6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 روی قبرم بنویسید اینجا مدفن کسی است که می خواست اسرائیل را نابود کند
🔹 پدر موشکی ایران شهید حسن طهرانی مقدم
_____________________
🔴 اكتبوا على قبري يرقد هنا من كان يسعى إلى تدمير إسرائيل
🔹 أب البرنامج الصاروخي الإيراني الشهيد حسن طهراني مقدم
_______________________
🔴 Write on my grave: Here lies someone who wanted to destroy Israel.
🔹 Iran's missile program founder
Martyr Hassan Tehrani Moghaddam
🏷سه زبانه
🔸 الجبهة العالمية لشباب المقاومة
🌹کوچههای آسمانی🌱
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩 فریادهای بیمرز
🔴 لگدمال کردن پرچم اسرائیل در جام جهانی شمشیربازی 🤺🤺
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🚩 فریادهای بیمرز 🔴 لگدمال کردن پرچم اسرائیل در جام جهانی شمشیربازی 🤺🤺 🌹کوچههای آسمانی🌱
👆در ادامۀ موج #نفرت از ورزشکاران #رژیم_صهیونیستی در اروپا،
فعالان حامی فلسطین در جریان جام جهانی شمشیربازی به میزبانی #مایورکا_اسپانیا،
پرچم اسرائیل را پایین کشیده، زیرپا انداختند و به جای آن #پرچم_فلسطین را برافراشتند.🇸🇩🇸🇩
#فلسطین_کلید_رمزآلود_ظهور
#اsرائیل۸۰سالگی_رانخواهددید
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ایرانی ترین ایرانی...
👆تأکید رهبر انقلاب بر استفاده از #کلمات_فارسی
🗓 انتشار به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی
🌹کوچههای آسمانی🌱
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۸ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای مهاجر و انصار! خوب میدانید من «دختر» پیامبرم؛ پس این همه «غفلت و سستی» در یاری من برای چیست؟!
#حضرت_زهرا #فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۹ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای مهاجر و انصار! عجیب است! «رسول خدا» هنوز دفن نشده، از «فرمانش» سرپیچی کردید!
#حضرت_زهرا #فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_شش :🔻 🔻درد
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه_و_هفت :🔻
📌عثمان #کلافه در اتاق راه میرفت. رو به صوفی کرد ( ارنست تماس نگرفت ؟؟). صوفی سری به نشانه ی #منفی تکان داد..
_هر جور #پازلها را کنار یکدیگر میگذاشتم، به هیچ نتیجه ایی نمیرسیدم..
_حسام. صوفی. عثمان. یان. و اسمی جدید به نام #ارنست..
_اما حالا خوب میدانستم که #تنهایِ تنها هستم. در مقابلِ #گلهای از دشمن. راستی کجایِ این زمین امن بود؟؟
_عثمان سری تکان داد ( ارنست خیلی عصبانیه.. به قولِ خودش اومده ایران که کارو یه سره کنه.. صوفی تمامِ این #افتضاحات تقصیر توئه.. پس خودتم درستش کن. تو رو نمیدونم اما من دوست ندارم بالا دستیا به چشم یه #احمقِ بی دست و پا نگام کنن.. چون نبودم و نیستم.. میفهمی که چی میگم؟ این ماجرا خیلی واسه #سازمان حیاتیه..)
_صوفی مانندِ #گرگی_وحشی به حسام حمله ور شد (مثه سگ داری دروغ میگی..مطمئنم همه چیزو میدونی.. هم جایِ دانیالو.. هم اسم اون رابطو.. )
_عثمان با آرامشی #نفرتانگیز صوفی را از حسامِ نیمه جان جدا کرد ( هی.. هی.. آروم باش دختر.. انگار یادت رفته، ارزشِ این #جوونور بیشتر از دانیال نباشه، کمتر نیست..)
_ناگهان #گوشی عثمان زنگ خورد و او با چند جمله ی #تلگرافی مکالمه را قطع کرد. سری تکان داد (ارنست رسید ایران.. میدونی که دلِ خوشی از تو نداره.. پس حواستو جمع کن..)
_هر دو از اتاق خارج شدند. و باز من ماندم و حسام.. دیگر حتی دوست نداشتم صدایِ قرآنش📕 را بشنوم. اما درد مهلت نمیداد..
_با چشمانی #نیمه_باز، حسام را ورانداز کردم. صدایم #حجم نداشت( نمیخوای زبون باز کنی؟؟ توام یه #عوضی هستی لنگه ی اونا، درسته؟؟ یان این وسط چیکارست؟ رفیق تو یا عثمان؟؟ اونم الاناست که پیداش بشه، نه؟؟)
_رمقی در تارهایِ صوتی اش نبود ( یان مُرده.. همینا کشتنش.. اگرم میبینی من الان زندم، چون #اطلاعات میخوان.. اینا اهل #ریسک نیستن.. تا دانیال پیداش نشه، منوشما نفس میکشیم..)
_باورم نمیشد.. #یان، دیوانه ترین روانشناس دنیا مرده بود؟؟
#زبانم بند آمده بود ( چ.. چرا کشتنش؟؟)
_ناگهان #صوفی با فریاد و به شدت در اتاق را باز کرد. اسلحهای🔫 رویِ سرم قرار داد و عصبی و #مسلسل وار از حسام میخواست تا بگوید دانیال🧔 در کجا پنهان شده .
☠مرگ را در چند قدمی ام میدیدم. از شدتِ ترس😰، دردی حس نمیکردم. #وحشت تکه تکه یخ میشد در مسیرِ #رگهایم و فریادهایِ گوش خراشِ صوفی که #ناخن میکشید بر تخته سیاهِ احساسِ امنیتم.
_به نفس نفس افتاده بودم. لحظه ایی از #حسام چشم برنمیداشتم. انگار او هم 😨ترسیده بود. فریاد میزد که نمیداند.. که از هیچ چیز خبر ندارد.. که دانیال او را هم #پیچانده.. که اگر مرا بکشد دیگر برگه برنده ایی برایِ گیر انداختنِ دانیال ندارد.. فریادهایش #بلند بود و #مردانه، عمیق و گوش خراش..
_عثمان در تمامِ این دقایق، گوشه ایی ایستاده بود و با #آرامشی غیرِ عادی ما را تماشا میکرد.
_صوفی 🔫اسلحه اش را #مسلح کرد.( میکشمش.. اگه دهنتو باز نکنی میکشمش.. )
_وحسام که انگار حالا اشک😥 میریخت،اما با #صلابت فریاد میزد که چیزی نمیدانم..
_صوفی انقدر #ترسناک شده بود که #امیدی برایِ رهایی نداشتم. شروع به شمردن کرد.. حسام تا شماره ی #پنج وقت داشت، جانم را نجات دهد ولی #لجبازانه حرفی نمیزد.
_یک.. دو.. سه.. چهار.. چشمانم را با تمامِ قدرت بستم.. انقدر #پلکهایم را روی هم فشار دادم که #حسِ_فلجی به صورتم تزریق شد..
پنج.. صدای #شلیکی خفه و فریاد بلندِ حسام..
سکوتی عجیب..
_چیزی محکم به زمین کوبیده شد.. #جراتی محضِ باز کردنِ چشمانم نبود..
نفسِ راحت حسام، کمکم کرد تا بدانم هنوز زنده ام. چشمانم را باز کردم. همه جا #تار بود..
_برخوردِ مایه ای گرم با صورتِ به زمین چسبیده ام، #هشیارترم کردم. کمی سرم را چرخاندم.
#صوفی با صورتی غرق در خون🩸 و متلاشی، چند سانت آن طرف تر پخشِ زمین بود. تقریبا هیچ #نقشی از آن بومِ زیبا و عرب مسلک در چهره اش دیده نمیشد..
_زبانم بند آمده بود.. 😨هراسان و #هیستیریک ، به عقب پریدم.. دیدنِ آن صحنه ی #مشمئز کننده از هر چیزی وحشتناکتر بود.. شوک زده، برایِ #جرعه ای نفس دست و پا میزدم..
_صدایِ عثمانِ اسلحه🔫 به دست بلند شد ( مهره ی سوخته بود.. داشت کار دستمون میداد..)
و با #آرامش از اتاق بیرون رفت..
☕️#ادامه...👇