eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_ن
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل :🔻 🌗آن  شب در و  ، یان مرا به خانه🏠 رساند. وقتی قصد پیاده شدن از ماشین را داشتم شد ( اجازه بده تا بازم به مادرت سر بزنم..) نگاهش کردم (( عثمان یه کلید داره..)) خنده😊 روی لبهایش نشست ( در مورد حرفهام فکر کن.. یه سفر نمیتونه زیاد بد باشه..) _آن شب تا خود صبح از فرط معده و تهوع🤮 به خود پیچیدم و دراین بین حرفهای یان در مرور میشد.. شاید یک سفر زیاد هم نمیتوانست بد باشد.. هر چند که ایران برایم مساوی بود با پر از مسلمانِ خدا زده.. ⏳چند روزی از آن ماجرا گذشت و من با خودم کنار نمیآمدم. پس به پناه بردم. تنها جایی که صدای خنده هایم را کنار دانیال🧑 شنیده بودم . نمیتوانستم تصمیم بگیرم. و از ایران، پاهای 👣رفتنم را بسته بود. پشت نرده ها رو به رودخانه ایستادم. فکری به ذهنم خطور کرد... _من و دانیال هر گاه سر گیر میافتادیم و نمیدانستیم چه کنیم. هر یک در میایستادیم را از هم باز میکردیم و با بسته آرام آرام دستانمان را به هم نزدیک میکردیم. اگر تا سه مرتبه سر انگشت اشاره دو دستمان به هم میخورد را عملی میکردیم. اینبار هم کردم اما تنها.. هر سه مرتبه دو انگشت اشاره ام به یکدیگر برخورد کرد. پس باید میرفتم.. به ایران🇮🇷.. کشور و .. _نفسی از عطر رودخانه در ریه هایم پر کردم و راهی خانه شدم.._ 🚗 یان جلوی در پارک بود. حتما هم همراهیش میکرد. بی سرو صدا، وارد خانه🏠 شدم. صدایشان از میآمد.. گوش 👂 تیز کردم. باز هم جر و بحث ( یان.. تو حق نداشتی چنین کنی.. قرار ما این نبود.. ) صدای یان همان همیشگی اش را داشت ( من با تو قرار نداشتم.. ما اومدیم اینجا تا به این مادرو دختر کمک کنیم.. نه اینکه مراسم تو رو برگزار کنیم..) صدای نفسهای تند و عصبی عثمان را میشنیدم ( یان.. میشه خفه شی؟؟ ) _لبخند گوشه ی لبِ یان را از کنار در هم میتوانستم تصور کنم (عذر میخوام نمیشه.. میدونی، الان که دارم فکر میکنم میبینم اون سارا بیچاره در مورد تو درست فکر میکرد.. حق داشت که میگفت اگه کمکی بهش کردی، فقط و فقط به خاطر علاقه ی ات بود.. ) _صدای شکستن چیزی بلند شد. پشت دیوار ایستادم. حالا در تیررس نگاهم قرار داشتند. عثمان، یانِ اسپرت پوش را به دیوار چسبانده بود و چیزی را از لای دندانهای پیچ شده اش بیان میکرد (دهنتو ببند یان.. ببند.. من هیچ وقت به خاطر علاقه‌ام به سارا کمک نکردم..) یان یقه اش را آزاد کرد ( اما سارا اینطور فکر نمیکنه . عثمان دستی به صورتش کشید و روی صندلی نشست ( اشتباه میکنه.. هر کس دیگه ای هم بود کمکش میکردم.. یان تو منو میشناسی، میدونی چجور آدمیم.. _اصلا مگه _بالیووده که با یه نگاه عاشق♥️ شم.. کمکش کردم، چون بود.. چون مثه من داشت.. چون بدتر از من سرگردون و عاجز بود.. یه دختر که میترسیدم از سر روحی، بلایی سر خودش بیاره.. که اگه نبودم الان یه جایی تو سوریه و عراق بود..  اولش واسم مثه ﷼هانیه و سلما و عایشه بود.. اما بعدش نه.. کم کم فرق پیدا کرد.. یان من نیستم.. بفهم..) _دلم به حال عثمان .. راست میگفت، اگر نبود، من هم به چون و دچار میشدم.. _آرام و به سمت در رفتم و با باز وبسته کردنش، یان وعثمان را از آمدن آگاه کردم.  یان از آشپزخانه بیرون آمد و با صورت خندانش☺️ سلام کرد و حالم را پرسید. با کمی عثمان هم  آمد اما سر به ریز و بی حرف. نزدیکم که رسید بدون ایستادن، سلامی 🤚کرد و از خانه خارج شد.. بود.. حق هم داشت.. _یان سری تکان داد ( زده به سرش.. بشین، واسه خودمون قهوه🍮 درست کرده بودم . الان برای توام میارم.. نوک بینی ات از فرط سرما سرخ شده..) با فنجانی قهوه رو به رویم نشست ( خب.. تصمیم تو گرفتی؟ ) به صندلی تکیه دادم ( میرم ایران..) روی لبهایش نشست و جرعه ایی از قهوه ای نوشید ( این عالیه.. انگار باید یه فکری هم به حال عثمان کنم.. ) _سکوت کرد.. ( حرفهاشو شنیدی؟؟ دیدی در موردش اشتباه فکر میکردی؟؟ ) _تعجب 😳کردم. او از کجا میدانست. با لبخند به صورتم شد (وقتی گوش وایستاده بودی دیدمت… یعنی پات از کنار دیوار زده بود بیرون.. مامانت میدونه با کفش 👡 میای داخل؟؟ ) _یان زیادی باهوش بود و این لحن بامزه اش برایم جالب .._ _آن شب از تصمیم برای به ایران گفتم و یان داد تا کمکم کند.. _پس عزم سفر کردم.. بی توجه به عثمان و احساسش… ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
بۍغمـِ‌عشق‌ِتُوصدحیف‌زعمرےڪہ‌گذشت بیش‌ازاین‌ڪاش‌گرفتارِغمت‌مۍبودمـ ..🍂!'‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ -یاصاحب‌الزمان- 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
💕 می‌گویند چشم‌ها به قلب‌ها متصلند! نمی‌دانم چگونه است که نمی‌بینمتان اما، قلبم برایتان می‌لرزد "مهدی جانم"..💓!'
597.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جای‌خالی‌تورا‌هیچکس‌احساس‌نکرد به‌گمانم‌که‌به‌دوری‌تو‌عادت‌‌کردیم💔 🌹کوچه‌های آسمانی🌱