🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_چهار:🔻 📌د
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهل_و_پنج :🔻
📞صدای گوشی بلند شد.. اینبار #یان بود ((دختر ایرونی هم انقدر کم حوصله ؟؟ اون دیوونه که گذاشت رفت)) برای کنترل درد معده نفسهایی عمیق کشیدم. صدایش نگران شد ( سارا حالت خوبه؟ ) نه.. خوب نبود.. سکوت کردم (سارا.. ما با هم دوستیم.. پس بگو چی شده.. مشکل کجاست.. حال مادر چطوره؟؟ ). چشمم به نماز خواندنِ📿 پیرمردِ کارگر بود (( از اینجا بدم میاد..))
_باز هم صدایش #نرم شد و حرفهایش پر آرامش.._
_حرفهای آن روزِ یان، #آرامشی_سوری به وجودم #تزریق کرد و قول داد تا برایِ پیدا کردنِ پرستاری مطمئن محضِ نگهداری از مادر و انجام کارهای خانه 🏠 با آن دوستِ ایرانی اش هماهنگ کند.
_عصر برای #تسویه حساب و جمع آوری وسایلم به #هتل رفتم و با تاریک شدن هوا باز هم آن صوتِ عربی را از ﷼منبعی نامشخص شنیدم.. انگار حالا باید به شنیدنِ چند وعده یِ این نوایِ مسلمان خیز #عادت میکردم.
_ وقتی به خانه🏠 رسیدم کارها تمام شده بود و #پیرزنی چادر مشکی پوش، نشسته روی یکی از آن #مبلهای چوبی با روکشِ قرمز و قدیمی اش انتظارم را میکشید.
_گوشیم زنگ خورد، یان بود. میخواست اطلاع دهد که دوستش، پیرزنی مهربان و #قابل_اعتماد را برای کمک و پرستاری از مادر، روانه خانه مان کرده. من در تمام عمر از زنانی با این #شمایل فراری بودم حالا باید یکی شان را در دیدار روزانه ام تحمل میکردم؟و مضحکترین ایده ی ممکن، اعتماد به یک ایرانی..
_چاره ایی نبود.. من اینجا کسی را نمیشناختم.. پس باید به #یان و انتخابِ دوستِ ایرانی اش #اعتماد میکردم..
_مدتی گذشت.. مادر همان زنِ بی زبانِ چند ماه اخیر بود و فقط گاهی با پیرزن پرستار چای ☕️میخورد و به خاطراتِ زنانه اش گوش میداد.. و من #متنفر از عطر چای به اتاقم پناه میبرم. اتاقی به سکوت نشسته با پنجره هایی رو به باغ..
_در این چند وقت از #ترسِ خویِ جنگ طلبی مسلمانان ایرانی پای از خانه بیرون نگذاشتم و دلم پر میکشید برای میله های سرد رودخانه.. خاطرات دانیال🧑.. عطر قهوه🍮.. شیشه ی _باران_خورده و عریضِ کافه ی محلِ کارِ عثمان..
_اینجا فقط عطرِ نانِ🍞 گرم بود و چایِ☕️ مسلمان طلب.. گاهی هم پچ پچ کلاغهای پاییززده در لابه لای شاخ و برگِ درختان🌳 باغ.. اینجا بارانش🌨 عطر خاک داشت، دلیلش را نمیدانم اما به دلم می نشست..
_یان مدام #تماس میگرفت و اصرار میکرد تا برای #آموزش زبان آلمانی به عنوان مربی به آموزشگاهی که دوستش معرفی کرده بود بروم، بی خبر از ناتوانیم برای فارسی حرف زدن. پس محضِ خلاصی از اصرارهایش هم که بود #واقعیت را به او گفتم و او خندید😁.. بلند و با صدا.. اما رهایی در کار نبود چون حالا نظرش جهتی دیگری داشت و آنهم رفتن به همان آموزشگاه برایِ #یادگیری زبانِ فارسی بود..
__یان دیووانهترین روانشناسی بود که میشناختم..__
_چند روزی به پیشنهادش فکر کردم. بد هم نمیگفت.. هم #زبان مادری را می آموختم.. هم #تنفرم را با زبانشان ابراز میکردم.. نوعی #فال و #تماشا..
_یان با دوستش هماهنگ کرد و مدتی بعد از آموزشگاه برایِ دادنِ آدرس، #تماس گرفتند و پروین، پیرزن پرستار آن در کاغذی یاد داشت کرد و به دستم داد.
