eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
783 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#عاشقانه_شهدایی💞 #شهید_جلال_حیدری🥀👇
💔 🍃 بهم گفت دوست داره تا از دنیا 🌏 بره... ☆گفتم به شرطی که 🥀شهید بشی فقط راضی‌ام توی از دنیا بری... ☆گفت یعنی هستی به شهادتم؟ مکثی کردم و گفتم: تو (بچه ها و بزرگ کردنشون و خونه و زندگی) با من، من با تو.... قبول کرد... 🗣راوی: همسر 🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍️ مهلتی خواهم که مژگان بر جمالت وا کنم 👈 گذرانِ مرحوم در حضور رهبر انقلاب از سال ۱۳۸۳ 📱هر یک‌شنبه/ مجموعه‌ای با هدف مرور حضور و شعرخوانی شاعران در دیدارهای نیمه‌ی رمضان 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_هشت :🔻 ♦
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_نهم :🔻 🗣صدایش را شنیدم. درست مانند وقتی که قرآن 📕میخواند، و .. اما من بودم، نه از صدا، که از .. _دوباره  ضربه ایی به در زد ( سارا خانووم.. خواهش میکنم درو باز کنید..) _زیادی را خوب حرف میزد. به همان خوبی که ته مانده ی انگیزه ی زندگیم را گرفت. دیگر چه داشتم که دل🖤 وصل کنم به بودن و نفس گرفتن؟ ، آخرین چیزی بود که از دست دادم و حالا به باید لحظه های آغشته به را میشمردم.. صدایش در گوشم زد ( سه ثانیه صبر میکنم.. در باز نشد، میشکنمش..) ⏳پس سه ثانیه برای گذشت از زندگی و نجات از دستِ این مسلمان وقت داشتم.. باید این را به دلش میگذاشتم.. تکه ی را با وجودی لرزان شده از 😱ترس روی دستم فشار دادم.. کارِ ساده ایی نبود، دستم سوخت، چند ضربه ی محکم به در خورد، من با تمام وجود کردم، و در شکست.. _با موهایی .. صورتی در "ریش" و لباسی که در رنگهایش، عجله برای رسیدن به این خانه 🏠 را نشان میداد. با رنگی پریده، سری پایین و چشمانی چسبیده به دستم، زده روبه رویم ایستاد. (صبر کن.. داری چیکار میکنی..)  زخم دستم سطحی بود.. با دیدنم زد. عصبی فریاد زدم ( دهنتو ببند..) _حسام با آرامشی از پروین خواست تا اتاق را ترک کند. دو قدم به سمتم برداشت. خودم را عقب کشیدم.. آرزوی این تَن را به دل میگذاشتم. (نزدیک نیا عوضی..) ایستاد. دستانش را تسلیم وار بالا برد. حسِ را داشتم که در از گربه های گرسنه دست و پا میزند. (باشه.. فقط اون شیشه رو بنداز کنار.. از دستت داره خون 🩸میاد..). روزی میخواستم زندگی را به کامش کنم. اما حالا داشتم را برای اخلاصی از دستش میکردم. _ ترس و خشم صدایم را (بندازم کنار که بفرستیم واسه ؟؟ مگه تو خواب ببینی..   وقتی دانیالو ازم گرفتی.. وقتی با اون و تنها خوشیمو آتیش 🔥 زدی و کَردیش یه عین خودتو اون دوستای ، عهد کردم که پیدات کنمو بجوئم.. _اما تو پیدام کردی اونم به لطف اون عثمان و یانِ عوضی.. و درست وقتی که حتی واسه نفس کشیدن ندارم.. نمیدونمم دنبال چی هستی.. چی از جوونم میخوای.. اما آرزوی اینکه منو به رفقای داعشیت بدی رو به دلت میذارم.. ) گوشیم به صدا درآمد و حسام به سمتم دوید.. شدم.. به شیشه ی مشت شده در دستم چنگ زد و من با تمام نیرویی که ترس، چند برابرش کرده بود در عین مقاومت، حمله کردم. _نمیدانم چند ثانیه گذشت.. اما شیشه در دستش بود و از پاره گیِ به جا ماند رویِ سینه اش خون🩸 بیرون میزد.. عجیبی  داشت قرمزیِ رنگ خون و پیراهن و رنگش.. روی دو زانو نشسته بود و جای زخم را فشار میداد. کاش میمیرد.. چرا قلبش🫀 را نشکافتم؟؟ مبهوت و بی انرژی مانده بودم.. _شیشه را به درون پرتاب کرد.. چهره اش از فرط جمع شده بود اما حرفی نمیزد. آویزان شده از میزم را برداشت و روی سرم انداخت. مدام زنگ میخورد.. مطمئن بودم یان است. گوشی را برداشت با صدایی گرفته از سلامتیم گفت.. این آرامش از جنسِ خاطراتِ صوفی نبود.. مشتی دستمال کاغذی برداشت و روی زخم گذاشت که در برقی از ثانیه، تمامش شد. _چشم به زمین دوخته به سمتم خم شد ( برین روی تختتون استراحت کنید.. خودم اینا رو جمع میکنم).  این دیوانه چه میگفت؟؟ انگار هیچ اتفاقی رخ نداده.. سرش را بالا آورد.. تعجب😳، حیرت، ترس و دنیایی سوال را در چشمانم دید ( واقعیت چیزه دیگه اییه.. همه چیز رو براتون تعریف میکنم..) _یک دستش را بالا آورد، با چهره ایی مچاله از درد ( قول میدم و به قسم میخورم که هیچ خطری تهدیدتون نکنه.. نه از طرف من.. نه از طرف داعش.. ) _ مگر مسلمانان هم داشتند؟؟ چشمانش صادق بود و من ناتوان شده از سیل درد و شیمی درمانی، به سمت تخت🛌 رفتم. من تمام زندگیم را باخته بودم، یک تنِ نحیف دیگر ارزشِ مبارزه نداشت. _پروین به اتاق  آمد با دیدن هینی بلند کشید ( هیییس حاج خانوم.. چیزی نیست.. یه سطحیه.. بی زحمت یه دستمال تمیز و جارو خاک انداز بیارین.. بعد یه سوپ🫕 خوشمزه واسه سارا خانووم درست کنید) و با لحنی مهربان، او را از سلامتش مطمئن کرد. پروین چادر به سر و بی حرف دستم را پانسمان کرد و از اتاق خارج شد. _حسام دستمالِ تمیز را روی زخمش فشار داد و با دستانی شسته شده، پاشیدگیِ اتاقم را سامان میداد.. با دقت نگاهش میکردم.. بی رنگی لبهایش نوعی خنک شدنِ دل محسوب میشد.. او هم مانند پدرم داشت.. ⬅️... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا