eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
781 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 روی قبرم بنویسید اینجا مدفن کسی است که می خواست اسرائیل را نابود کند 🔹 پدر موشکی ایران شهید حسن طهرانی مقدم _____________________ 🔴 اكتبوا على قبري يرقد هنا من كان يسعى إلى تدمير إسرائيل 🔹 أب البرنامج الصاروخي الإيراني الشهيد حسن طهراني مقدم _______________________ 🔴 Write on my grave: Here lies someone who wanted to destroy Israel. 🔹 Iran's missile program founder Martyr Hassan Tehrani Moghaddam 🏷سه زبانه 🔸 الجبهة العالمية لشباب المقاومة 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🔴 امام خمینی (ره): "تا وقتی هست در دنیا 🌍 ادامه دارد بسیاری از امروز زیر سر " 🏷 پوستر چهارزبانه 🔸 الجبهة العالمية لشباب المقاومة 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🚩 فریادهای ‌بی‌مرز 🔴 لگدمال کردن پرچم اسرائیل در جام جهانی شمشیربازی 🤺🤺 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
👆در ادامۀ موج از ورزشکاران در اروپا، فعالان حامی فلسطین در جریان جام جهانی شمشیربازی به میزبانی ، پرچم اسرائیل را پایین کشیده، زیرپا انداختند و به جای آن را برافراشتند.🇸🇩🇸🇩
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ایرانی ترین ایرانی... 👆تأکید رهبر انقلاب بر استفاده از 🗓 انتشار به مناسبت هفته کتاب و کتاب‌خوانی 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۸ ] 🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها: ● ای مهاجر و انصار! خوب میدانید من «دختر» پیامبرم؛ پس این همه «غفلت و سستی» در یاری من برای چیست؟! 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۹ ] 🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها: ● ای مهاجر و انصار! عجیب است! «رسول خدا» هنوز دفن نشده، از «فرمانش» سرپیچی کردید! 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_شش :🔻 🔻درد
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_هفت :🔻 📌عثمان در اتاق راه میرفت. رو به صوفی کرد ( ارنست تماس نگرفت ؟؟). صوفی سری به نشانه ی تکان داد.. _هر جور را کنار یکدیگر میگذاشتم، به هیچ نتیجه ایی نمیرسیدم.. _حسام. صوفی. عثمان. یان. و اسمی جدید به نام .. _اما حالا خوب میدانستم که تنها هستم. در مقابلِ از دشمن. راستی کجایِ این زمین امن بود؟؟ _عثمان سری تکان داد ( ارنست خیلی عصبانیه.. به قولِ خودش اومده ایران که کارو یه سره کنه.. صوفی تمامِ این تقصیر توئه.. پس خودتم درستش کن. تو رو نمیدونم اما من دوست ندارم بالا دستیا به چشم یه بی دست و پا نگام کنن.. چون نبودم و نیستم.. میفهمی که چی میگم؟ این ماجرا خیلی واسه حیاتیه..) _صوفی مانندِ به حسام حمله ور شد (مثه سگ داری دروغ میگی..مطمئنم همه چیزو میدونی.. هم جایِ دانیالو.. هم اسم اون رابطو.. ) _عثمان با آرامشی صوفی را از حسامِ نیمه جان جدا کرد ( هی.. هی.. آروم باش دختر.. انگار یادت رفته، ارزشِ این بیشتر از دانیال نباشه، کمتر نیست..) _ناگهان عثمان زنگ خورد و او با چند جمله ی مکالمه را قطع کرد. سری تکان داد (ارنست رسید ایران.. میدونی که دلِ خوشی از تو نداره.. پس حواستو جمع کن..) _هر دو از اتاق خارج شدند. و باز من ماندم و حسام.. دیگر حتی دوست نداشتم صدایِ قرآنش📕 را بشنوم. اما درد مهلت نمیداد.. _با چشمانی ، حسام را ورانداز کردم. صدایم نداشت( نمیخوای زبون باز کنی؟؟ توام یه هستی لنگه ی اونا، درسته؟؟ یان این وسط چیکارست؟ رفیق تو یا عثمان؟؟ اونم الاناست که پیداش بشه، نه؟؟) _رمقی در تارهایِ صوتی اش نبود ( یان مُرده.. همینا کشتنش.. اگرم میبینی من الان زندم، چون میخوان.. اینا اهل نیستن.. تا دانیال پیداش نشه، منوشما نفس میکشیم..) _باورم نمیشد.. ، دیوانه ترین روانشناس دنیا مرده بود؟؟ بند آمده بود ( چ.. چرا کشتنش؟؟) _ناگهان با فریاد و به شدت در اتاق را باز کرد. اسلحه‌ای🔫 رویِ سرم قرار داد و عصبی و وار از حسام میخواست تا بگوید دانیال🧔 در کجا پنهان شده . ☠مرگ را در چند قدمی ام میدیدم. از شدتِ ترس😰، دردی حس نمیکردم. تکه تکه یخ میشد در مسیرِ و فریادهایِ گوش خراشِ صوفی که میکشید بر تخته سیاهِ احساسِ امنیتم. _به نفس نفس افتاده بودم. لحظه ایی از چشم برنمیداشتم. انگار او هم 😨ترسیده بود. فریاد میزد که نمیداند.. که از هیچ چیز خبر ندارد.. که دانیال او را هم .. که اگر مرا بکشد دیگر برگه برنده ایی برایِ گیر انداختنِ دانیال ندارد.. فریادهایش بود و ، عمیق و گوش خراش.. _عثمان در تمامِ این دقایق، گوشه ایی ایستاده بود و با غیرِ عادی ما را تماشا میکرد. _صوفی 🔫اسلحه اش را کرد.( میکشمش.. اگه دهنتو باز نکنی میکشمش.. ) _وحسام که انگار حالا اشک😥 میریخت،اما با فریاد میزد که چیزی نمیدانم.. _صوفی انقدر شده بود که برایِ رهایی نداشتم. شروع به شمردن کرد.. حسام تا شماره ی وقت داشت، جانم را نجات دهد ولی حرفی نمیزد. _یک.. دو.. سه.. چهار.. چشمانم را با تمامِ قدرت بستم.. انقدر را روی هم فشار دادم که به صورتم تزریق شد.. پنج.. صدای خفه و فریاد بلندِ حسام.. سکوتی عجیب.. _چیزی محکم به زمین کوبیده شد.. محضِ باز کردنِ چشمانم نبود.. نفسِ راحت حسام، کمکم کرد تا بدانم هنوز زنده ام. چشمانم را باز کردم. همه جا بود.. _برخوردِ مایه ای گرم با صورتِ به زمین چسبیده ام، کردم. کمی سرم را چرخاندم. با صورتی غرق در خون🩸 و متلاشی، چند سانت آن طرف تر پخشِ زمین بود. تقریبا هیچ از آن بومِ زیبا و عرب مسلک در چهره اش دیده نمیشد.. _زبانم بند آمده بود.. 😨هراسان و ، به عقب پریدم.. دیدنِ آن صحنه ی کننده از هر چیزی وحشتناکتر بود.. شوک زده، برایِ ای نفس دست و پا میزدم.. _صدایِ عثمانِ اسلحه🔫 به دست بلند شد ( مهره ی سوخته بود.. داشت کار دستمون میداد..) و با از اتاق بیرون رفت.. ☕️...👇