_دو روز بعد ، عزم رفتن کردم با #شالی مشکی که به زور #موهایِ طلاییم را میپوشاند..
_ ماشینِ ارسال شده از آژانسِ محل در هیاهویِ خیابانها مسیر را میافت و من میماندم #حیران از این همه #تغییر در شکلِ ظاهری مردم.. مسلمانان اینجا زیادی با اسلامِ مادر فرق نداشتند؟؟ پس آن #ازدحامِ زنانِچادر پوش در خاطرات کودکیم به کجا #کوچ کرده بودند؟؟
☕️#ادامه...👇👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_پنج :🔻 📞
#ادامه...☕️
_وارد آموزشگاه شدم. #شیک بود و زیبا.. با دکوری #نسکافه ایی رنگ و عطر قهوه🍮.. بو کشیدم.. عطر قهوه فضا را در مشتش میفشرد و مرا #مست و مست تر میکرد.
_رو به روی #منشی که دختری جوان با موهایی گیر کرده در #منجلابی از رنگِ شرابی و صورتی خوابیده در #نقش و نگارِ لوازم آرایش بود، ایستادم. با کلماتی #انگلیسی از او خواستم تا با مدیر صحبت کنم. ابرویی بالا انداخت (( نازی.. نازی.. بیا ببین این دختره چی میگه.. من که زبان بلد نیستم..))
_ نازی آمد.. با #مانتویی که #کشیدگیِ دکمه هایش از #اجبار برای بسته ماندن خبر میداد و صورتی 🎨نقاشی شده تر از منشی.. بعد از 👋 سلام و خوش آمد گویی خواست تا منتظر بنشینم.
_نشستم.. بی صدا.. و #چشمانی که عدم هماهنگی بیشتری را جستجو میکرد.._
_عطری تلخ و #مردانه در فضا پیچید.. درست شبیه همان #ادکلنی که #دانیال میزد.. چشمانم را بستم..
_دانیال🧑 زنده شد.. "خاطراتش".. "خنده هایش".. "مهربانی هایش".. "اخمهایش".. "صوفی اش".. "خودخواهی اش".. و خدایی که دست از سر زندگیم برنمیداشت..
_سر چرخاندم به طرف منبعِ تجدید کننده ی خاطراتم.._
_پسری که قد بلند و هیکل تراشیده اش را از پشت سرش دیدم.. با صدا میخندید و با کسی حرف میزد. دراتاقی که دربِ نیمه بازشِ اجازه ی #مانور را به چشمانم میداد..
_کمی چرخید.. نیم رخش را دیدم.. آشنا بود.. زیادی آشنا بود.._
_و من قلبم 🫀با فریاد تپید.._
⬅️#ادامه_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🖤💔
روزےتُو خواهۍآمد از غربتِ زمانھ
مۍآورے نشان از آن قبرِ بۍنشانھ..
🌹کوچههای آسمانی🌱
~🦋~~
فاطمیھ🥀
قصهی ندیدنها و نشنیدنهاست
گوشهایی که "صدای حق" را نشنید
و چشمانی که رو به "حقیقت" بسته شد
و ننگ مـادرکُشی که تا ابـد
بر پیشانی دنیا خواهد ماند..💔!'
🌤صبحِ آن دیده بخیر است
☺️که نگاهش
🌺به جمالِ رخ دلدار منور گردد . . .
🤚سلام صبحتون و عاقبتتون بخیر
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
در مکتب خمینی
الفبای مردانگی آموختند ...
رمز پیروزیشان ؛
حرکت در خط امام بود ...
🌷کوچک مردانِ بزرگ...
🌹کوچههای آسمانی🌱
پاسدار انقلاب
کوچک و بزرگ ندارد
معرفت لازم دارد و عشق ...♥️
🌹کوچههای آسمانی🌱
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 سرمشق فاطمی
🔹حضرت آیتالله خامنهای:
«عظمت فاطمهی زهرا (س) را با #هیچ انسانی، جز همان #اهلبیت پیغمبر و خود رسولالله و اولادش نمیشود #مقایسه کرد؛
خیلی عظمت دارد.
🔹 همین [خصوصیّاتی] که #پیغمبر اکرم در بیانات متعدّد بهمناسبت #تمجید از #فاطمهی زهرا (س) یا #خدیجهی کبرا یا به #نحو_کلّی دربارهی #زن بیان کرده؛ این #الگوی_اسلامی است.
🌹کوچههای آسمانی🌱