24.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴تو این تفکر نا امیدی جایی نداره🌴
📽نماهنگ/فرهنگ #بسیجی در کلام رهبر معظم انقلاب...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📽در هور دیدم...؟! #حاج_قاسم،#یازهرا🌴🥀 🌹کوچههای آسمانی🌱
👆♥️
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند،
روبَه صفتان زشت خو را نکشند،
گَر عاشق صادقی زِ مردن مَگریز،
مُردار بُوُد هر آنکه او را نکشند...
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 دوران #دفاع_مقدس
📹 فیلم| عزاداری رزمندگان اسلام در محضر #امام_خمینی (ره)
#حسینیه_جماران
#ایام_فاطمیه
🌴یاد باد آن روزگاران ، یاد باد
🌹کوچههای آسمانی🌱
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایتی از #حضور رهبر انقلاب در #منزل یک شهید کرمانی با همراهی🥀 #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی در سال ۱۳۸۴
❤️ دیداری که حضرت آیتالله خامنهای در آن فرمودند:
«این آقای حاج قاسم از آنهایی است که شفاعت میکند انشاءالله»
🥀 «#در_آرزوی_شهادت» روایتهایی از رهبر انقلاب درباره #فرهنگ_ایثار_و_شهادت🥀
🌹کوچههای آسمانی🌱
40.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 نماهنگ/ جنگ و عشق
👤با صدای:
حاج صادق آهنگران
مرتضی بهاری
🎞 انتشار به مناسبت #هفته_بسیج
🔰تهیه شده در معاونت فرهنگی سپاه محمد رسولالله(ص)تهران بزرگ
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_شش :🔻 🔻وجود عث
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_شصتُ_هفت :🔻
🔻نمیدانم چه #سری در آن #تربت_معجون شده در #آبِ_زمزم بود که چشمانِ فاطمه خانم و پروین را به سلامتیِ محالم، #امیداوار و گریان میکرد.
_چند روزی از آن ماجرا گذشت و غیر از ملاقاتهایِ هر روزه ی آن دو زنِ مهربان، #حسام به دیدنم نیامد.
_دل♥️ پر میکشید برایِ شنیدنِ آوازِ قرآن📕 و دیدنِ #چشمانِ به زمین دوخته اش.. اما نیامد..
_بالاخره #حکم آزادیم از زندانِ بیمارستان امضا شد.
و من بیحال شده از #فرط_خواستن_و_نداشتن، خود را سپردم به دستانِ پروینی که با #مهربانی لباس تنم میکرد، #محضِ_رهایی..
_چند روز دیگر به دیدن دنیا 🌏 مهلت بود؟؟؟ همه اش را به یکبار دیدنِ دانیال🧑 و… شاید #حسام میبخشیدم.
_پروین با قربان صدقه زیر بغلم را گرفت و با خود در راهرویِ بیمارستان حرکت داد.
نزدیک به در ورودی که رسیدیم ریه هایم #خنک شد.. از بویِ #تند بیمارستان خالی شدم و #سرشار از عطری که زیادی آشنا بود.
_صدایش #پیچک شد به دورِ سرم. خودش بود.. نفس نفس زنان و لبخند☺️ به لب. مثل همیشه..
_و باز #مردمک چشمانش خاک رو زیر و رو میکرد ( سلام.. سلام.. ببخشید دیر کردم.. کار #ترخیص طول کشید..ماشین 🚗 تو پارکینگ پارکه.. تا شما آروم آروم بیاین، من زودی میارمش تا سوار شین)
_نفسهایم را عمیق کشیدم. خدایا بابت سوپرایزیت متشکرم.
_پروین با #لحن مادران ایرانی، خود را فدایِ این حسام و جدی که نمیدانستم کیست، میکرد..حسامی که #امیرمهدی بود و #لایق این همه دوست داشتن.
_راستی چرا خبری از فاطمه خانم نبود؟
#بیچاره مادرم که هیچ وقت اجازه ی مادری کردن را به او ندادم.. #کاش خوب میشد.. کاش حرف میزد.. کاش… مردانه برایش #دختری میکردم..
_سوار ماشین شدیم.. پروین روی صندلی عقب در کنارم، سرم را به #شانه میکشید..#حسام مدام #شیرین_زبانی میکرد و سر به سر پروین میگذاشت. و من #حسرت میخوردم به #رنگی که زندگیش داشت و من سالها از آن #محروم بودم..
