eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
783 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
💢به‌محافظ‌گفتم؛کاش‌ برای. ☺️ لبخندی‌زدوگفت: به‌ریش‌های !هنوزجوانه‌وپرشوره ماازدست‌شان‌پیرشدیم. ((حاج‌آقااز۵صبح‌تا۱۱ شب‌مشغول‌کارن..)) ✅☺️👌 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر 🤚🍃✅ عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچه‌های آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید. حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بیانات کمتر شنیده شده از رهبر انقلاب درباره آمریکا و لانه جاسوسی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_سه :🔻 📌نش
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_چهار:🔻 📌در فکری خودم و مادر،‌راهی شدیم. ذهنم،‌میدانی بود برای و . _اینجا هم بود و من گیج 😖 ماندم از آن همه غولهای قدرت برایِ .. _پیرمرد راننده لبخند😀 زد.. دربان هتل لبخند زد.. مسئول رزرو لبخند.. کارگر ساده که حامل چمدانها بود لبخند زد.. اینجا لبخند آدمهایش فرق داشت.. اینجا بود از .. _در اتاقم را محکم بستم و برای اطمینان بیشتر یک صندلی🪑 پشت آن قرار دادم. من حتی از مسلمان ترسو هم میترسیدم. دانیال🧑 همیشه میخندید.. _بعد از چند ساعت⏳ استراحتِ نافرجام به سراغ متصدی هتل رفتم. باید چند کارگر برایم پیدا میکرد تا آن خانه ، بازیافت میشد. چند لغت فارسی را کنار یکدیگر چیدم.. نمیدانستم میتوانم منظورم را برسانم یا نه.. اما باید تلاشم را میکردم. _متصدی خوش چهره بود با رنگی آسیایی. مقابلش ایستادم. با نگاهم کردم. جملاتِ از پیش تعیین شده را گفتم.. لبخندش پر رنگتر شد. احتمالا نوعی .. مطمئنا کلماتم معنیِ خاصی را انتقال نداد. _پرسید،‌میتوانم صحبت کنم؟ و من میتوانستم.. این ملت با زبان هم آشنا بودند؟ یعنی جلویشان را نمیگرفت؟ کمی عجیب 😲 به نظر میرسید.. _ماجرای خانه🏠 را برایش توضیح دادم و او قول داد تا چند نفر را برای این کار پیدا کند. _فردای آن روز را به کارگران دادم و به همراه مادر راهی خانه شدم. این خانه و حیاطش اگر زیرِ‌ خاک و برگ هم دفن میشد،‌جای تعجب نبود. دوریِ چندین ساله این تبعات را هم داشت. دو کارگر نظافت حیاط و دو کارگر نظافت داخل خانه را به عهده گرفتند. _ وقتی درِ‌چفت شده را به سختی باز کردم مقداری خاک به سمتم آورد و من ترسیدم😰.. زنده به گوری کمترینِ‌ لطفِ‌این دیار و مردمانش است. _خاطراتِ کودکی زنده شد.. درست در لابه لای مبلهای🛋 تار بسته از عنکبوت🕷 و زیر سیگاریِ دفن شده در غبارِ‌پدر.. اینجا فقط دانیال🧑 میخندید.. و من می دویدم.. او به در دلبستگی و من در پی از وابستگی.. _مادر با احتیاطی خاص وسایل را زیرو رو میکرد.. گاه لبخند☺️ میزد .. گاه میگریست🥲.. _با تماس گرفتم.. آرامشِ‌ چهره اش را از اینجا هم میتوانستم ببینم.. (( کجایی دختر ایرونی ؟؟)) جمله اش کامل نشده بود که صدای عثمان گوشم را آزار داد (‌(هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟ آخه تو کی میخوای مثه بقیه آدما زندگی کنی؟ )) _هیچ وقت.. اگر هم میخواستم،‌ خدایِ‌ این آدمها بود.. _حوصله‌ای برای پاسخگویی نبود،‌پس گوشی📞 را قطع کردم.. چندین بار گوشیم زنگ خورد. عثمان بود. جواب ندادم.. _ناگهان صدایی در حیاط پیچید.. صوت داشت.. آهنگ داشت.. چیزی شبیه به کلماتِ‌ مادر.. انگار خدای این مسلمانان به دست گرفته بود برای ام.. درد به معده و سرم هجوم آورد.. حالم خوب نبود و انگار قصد برتر شدن داشت.. کاش گوشهایم نمی شنید.. منبعِ‌ این صداها از کدام طرف بود؟؟ _بی حس و حال، جمع شده در معده، رویِ‌یکی از پله ها نشستم. یکی از کارگران که مردی میانسال بود در حالیکه آستینش را بالا میزد به سمت رفت. شیرِ آبِ‌کنارش را باز کرد.. آّب با فشار و رنگی زرد  از آن خارج شد.. مرد چه میکرد؟؟ یعنی بود؟؟ اما مادر و یا عثمان که به این شکل انجامش نمیدادند.. روبه رویم ایستاد ( خانووم نمیدونید قبله کدوم طرفه؟ ) مضحکترین سوال ممکن را پرسید آن هم از من.. __مسیرِ خانه یِ خدایش را از من میخواست؟__ جوانی که همراهش بود صدایش زد ( مشتی.. این فارسی بلد نیست.. حالا مجبوری الان بخوونی؟؟ برو خونه بخوون..) مرد سری  تکان داد (( نمازو باید اول وقت خووند..)) پسر جوان سر از تاسف تکان داد.. یعنی نبود؟ _دختری جوان از خانه خارج شد ( مشتی قبله اینوره.. تو یکی از اتاقا پهن بود.. اون خانوومه هم رفت روش وایستاد واسه نماز📿..) _پیرمرد تشکری پر محبت کرد ( ممنون دخترم.. ببین میتونی یه واسم پیدا کنی..). دختر ایستاد (( نه ظاهرا از هستن.. اون خانوومه نه مثه ما وضو گرفت.. نه مثه ما نماز خووند.. مهرم نداشت..)) _پیرمرد با چشمانی به سمت رفت. چیزی را در آن جستجو کرد. سپس با کوچک در گوشه ایی از باغ ایستاد. سنگ را روی چمن ها قرار داد و روبه رویش ایستاد.. نماز خواند📿.. تقریبا شبیه به مادر با اندکی تفاوت.. رفت.. اما به روی .. __خدای این مردمان در این سنگ خلاصه میشد؟؟!!__  _چقدر حقیر.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید