23.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 انقلابی بزرگتر از انقلاب اول
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹 انقلابی بزرگتر از انقلاب اول 🌹کوچههای آسمانی🌱
👆
🔹حضرت آیتالله خامنهای:
+انقلاب اسلامی اساساً علیه آمریکا بود؛ این را شما جوانهای عزیز ما بدانید!
_آمریکا برای ۲۵ سال در این کشور #حکمرانی_مطلق داشت. در زمینههای اقتصادی، سیاسی، امنیتی و سیاست خارجی؛
در ایران حرف، #حرف_آمریکاییها بود. آمریکا در کشور ما #فرعونیّت میکرد.
_ موسای زمان آمد و تختوبخت آن #فرعون و دنبالهروانش را #واژگون و از بین برد؛
_این است #معنای_انقلاب. در آبان ۱۳۵۸، جوانان پیرو خط امام رفتند و آن #جاسوسخانهٔ آمریکا را #تسخیر کردند. ...
_
🗓[مردم در انقلاب] شاه 👑 را از ایران راندند؛ در ۱۳ آبان، #آمریکا را از ایران راندند.
لذا امام فرمود:
«انقلابی بزرگتر از انقلاب اول».
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🔴 ما در دنیایی هستیم که حضرت زهراعلیها السلام طعم آرامش را در آن نچشیده است
📌شهید حسین اخضر از شهدای حزبالله لبنان
#سه_زبانه
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 حضرت زهرا(س)، الگوی قیام برای حق
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹 حضرت زهرا(س)، الگوی قیام برای حق 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆🔹حضرت آیتالله خامنهای:
☆اینکه یک زنِ تنها، یک بانویِ جوان، در برابر یک #جمعیت_عظیم، یک قدرت و یک حکومت #قیام کند و از #حق دفاع کند، #شجاعت نشان دهد، #منطق او همهی صاحبان منطق را #مجاب کند، کار را #نیمهکاره رها نکند و تا آخرین روزهای #زندگی، که زنان مدینه میآیند عیادت این بزرگوار، همان #حقایق را همان مبانی محکم دین را بیان کند؛
☆این چیزی است که جز از #شخصیّتِ برجستهی ممتازِ یگانهای مثل حضرت زهرا (س) برنمیآید.
🔴 رهبر معظم انقلاب:
«من رزقِ سالِ کشور را در شبهای فاطمیه میگیرم.»
🔻إنّي أطلب رزق البلاد للسنة كلّها في ليالي الفاطمية.
🔻I receive the sustenance and blessings of the nation’s year during the nights of Fatimiyyah.
🏷#سه_زبانه
🔸 الجبهة العالمية لشباب المقاومة
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_چهار:🔻 📌د
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهل_و_پنج :🔻
📞صدای گوشی بلند شد.. اینبار #یان بود ((دختر ایرونی هم انقدر کم حوصله ؟؟ اون دیوونه که گذاشت رفت)) برای کنترل درد معده نفسهایی عمیق کشیدم. صدایش نگران شد ( سارا حالت خوبه؟ ) نه.. خوب نبود.. سکوت کردم (سارا.. ما با هم دوستیم.. پس بگو چی شده.. مشکل کجاست.. حال مادر چطوره؟؟ ). چشمم به نماز خواندنِ📿 پیرمردِ کارگر بود (( از اینجا بدم میاد..))
_باز هم صدایش #نرم شد و حرفهایش پر آرامش.._
_حرفهای آن روزِ یان، #آرامشی_سوری به وجودم #تزریق کرد و قول داد تا برایِ پیدا کردنِ پرستاری مطمئن محضِ نگهداری از مادر و انجام کارهای خانه 🏠 با آن دوستِ ایرانی اش هماهنگ کند.
_عصر برای #تسویه حساب و جمع آوری وسایلم به #هتل رفتم و با تاریک شدن هوا باز هم آن صوتِ عربی را از ﷼منبعی نامشخص شنیدم.. انگار حالا باید به شنیدنِ چند وعده یِ این نوایِ مسلمان خیز #عادت میکردم.
_ وقتی به خانه🏠 رسیدم کارها تمام شده بود و #پیرزنی چادر مشکی پوش، نشسته روی یکی از آن #مبلهای چوبی با روکشِ قرمز و قدیمی اش انتظارم را میکشید.
_گوشیم زنگ خورد، یان بود. میخواست اطلاع دهد که دوستش، پیرزنی مهربان و #قابل_اعتماد را برای کمک و پرستاری از مادر، روانه خانه مان کرده. من در تمام عمر از زنانی با این #شمایل فراری بودم حالا باید یکی شان را در دیدار روزانه ام تحمل میکردم؟و مضحکترین ایده ی ممکن، اعتماد به یک ایرانی..
_چاره ایی نبود.. من اینجا کسی را نمیشناختم.. پس باید به #یان و انتخابِ دوستِ ایرانی اش #اعتماد میکردم..
_مدتی گذشت.. مادر همان زنِ بی زبانِ چند ماه اخیر بود و فقط گاهی با پیرزن پرستار چای ☕️میخورد و به خاطراتِ زنانه اش گوش میداد.. و من #متنفر از عطر چای به اتاقم پناه میبرم. اتاقی به سکوت نشسته با پنجره هایی رو به باغ..
_در این چند وقت از #ترسِ خویِ جنگ طلبی مسلمانان ایرانی پای از خانه بیرون نگذاشتم و دلم پر میکشید برای میله های سرد رودخانه.. خاطرات دانیال🧑.. عطر قهوه🍮.. شیشه ی _باران_خورده و عریضِ کافه ی محلِ کارِ عثمان..
_اینجا فقط عطرِ نانِ🍞 گرم بود و چایِ☕️ مسلمان طلب.. گاهی هم پچ پچ کلاغهای پاییززده در لابه لای شاخ و برگِ درختان🌳 باغ.. اینجا بارانش🌨 عطر خاک داشت، دلیلش را نمیدانم اما به دلم می نشست..
_یان مدام #تماس میگرفت و اصرار میکرد تا برای #آموزش زبان آلمانی به عنوان مربی به آموزشگاهی که دوستش معرفی کرده بود بروم، بی خبر از ناتوانیم برای فارسی حرف زدن. پس محضِ خلاصی از اصرارهایش هم که بود #واقعیت را به او گفتم و او خندید😁.. بلند و با صدا.. اما رهایی در کار نبود چون حالا نظرش جهتی دیگری داشت و آنهم رفتن به همان آموزشگاه برایِ #یادگیری زبانِ فارسی بود..
__یان دیووانهترین روانشناسی بود که میشناختم..__
_چند روزی به پیشنهادش فکر کردم. بد هم نمیگفت.. هم #زبان مادری را می آموختم.. هم #تنفرم را با زبانشان ابراز میکردم.. نوعی #فال و #تماشا..
_یان با دوستش هماهنگ کرد و مدتی بعد از آموزشگاه برایِ دادنِ آدرس، #تماس گرفتند و پروین، پیرزن پرستار آن در کاغذی یاد داشت کرد و به دستم داد.
_دو روز بعد ، عزم رفتن کردم با #شالی مشکی که به زور #موهایِ طلاییم را میپوشاند..
_ ماشینِ ارسال شده از آژانسِ محل در هیاهویِ خیابانها مسیر را میافت و من میماندم #حیران از این همه #تغییر در شکلِ ظاهری مردم.. مسلمانان اینجا زیادی با اسلامِ مادر فرق نداشتند؟؟ پس آن #ازدحامِ زنانِچادر پوش در خاطرات کودکیم به کجا #کوچ کرده بودند؟؟
☕️#ادامه...👇👇