_خطاب قرارم داد ( سارا خانووم.. حالتون که بهتره انشالله.. کم کم پاشنه ی کفشاتونو #وربکشین که دانیال🧑 قراره تشریف فرما بشه.. )
_به سرعت در جایم نشستم. متوجه حالم شد. ( البته به زودی.. )
این به زودی چرا انقدر دیر بود؟
پس باز هم باید روزهایم با #ترسِ ملاقاتِ #عزرائیل میگذشت، که دوستی اش گل نکند و تا آمدن دانیال، سراغم را نگیرد.
_به خانه 🏠رسیدیم. پروین زودتر برایِ باز کردن در از ماشین خارج شد.
قبل از پیاده شدن؛ حسام صدایم زد. به تصویر چشمانِ #خیره به روبه رویش در #آیینه نگاه کردم ( مادرم کاری براشون پیش اومد نتونستن بیان، گفتن از طرفشون ازتون عذر خواهی کنم.. )
_چند کتاب به سمتم گرفت ( این چندتا کتابم آوردم که مطالعه📚 بفرمایید.. کتابای خوبین.. شاید به دردتون خورد.. هم حوصله تون سر نمیره.. هم اینکه شاید براتون جذاب بود..)
_اینجا هیچ هم زبانی نداشتم و جز حسام کسی زبان آلمانی نمیدانست.
_در #سکوت نگاهش کردم. وقتی متوجه #مکث طولانی ام در گرفتن کتابها شد به عقب برگشت (حالتون خوب نیست؟؟ چیزی شده؟؟ بابت کتابها ناراحت شدین..)
_چرا باید بابت کتابها دلگیر میشدم؟
_( دیگه قرآن📕 برام نمیخوونید..)
لبخند زد ( هر وقت #امر کنید، میام براتون میخوونم.. )
_ناگهان انگار چیزی به #ذهنش رسیده باشد به سمت #داشبورد ماشین اش رفت و چیزی را از آن درآورد ( تو این #فلش، تلاوت چندتا از #بهترین قاریهای جهان هست.. اینم پیشتون بمونه تا هر وقت دلتون خواست گوش کنید..)
#فلش را روی کتابها📚 گذاشت و به طرفم گرفت.
_بغض گلویم را فشرد.. این فلش یعنی دیگر به #ملاقاتم نمیآمد؟؟
من بهترین تلاوتهایِ دنیا را نمیخواستم.. گوشهایم فقط #طالب یک صدا بود..
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هفت :🔻 🔻نمیدان
#ادامه...☕️
_کتابها و فلش را بدونِ #تشکر و یا گفتن کلمه ایی حرف، گرفتم و به خانه 🏠رفتم..
_دلم چیزی فراتر از بغض و غم گرفته بود..
_به سراغ مادر رفتم.. #ماتِ جانمازش گوشه ایی از اتاق، #چمپاتمه زده بود.
#ناخواسته بغلش کردم.. بوسیدم😘.. #بوییدم.. فرصت #کم بود.. کاش زودتر دخترانه هایم را خرجش میکردم.
_و او انگار در این #عالم نبود.. نه #لبخندی.. نه #اخمی.. هیچ.. هیچه هیچ..
_سرخورده و ماتم زده به اتاقم #کوچ کردم.
#کتابهایِ حسام روی میز بود.
ترجمه ایی انگلیسی و آلمانی از #نقش_زن_در_اسلام..
،نهج البلاغه و امام علی..
_لبخند😊 رویِ لبهایم نشست.
حالا #دلیل سوالش مبنی بر ناراحت شدنم را میفهمیدم.
دادن کتابی از #علی به دختری #سنی_زاده مثلِ من..
_چهره ی #برزخی پدر در مقابل چشمانم زنده شد..
کجا بود که ببیند #تنفراتش، وجب به وجبِ زندگیش را با #طعمی شیرین پر کرده بودند..
_و من .. سارای بی دین.. دخترِ سنی زاده.. #عاشق همین #تنفرات شده بودم..
هر چه که #پدر از آن بد میگفت، #یقینا چیزی جز #خوبی نبود..
_فلش را در دستانم فشردم..
این به چه کارم میآمد؟؟
منی که قرآن 📕را با صدایِ امیرمهدیِ فاطمه خانم دوست داشتم..
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌍♡
توی دنیا،
هرچیزی هم که شد،
فدای سرم..
تا وقتی شمارو دارم،
همه چیز دارم
"آقای امام حسین"..💔!'