جانهایش داشت ته میکشید.. نمیدانستم باید چه #احساسی داشته باشم.. #نگرانی.. #شادی.. یا #غمگینی.. اصلا هیچ کدامشان نبود و من در این بین فقط با #خلاء، همان #همزاد همیشگیم یک حس بودم.
_چند #ثانیه خیره به چشمان بسته اش ماندم. گوشیم زنگ خورد. یک بار.. دوبار.. سه بار.. جواب دادم. صدای ﷼عثمان بلند شد (چرا جواب نمیدی دختر.. ) با بی تفاوت ترین لحن ممکن، زل زده به آخرین نفسهای زورکیِ پدر، عثمان را صدا زدم ( عثمان.. بیا خونمون.. همین الان) گوشی را روی زمین انداختم.. مدام و پشت سر هم زنگ میخورد. اما اهمیتی نداشت.
_عقب عقب رفتم. تکیه زده به دیوار، چانه ام را روی #طاقچه ی زانوانم گذاشتم. یعنی این مرد در حال #مرگ بود؟ چرا ناراحت نبودم؟ چرا هیچ وقت برایمان پدری نکرد؟ چرا #سازمان و #رجوی را به همه ی زندگیش ترجیح داد؟ هیچ وقت زندگی نکرد.. همانطور که به ما هم اجازه ی زندگی نداد.. حالا باید برایش دل میسوزاندم؟ دیگر دلی نداشتم که #هیزمِ سوزاندنش کنم..
_صدای زنگ در بلند شد. در را باز کردم. عثمان بود. با همان #قد_بلند و #صورتِ_سبزه اش.. نفس نفس زنان با چشمانی نگران به سمتم خم شد (چی شده؟؟ طوریت شده ؟) کلماتش بریده بریده بود و مانند همیشه نگران.. (( سارا با توام.. تموم راهو دوییدم.. حالت خوبه؟))
_به سمت پدرم رفتم ( بیا تو.. درم ببند) پشت سرم آمد. در رابست. وقتی چشمش به پدرم افتاد #خشکش زد ((سارا .. اینجا چه خبره؟ چه بلایی سرش اومده)) سر جای قبلم نشستم. (( مست بود.. داشت اذیتم میکرد.. مادرم #هلش داد.. ))
_فشاری که به دندانهایش میآورد چانه اش را سخت نشان میداد. بی صدا و حرف آرام به سمت پدر رفت. #نبضش را گرفت. گوشی را برداشت و با #اورژانس تماس گرفت. (سارا وقتی اورژانس اومد، هیچ حرفی نمیزنی.. مثه الان ساکت میشینی سرجات..) زبانی روی لبهای خشکیده ام کشیدم (مرده؟) به سمت آشپزخانه رفت و با لیوانی آّب برگشت ( نه.. اما وضعش خوب به نظر نمیاد..) جلوی پایم زانو زد ( بخور.. رنگت پریده..) لیوان🧋 را میان دو مشتم گرفتم.
_سری از تاسف تکان داد و کنارم نشست ( مراقب مادرت باش یه وقت بیرون نیاد.. یا حرفی نزنه..) به مَرده جنازه نمای روبه رویم خیره شدم ( بیرون نمیاد.. فکر نکنم دیگه هیچ وقت هم حرف بزنه..) سرش را به سمتم چرخاند. دستش را به طرف #موهایم برد که صدای #زنگ در بلند شد. به سرعت به طرف در رفت (( پس یادت نره چی گفتم)).
_مامورین امداد در حین رفتن به طرف پدر، ماجرا را جویا شدند. عثمان با #آرامش خاصی برایشان تعریف کرد که پدر #مست وارد خانه شد، تلو تلو خوران پایش به فرش گیر کرد و نقش زمین شد. و من فقط نگاهش میکردم. بی حرف و بی احساس. امدادگران کارشان را شروع کردند. #ماساژ_قلبی.. #تنفس_مصنوعی.. #احیا.. هیچ کدام فایده ایی نداشت..
نتیجه شد #ایست_قلبی به دلیل مصرف بیش از حد الکل..
_مُرد.. تمام شد.. لحظه ایی که تمام عمر منتظرش بودم، رسید..اما چرا خوشحالی در کار نبود..؟
_یکی از امدادگران به سمتم آمد. (خانوم شما حالتون خوبه؟). صدای عثمان بلند شد ( دخترشه.. ترسیده) چرا #دروغ میگفت، من که نترسیده بودم. امدادگر با لحنی مهربان رو به رویم زانو زد ( اجازه میدی، معاینه ات کنم.. ) عثمان کنارم نشست و اجازه را صادر کرد. کاش 🌎دنیا چند ثانیه⏳ میایستاد، من با این #جنازه خیلی کار داشتم.
_بوی #متعفن الکل و آن چهره ی #کبود و بی روح، داشت حالم را بهم میزد. بی توجه به عثمان و امدادگر از جایم بلند شدم. باید به اتاقم میرفتم، دلم هوایِ بی پدر میخواست.. زانوهایم قدرت ایستادن نداشت. دستم را به دیوار گرفتم و آرام آرام گام برداشتم.
⬅️#ادامه_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
👩🔬♥️
تا دلبر و دلدار تُو باشۍ،خوبم
مجنون شدمو یار تُوباشۍخوبم
دردیست ڪھ اۍڪاش مداوانشود
وقتۍڪھ پَرستــٰار تُو باشۍخوبم..
-وحشۍبافقۍ
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
☀️🌙
آمدےشمسوقمرپیشِتـُوسوسوبزنند
تاڪهمردانِجھانپیشِتـُوزانوبزنند
چشمواڪردےودنیاےعلۍزیباشد
بازتڪرارِهمانسورهے"أعطینا"شد
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_14728521626.mp3
زمان:
حجم:
17.9M
🎧سیدحمیدرضابرقعۍ
دروصفِحضرتِزینب(س)🌺
🌹کوچههای آسمانی🌱
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