eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📹 انقلابی بزرگتر از انقلاب اول 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
👆 🔹حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: +انقلاب اسلامی اساساً علیه آمریکا بود؛ این را شما جوان‌های عزیز ما بدانید! _آمریکا برای ۲۵ سال در این کشور داشت. در زمینه‌های اقتصادی، سیاسی، امنیتی و سیاست خارجی؛ در ایران حرف، بود. آمریکا در کشور ما می‌کرد. _ موسای زمان آمد و تخت‌وبخت آن و دنباله‌روانش را و از بین برد؛ _این است . در آبان ۱۳۵۸، جوانان پیرو خط امام رفتند و آن آمریکا را کردند. ... _ 🗓[مردم در انقلاب] شاه 👑 را از ایران راندند؛ در ۱۳ آبان، را از ایران راندند. لذا امام فرمود: «انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول». 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🔴 ما در دنیایی هستیم که حضرت زهراعلیها السلام طعم آرامش را در آن نچشیده است 📌شهید حسین اخضر از شهدای حزب‌الله لبنان 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📹 حضرت زهرا(س)، الگوی قیام برای حق 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
👆🔹حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: ☆اینکه یک زنِ تنها، یک بانویِ جوان، در برابر یک ، یک قدرت و یک حکومت کند و از دفاع کند، نشان دهد، او همه‌ی صاحبان منطق را کند، کار را رها نکند و تا آخرین روزهای ، که زنان مدینه می‌آیند عیادت این بزرگوار، همان را همان مبانی محکم دین را بیان کند؛ ☆این چیزی است که جز از برجسته‌ی ممتازِ یگانه‌ای مثل حضرت زهرا (س) برنمی‌آید.
🔴 رهبر معظم انقلاب: «من رزقِ سالِ کشور را در شب‌های فاطمیه می‌گیرم.» 🔻إنّي أطلب رزق البلاد للسنة كلّها في ليالي الفاطمية. 🔻I receive the sustenance and blessings of the nation’s year during the nights of Fatimiyyah. 🏷 🔸 الجبهة العالمية لشباب المقاومة 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_چهار:🔻 📌د
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_پنج :🔻 📞صدای گوشی بلند شد.. اینبار بود ((دختر ایرونی هم انقدر کم حوصله ؟؟ اون دیوونه که گذاشت رفت)) برای کنترل درد معده نفسهایی عمیق کشیدم. صدایش نگران شد ( سارا حالت خوبه؟ ) نه.. خوب نبود.. سکوت کردم (سارا.. ما با هم دوستیم.. پس بگو چی شده.. مشکل کجاست.. حال مادر چطوره؟؟ ). چشمم به نماز خواندنِ📿 پیرمردِ‌ کارگر بود (( از اینجا بدم میاد..)) _باز هم صدایش شد و حرفهایش پر آرامش.._ _حرفهای آن روزِ یان، به وجودم کرد و قول داد تا برایِ‌ پیدا کردنِ‌ پرستاری مطمئن محضِ نگهداری از مادر و انجام کارهای خانه 🏠 با آن دوستِ‌ ایرانی اش هماهنگ کند. _عصر برای حساب و جمع آوری وسایلم به رفتم و با تاریک شدن هوا باز هم آن صوتِ عربی را از ﷼منبعی نامشخص شنیدم.. انگار حالا باید به شنیدنِ‌ چند وعده یِ این نوایِ مسلمان خیز میکردم. _ وقتی به خانه🏠 رسیدم کارها تمام شده بود و چادر مشکی پوش، نشسته روی یکی از آن چوبی با روکشِ قرمز و قدیمی اش انتظارم را میکشید. _گوشیم زنگ خورد، یان بود. میخواست اطلاع دهد که دوستش، پیرزنی مهربان و را برای کمک و پرستاری از مادر، روانه خانه مان کرده. من در تمام عمر از زنانی با این فراری بودم حالا باید یکی شان را در دیدار روزانه ام تحمل میکردم؟و مضحکترین ایده ی ممکن، اعتماد به یک ایرانی.. _چاره ایی نبود.. من اینجا کسی را نمیشناختم.. پس باید به و انتخابِ دوستِ ایرانی اش میکردم.. _مدتی گذشت.. مادر همان زنِ بی زبانِ چند ماه اخیر بود و فقط گاهی با پیرزن پرستار چای ☕️میخورد و به خاطراتِ زنانه اش گوش میداد.. و من از عطر چای به اتاقم پناه میبرم. اتاقی به سکوت نشسته با پنجره هایی رو به باغ.. _در این چند وقت از خویِ جنگ طلبی مسلمانان ایرانی پای از خانه بیرون نگذاشتم و دلم پر میکشید برای میله های سرد رودخانه.. خاطرات دانیال🧑.. عطر قهوه🍮.. شیشه ی _باران_خورده و عریضِ‌ کافه ی محلِ کارِ عثمان.. _اینجا فقط عطرِ‌ نانِ‌🍞 گرم بود و چایِ‌☕️ مسلمان طلب.. گاهی هم پچ پچ کلاغهای پاییززده در لابه لای شاخ و برگِ درختان🌳 باغ.. اینجا بارانش🌨 عطر خاک داشت، دلیلش را نمیدانم اما به دلم می نشست.. _یان مدام میگرفت و اصرار میکرد تا برای زبان آلمانی به عنوان مربی به آموزشگاهی که دوستش معرفی کرده بود بروم،‌ بی خبر از ناتوانیم برای فارسی حرف زدن. پس محضِ خلاصی از اصرارهایش هم که بود را به او گفتم و او خندید😁.. بلند و با صدا.. اما رهایی در کار نبود چون حالا نظرش جهتی دیگری داشت و آنهم رفتن به همان آموزشگاه برایِ‌ زبانِ‌ فارسی بود.. __یان دیووانه‌ترین روانشناسی بود که میشناختم..__ _چند روزی به پیشنهادش فکر کردم. بد هم نمیگفت.. هم مادری را می آموختم.. هم را با زبانشان ابراز میکردم.. نوعی و .. _یان با دوستش هماهنگ کرد و مدتی بعد از آموزشگاه برایِ‌ دادنِ آدرس، گرفتند و پروین، پیرزن پرستار آن  در کاغذی یاد داشت کرد و به دستم داد.  _دو روز بعد ، عزم رفتن کردم با مشکی که به زور طلاییم را میپوشاند.. _ ماشینِ ارسال شده از آژانسِ‌ محل در هیاهویِ‌ خیابانها مسیر را میافت و من میماندم از این همه در شکلِ‌ ظاهری مردم.. مسلمانان اینجا زیادی با اسلامِ مادر فرق نداشتند؟؟ پس آن زنانِ‌چادر پوش در خاطرات کودکیم به کجا کرده بودند؟؟ ☕️...👇👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_پنج :🔻 📞
...☕️ _وارد آموزشگاه شدم. بود و زیبا.. با دکوری ایی رنگ و عطر قهوه🍮.. بو کشیدم.. عطر قهوه فضا را در مشتش میفشرد و مرا و مست تر میکرد. _رو به روی که دختری جوان با موهایی گیر کرده در از رنگِ‌  شرابی و صورتی خوابیده در و نگارِ لوازم آرایش بود، ایستادم. با کلماتی از او خواستم تا با مدیر صحبت کنم. ابرویی بالا انداخت (( نازی.. نازی.. بیا ببین این دختره چی میگه.. من که زبان بلد نیستم..)) _ نازی آمد.. با که دکمه هایش از برای بسته ماندن خبر میداد و صورتی 🎨نقاشی شده تر از منشی..  بعد از 👋 سلام و خوش آمد گویی خواست تا منتظر بنشینم. _نشستم.. بی صدا.. و که عدم هماهنگی بیشتری را جستجو میکرد.._ _عطری تلخ و در فضا پیچید.. درست شبیه همان که میزد.. چشمانم را بستم.. _دانیال🧑 زنده شد.. "خاطراتش".. "خنده هایش".. "مهربانی هایش".. "اخمهایش".. "صوفی اش".. "خودخواهی اش".. و خدایی که دست از سر زندگیم برنمیداشت.. _سر چرخاندم به طرف منبعِ تجدید کننده ی خاطراتم.._ _پسری که قد بلند و هیکل تراشیده اش را از پشت سرش دیدم.. با صدا میخندید و با کسی حرف میزد. دراتاقی که دربِ‌ نیمه بازشِ اجازه ی را به چشمانم میداد.. _کمی چرخید.. نیم رخش را دیدم.. آشنا بود.. زیادی آشنا بود.._ _و من قلبم 🫀با فریاد تپید.._ ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید