🌹کوچههای آسمانی 🌱
📷شهدا و درس ولایت پذیری...👇
#شهید_محمدرضا_تورجی_زاده:
✅ تندتر از #امام و #ولایت_فقیه نروید که پایتان خرد می شود
👌 از امام هم عقب نمانید که منحرف می شوید....
💔🍃
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
📷تصویری ناب و دیده نشده از فرماندهان سپاه کنار آیتالله العظمی بهاءالدینی ...
#شهید__حسین_خرازی
#شهید_مصطفی_ردانیپور
#شهید_رضا_حبیباللهی
#شهید_حسن_باقری
#شهید_مجید_بقایی
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📷تصویری ناب و دیده نشده از فرماندهان سپاه کنار آیتالله العظمی بهاءالدینی ... #شهید__حسین_خرازی #شه
💔🍃👆👆
⚪️ ملاقات هایی که با هماهنگی شهید ردانی پور(طلبه حوزه و شاگرد ایت الله بهجت و بهاء الدینی- جانشین شهید خرازی در لشکر امام حسین-ع) انجام می شد.
فرماندهان منطقه در زمان هایی که برای شرکت در جلسه ستاد مرکز عازم تهران می شدند، در بین راه در قم زیارتی نموده و با برخی علما نیز دیدار می کردند
آیتالله العظمی بهاءالدینی از جمله مراجعی بود که همواره آغوش پرمهر خود را به روی رزمندگان و فرماندهان رشید جبهه ها می گشود و گرمابخش محفل عاشقان الله بود💕
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
دیدار صمیمانه...☺️🍃👌
☺️👌👆
📷 وقتی که عالم ربانی، آیتالله العظمی بهاءالدینی در خانه خود از مهمانان پذیرایی می کرد. ایشان در کنار سماور کوچک ذغالی می نشست و برای تک تک میهمانان چایی☕️ می ریخت و با رویی گشاده پاسخگوی سوالات آنان بود.
🏠 این خانه محقر و ساده مکانی بود که آیت الله نزدیک به یک قرن با بیاعتنایی به زخارف دنیا در کمال غنا و بینیازی روحی در آن زندگی کرد (ظاهرا این منزل محقر هم مال همسرش بود!!)
🥀فرماندهان جنگ از جمله شهید صیاد شیرازی نیز از مشتاقات پر و پا قرص ملاقات با ایشان بوده و هر از چند گاهی که به تهران می آمدند در بین راه به زیارت ایشان می رفتند. آقای بهاءالدینی ابتدا اگر آنها ناهار یا شام نخورده بودند می گفت بروند کبابی 😋سرکوچه و پس از خوردن نان و کباب می آمدند و گرداگرد ایشان می نشستند و آن حضرت با چایی از میهمانانش پذیرایی می کرد💕
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♥️دلِ من عاشق میمومه...🍃 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♡••
سَلامـ بَࢪ قلبھاے آࢪامـ گࢪفتھ؛
دࢪ آغوشِ حُـسِیـْـن . .🌱'♥️
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💞 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در کلام خواهر گرامیشان 4️⃣ #قسمت_چهارم «مشغول جم
💞 محبوب من، به آرزویش رسید |
شهید محمدرضا زاهدی در کلام خواهر گرامیشان
5⃣ #قسمت_پنجم (قسمت آخر)
«حتی الان هم با این که پیکرش را دیدهایم، اما رفتنش هنوز باورمان نمیشود.»
📷 تصویری از شهید زاهدی در جمع خانواده
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💞 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در کلام خواهر گرامیشان 5⃣ #قسمت_پنجم (قسمت آخر)
💞 محبوب من، به آرزویش رسید
5⃣ #قسمت_پنجم (قسمت آخر)
«حتی الان هم با این که پیکرش را دیدهایم، اما رفتنش هنوز باورمان نمیشود.»
☎️ تماسهای کوتاه:
ایشان مرا درک میکرد و به من توجه داشت. یک بار که تماس گرفته بود گفت:
«خواهر! خیلی به یادت بودم و بسیار دعایت کردم.» من بسیار خوشحال شدم. تعجب کرده بودم که چه شده او با خود من تماس گرفته؟! چون کمتر پیش میآمد مستقیم با من تماس بگیرد.
📞 بار آخری که تماس گرفت، چند روز قبل از آمدنش به اصفهان بود. او بلافاصله پس از احوال پرسی سفارشهایی به من کرد. با توجه به این که همیشه خودشان از این لحاظ که به واسطه او خطری متوجه دیگران شود، نسبت به مسائل امنیتی دقت داشت، مدام نگران بودم و صحبت را کوتاه میکردم. الان غبطه میخورم و دلم میسوزد که آن موقع نگذاشتم زیاد صحبت کند، در حالی که داشتند بسیار آرام و بدون دغدغه صحبت میکردند.
🥀#خبر_شهادت:
بچههای من بسیار او را دوست داشتند و ایشان هم به خاطر سیادت بچهها احترام خاصی به آنها و پدرشان میگذاشت. یکی از پسرانم به نام آقا محمد، ابراز محبت زیادتری نسبت به دایی علیاش داشت. حتی در کودکی از شدت علاقهاش، به او میگفت دایی جون خوشگله.
🍱 نزدیک افطار بود و ما در خانه بودیم. بچهها خبر را شنیده بودند و به دنبال قطعیت موضوع بودند. گوشیشان مدام زنگ میخورد. محمد آقا چندین بار به من اصرار کرد که تلویزیون را روشن کنم. تلویزیون خبر حمله به کنسولگری را بدون اشاره به اسامی شهدا اعلام میکرد.
🍃 بچهها نام یکی از آشنایان را آوردند که شاید شهید شده باشد. گفتم چه فرقی میکند که چه کسی شهید شده باشد؟ هر کسی باشد ما ناراحت میشویم و لازم نیست تلویزیون روشن باشد.
😔 همسرم مسجد بود. وقتی برگشت دیدم خیلی برافروخته و پریشان هست. احساس میکردم که میخواهد چیزی به من بگوید. داشتیم افطار میکردیم که تلفن خانه زنگ خورد. پسرم آقا سید سجاد از تهران بود. تا گوشی را گرفتم، گفت:
«مِّنَ ٱلمُؤمِنِينَ رِجَالࣱ صَدَقُواْ مَا عَٰهَدُواْ ٱللَّهَ عَلَيهِۖ فَمِنهُم مَّن قَضَىٰ نَحبَهُۥ وَ مِنهُم مَّن يَنتَظِرُۖ وَ مَا بَدَّلُواْ تَبدِيلاً»
😭 تا آیه را شنیدم، متوجه شدم چه اتفاقی افتاده گوشی را گذاشتم و حالم دگرگون شد. فکر میکنم ایشان برای ما دعا کرده که بتوانیم این داغ را تحمل کنیم. حتی الان هم با این که پیکرش را دیدهایم اما رفتنش هنوز باورمان نمی شود.
✍🏻 برگفته از #ماهنامه_فکه
🎙 راوی: خواهر گرامی شهید
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
سلام عرض احترام ،🤚🌿
خواهران و برادران گرانقدر
به 🌹کوچه های آسمانی🌱خوش آمدید،
مقدمتان گرامی ،
دوستان قدیم و جدید ، همگی عزیز دلید،
🌺🍃
شبتون عالی☺️🥀