🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانه_شهدایی💞 #شهید_جلال_حیدری🥀👇
💔
🍃 بهم گفت دوست داره تا #جوونِ از دنیا 🌏 بره...
☆گفتم به شرطی که 🥀شهید بشی فقط راضیام توی #جوونی از دنیا بری...
☆گفت یعنی #راضی هستی به شهادتم؟
مکثی کردم و گفتم:
#دنیای تو (بچه ها و بزرگ کردنشون و خونه و زندگی) با من، #آخرت من با تو....
قبول کرد...
🗣راوی: همسر #شهید_جلال_حیدری🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📆...تاریخ وارونه...؟!🤔
#امام_خامنهای
🌹کوچههای آسمانی🌱
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍️ مهلتی خواهم که مژگان بر جمالت وا کنم
👈 گذرانِ #شعرخوانی مرحوم #حمید_سبزواری در حضور رهبر انقلاب از سال ۱۳۸۳
📱هر یکشنبه/
#گذران مجموعهای با هدف مرور حضور و شعرخوانی شاعران در دیدارهای نیمهی رمضان
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_هشت :🔻 ♦
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهل_و_نهم :🔻
🗣صدایش را شنیدم. درست مانند وقتی که قرآن 📕میخواند، #نرم و #خوش_آهنگ..
اما من #متنفر بودم، نه از صدا، که از #صاحبش..
_دوباره ضربه ایی به در زد ( سارا خانووم.. خواهش میکنم درو باز کنید..)
_زیادی #آلمانی را خوب حرف میزد. به همان خوبی که ته مانده ی انگیزه ی زندگیم را گرفت. دیگر چه داشتم که دل🖤 وصل کنم به بودن و نفس گرفتن؟ #زیبایی، آخرین چیزی بود که از دست دادم و حالا به #امید_مرگ باید لحظه های آغشته به #سرطانم را میشمردم.. صدایش در گوشم #موج زد ( سه ثانیه صبر میکنم.. در باز نشد، میشکنمش..)
⏳پس سه ثانیه برای گذشت از زندگی و نجات از دستِ این مسلمان #داعش_مسلک وقت داشتم.. باید #داغِ این #رستگاریِ_نکاحین را به دلش میگذاشتم.. تکه ی #آیینه را با وجودی لرزان شده از 😱ترس روی #مچ دستم فشار دادم.. #مُردن کارِ ساده ایی نبود، دستم سوخت، چند ضربه ی محکم به در خورد، من با تمام وجود #وحشت کردم، و در شکست..
_با موهایی #پریشان.. صورتی #خوابیده در "ریش" و لباسی که #عدم_هماهنگی در رنگهایش، عجله برای رسیدن به این خانه 🏠 را نشان میداد. با رنگی پریده، سری پایین و چشمانی چسبیده به دستم، #حیرت زده روبه رویم ایستاد. (صبر کن.. داری چیکار میکنی..) زخم دستم سطحی بود.. #پروین با دیدنم #جیغ زد. عصبی فریاد زدم ( دهنتو ببند..)
_حسام با آرامشی #هیستیریک از پروین خواست تا اتاق را ترک کند. دو قدم به سمتم برداشت. خودم را عقب کشیدم.. آرزوی این تَن را به دل میگذاشتم. (نزدیک نیا عوضی..) ایستاد. دستانش را تسلیم وار بالا برد. حسِ #جوجه_اردکی را داشتم که در #حصاری از گربه های گرسنه دست و پا میزند. (باشه.. فقط اون شیشه رو بنداز کنار.. از دستت داره خون 🩸میاد..). روزی میخواستم زندگی را به کامش #زهر کنم. اما حالا داشتم #جانم را برای اخلاصی از دستش #معامله میکردم.
_ ترس و خشم صدایم را #میخراشید (بندازم کنار که بفرستیم واسه #جهاد_نکاح؟؟ مگه تو خواب ببینی.. وقتی دانیالو ازم گرفتی.. وقتی با اون #خدا و #اسلامت تنها خوشیمو آتیش 🔥 زدی و کَردیش یه #قصاب عین خودتو اون دوستای #لعنتیت، عهد کردم که پیدات کنمو #خِرخِرتو بجوئم..
