12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بیانات کمتر شنیده شده از رهبر انقلاب درباره #هیمنه آمریکا و #فتح لانه جاسوسی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_سه :🔻 📌نش
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهل_و_چهار:🔻
📌در #همهمهی فکری خودم و مادر،راهی #هتل شدیم. ذهنم،میدانی #جنگزده بود برای #بافتن و #رشته_کردن.
_اینجا #هتلهایش هم #زیبا بود و من گیج 😖 ماندم از آن همه #تلاشِ غولهای قدرت برایِ #سیاه_نمایی..
_پیرمرد راننده لبخند😀 زد.. دربان هتل لبخند زد.. مسئول رزرو لبخند.. کارگر ساده که حامل چمدانها بود لبخند زد.. اینجا #جنس لبخند آدمهایش فرق داشت.. اینجا #لبریز بود از #مسلمانان_ترسو..
_در اتاقم را محکم بستم و برای اطمینان بیشتر یک صندلی🪑 پشت آن قرار دادم. من حتی از #لبخند مسلمان ترسو هم میترسیدم. دانیال🧑 همیشه میخندید..
_بعد از چند ساعت⏳ استراحتِ نافرجام به سراغ متصدی هتل رفتم. باید چند کارگر برایم پیدا میکرد تا آن خانه #ارواح، بازیافت میشد. چند لغت فارسی را کنار یکدیگر چیدم.. نمیدانستم میتوانم منظورم را برسانم یا نه.. اما باید تلاشم را میکردم.
_متصدی #جوانی خوش چهره بود با رنگی آسیایی. مقابلش ایستادم. با #مهربانی نگاهم کردم. جملاتِ از پیش تعیین شده را گفتم.. لبخندش پر رنگتر شد. احتمالا نوعی #تمسخر.. مطمئنا کلماتم معنیِ خاصی را انتقال نداد.
_پرسید،میتوانم #انگلیسی صحبت کنم؟ و من میتوانستم.. این ملت با زبان #بینالملل هم آشنا بودند؟ یعنی #اسلام جلویشان را نمیگرفت؟ کمی عجیب 😲 به نظر میرسید..
_ماجرای خانه🏠 را برایش توضیح دادم و او قول داد تا چند نفر را برای این کار پیدا کند.
_فردای آن روز #آدرس را به کارگران دادم و به همراه مادر راهی خانه شدم. این خانه و حیاطش اگر زیرِ#خروارها خاک و برگ هم دفن میشد،جای تعجب نبود. دوریِ چندین ساله این تبعات را هم داشت. دو کارگر نظافت حیاط و دو کارگر نظافت داخل خانه را به عهده گرفتند.
_ وقتی درِچفت شده را به سختی باز کردم مقداری خاک به سمتم #هجوم آورد و من ترسیدم😰.. زنده به گوری کمترینِ لطفِاین دیار و مردمانش است.
_خاطراتِ کودکی زنده شد.. درست در لابه لای مبلهای🛋 تار بسته از عنکبوت🕷 و زیر سیگاریِ دفن شده در غبارِپدر.. اینجا فقط دانیال🧑 میخندید.. و من می دویدم.. او به #حماقتم در دلبستگی و من در پی #فرار از وابستگی..
_مادر با احتیاطی خاص وسایل را زیرو رو میکرد.. گاه لبخند☺️ میزد .. گاه میگریست🥲..
_با #یان تماس گرفتم.. آرامشِ چهره اش را از اینجا هم میتوانستم ببینم.. (( کجایی دختر ایرونی ؟؟)) جمله اش کامل نشده بود که صدای #عصبی عثمان گوشم را آزار داد ((هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟ آخه تو کی میخوای مثه بقیه آدما زندگی کنی؟ ))
_هیچ وقت.. اگر هم میخواستم، خدایِ این آدمها #بخیل بود..
_حوصلهای برای پاسخگویی نبود،پس گوشی📞 را قطع کردم.. چندین بار گوشیم زنگ خورد. عثمان بود. جواب ندادم..
_ناگهان صدایی #عجیب در حیاط پیچید.. صوت داشت.. آهنگ داشت.. چیزی شبیه به کلماتِ #سجاده_نشینِ مادر.. انگار خدای این مسلمانان #سوهان به دست گرفته بود برای #شکنجه ام.. درد به معده و سرم هجوم آورد.. حالم خوب نبود و انگار قصد برتر شدن داشت.. کاش گوشهایم نمی شنید.. منبعِ این صداها از کدام طرف بود؟؟
_بی حس و حال، جمع شده در معده، رویِیکی از پله ها نشستم. یکی از کارگران که مردی میانسال بود در حالیکه آستینش را بالا میزد به سمت #حوض رفت. شیرِ آبِکنارش را باز کرد.. آّب با فشار و رنگی زرد از آن خارج شد.. مرد چه میکرد؟؟ یعنی #وضو بود؟؟ اما مادر و یا عثمان که به این شکل انجامش نمیدادند.. روبه رویم ایستاد ( خانووم نمیدونید قبله کدوم طرفه؟ ) مضحکترین سوال ممکن را پرسید آن هم از من..
__مسیرِ خانه یِ خدایش را از من میخواست؟__
#پسر جوانی که همراهش بود صدایش زد ( مشتی.. این فارسی بلد نیست.. حالا مجبوری الان #نماز بخوونی؟؟ برو خونه بخوون..) مرد سری تکان داد (( نمازو باید اول وقت خووند..)) پسر جوان سر از تاسف تکان داد.. یعنی #مسلمان نبود؟
_دختری جوان از خانه خارج شد ( مشتی قبله اینوره.. #سجاده تو یکی از اتاقا پهن بود.. اون خانوومه هم رفت روش وایستاد واسه نماز📿..)
_پیرمرد تشکری پر محبت کرد ( ممنون دخترم.. ببین میتونی یه #مهر واسم پیدا کنی..). دختر ایستاد (( نه ظاهرا از #اهل_سنت هستن.. اون خانوومه نه مثه ما وضو گرفت.. نه مثه ما نماز خووند.. مهرم نداشت..))
_پیرمرد با چشمانی #مهربان به سمت #باغچه رفت. چیزی را در آن جستجو کرد. سپس با #سنگی کوچک در گوشه ایی از باغ ایستاد. سنگ را روی چمن ها قرار داد و روبه رویش ایستاد.. نماز خواند📿.. تقریبا شبیه به مادر با اندکی تفاوت.. #سجده رفت.. اما به روی #سنگ..
__خدای این مردمان در این سنگ خلاصه میشد؟؟!!__
_چقدر حقیر..
⬅️#ادامه_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🔅 هویت این سفارت برملا شد
🇮🇷 به مناسبت سالروز تسخیر لانهٔ جاسوسی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🇮🇷 نمیشود شوخی کرد...
_سیزده_آبان
_تسخیر_لانه_جاسوسی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
✅ حرکت بهجا و کاملا عقلانی...
_سیزده_آبان
_تسخیر_لانه_جاسوسی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🇮🇷 آغاز دشمنی آمریکا...
_سیزده_آبان
_تسخیر_لانه_جاسوسی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆🌹محتشمشعرےدگرازجنسِعاشــــــورابساز
فاطمـیہشورشۍعظمابہخلقِعالماست🥀
🌹کوچههای آسمانی🌱
❣
مــــٰادر ؛
مأمنی است برای ما
که در سایهاش
هم آرامش هست و هم قدرت،
و چه وسیع است
آغوشِ مادری که
برای تمام تاریخ جا دارد،
برای فرزندانی که خود را
در دامانش میاندازند و به سمتِ
مقصد نهایی تاریخ حرکت میکنند..💔!'