_اما تو پیدام کردی اونم به لطف اون عثمان و یانِ عوضی.. و درست وقتی که حتی #انرژی واسه نفس کشیدن ندارم.. نمیدونمم دنبال چی هستی.. چی از جوونم میخوای.. اما آرزوی اینکه منو به رفقای داعشیت بدی رو به دلت میذارم.. )
گوشیم به صدا درآمد و حسام به سمتم دوید.. #غافلگیر شدم.. به شیشه ی مشت شده در دستم چنگ زد و من با تمام نیرویی که ترس، چند برابرش کرده بود در عین مقاومت، حمله کردم.
_نمیدانم چند ثانیه گذشت.. اما شیشه در دستش بود و از پاره گیِ به جا ماند رویِ سینه اش خون🩸 بیرون میزد.. #هارمونی عجیبی داشت قرمزیِ رنگ خون و پیراهن #اسپرت و #دودی رنگش.. روی دو زانو نشسته بود و جای زخم را فشار میداد. کاش میمیرد.. چرا قلبش🫀 را نشکافتم؟؟ مبهوت و بی انرژی مانده بودم..
_شیشه را به درون #سطل پرتاب کرد.. چهره اش از فرط #درد جمع شده بود اما حرفی نمیزد. #شالِ آویزان شده از میزم را برداشت و روی سرم انداخت. #گوشی مدام زنگ میخورد.. مطمئن بودم یان است. گوشی را برداشت با صدایی گرفته از سلامتیم گفت.. این آرامش از جنسِ خاطراتِ صوفی نبود.. مشتی دستمال کاغذی برداشت و روی زخم گذاشت که در برقی از ثانیه، تمامش #خونی شد.
_چشم به زمین دوخته به سمتم خم شد ( برین روی تختتون استراحت کنید.. خودم اینا رو جمع میکنم). این دیوانه چه میگفت؟؟ انگار هیچ اتفاقی رخ نداده.. سرش را بالا آورد.. تعجب😳، حیرت، ترس و دنیایی سوال را در چشمانم دید ( واقعیت چیزه دیگه اییه.. همه چیز رو براتون تعریف میکنم..)
_یک دستش را بالا آورد، با چهره ایی مچاله از درد ( قول میدم و به #شرفم قسم میخورم که هیچ خطری تهدیدتون نکنه.. نه از طرف من.. نه از طرف داعش.. )
_ مگر مسلمانان هم #شرف داشتند؟؟ چشمانش صادق بود و من ناتوان شده از سیل درد و شیمی درمانی، به سمت تخت🛌 رفتم. من تمام زندگیم را باخته بودم، یک تنِ نحیف دیگر ارزشِ مبارزه نداشت.
_پروین به اتاق آمد با دیدن #حسام هینی بلند کشید ( هیییس حاج خانوم.. چیزی نیست.. یه #بریدگی سطحیه.. بی زحمت یه دستمال تمیز و جارو خاک انداز بیارین.. بعد یه سوپ🫕 خوشمزه واسه سارا خانووم درست کنید) و با لحنی مهربان، او را از سلامتش مطمئن کرد. پروین چادر به سر و بی حرف دستم را پانسمان کرد و از اتاق خارج شد.
_حسام دستمالِ تمیز را روی زخمش فشار داد و با دستانی شسته شده، پاشیدگیِ اتاقم را سامان میداد.. با دقت نگاهش میکردم.. بی رنگی لبهایش نوعی خنک شدنِ دل محسوب میشد.. او هم مانند پدرم #هفت_جان داشت..
⬅️#ادامه_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلۍ بھ امیرالمومنین توسل ڪنید✨
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
خیلۍ بھ امیرالمومنین توسل ڪنید✨ 🌹کوچههای آسمانی🌱
🌿
و "علۍعلیہالسلامـ"
همانرفیقۍاسٺ
کہاگربااوعھدےبستۍ؛
دیگرهیچوقٺ
رهایٺنخواهدڪرد
نہدرزندگۍ،نہدرهنگامہےمـرگ
نہدرقیامٺونہدربھشٺ..💔!'
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