🌹کوچههای آسمانی 🌱
#ادای_مومن☺️😉 خاطرهای طنز از نماز اول وقت شهید باکری👇👇
☺️✅💔
#نماز_اول_وقت
ﺳﺮﺟﻠﺴﻪ ، ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯ📿 ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ،
ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﻧﻤﺎﺯ.
ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺍﻫﻮﺍﺯ.
ﺍﺫﺍﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ.🕌
ﮔﻔﺖ: #ﻧﻤﺎﺯ_ﺍﻭﻝ_ﻭﻗﺖ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﻧﯿﻢ.
ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺁﺏ🏝 ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ؛
ﺁﺏ🏝 ﺑﻮﺩ... ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺭﻓﺘﯿﻢ ، ﺗﺎ ﻣﻮﻗﻊ #ﻧﻤﺎﺯ_ﺍﻭﻝ _ﻭﻗﺖ ﮔﺬﺷﺖ.
😄ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺍﺩﺍﯼ ﻣﺆﻣﻦﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﯾﻢ، ﻧﺸﺪ(:
✍ راوی: یکی از رزمندگان و پیشکسوتان
دفاع مقدس
#فرمانده_جاویدالاثر_لشکر۳۱عاشورا
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♡••
شنبہ شد پنجره از آمدنت وا ماندہ
دوسہ تا دلھره ازجُمعہ زتُـو جاماندہ
جُمعہ وشنبہ دگر فرق ندارد بۍتُـو
تا میان من و تُـو فاصلہ برجا مانده..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♡••
این درگھ ما درگھ ناامید؎نیست..
✅😍🕊
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♡•• این درگھ ما درگھ ناامید؎نیست.. ✅😍🕊
صد بار اگر توبه شکستی ،باز آی...
❤️🩹🍃
♡••
قـوےتـرین دارو
همین قرص بودنِ دلامون♥️
بھ خُـــداسٺـــ...🌿
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_3991638641.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
♡••
🎧حامداشرفۍ
عاشقانہباخدا..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر
🤚🍃✅
عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچههای آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید.
حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺
✍#Darya_39
من میدانم
حسرت شما را خوردن
روزه را باطل نمیکند...
📸 تیر ماه ۱۳۶۵ - ایلام
مهران، منطقه عملیاتی کربلای یک
استراحت و تجدید قوا برای ادامه عملیات
عکاس : احسان رجبی
#نوجوانان
#قهرمانان_وطن
#عملیات_کربلای_یک
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانههای_شهداء💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_سی_چهارم 📞گوشی را برداشت و من نزدیکش بودم ، با همه
#عاشقانههای_شهداء💞
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_سی_پنجم
💠مصطفی ظاهر زندگیاش همه سختی بود. واقعاً توی درد بود مصطفی . خیلی اذیت شد . آن روزهای آخر ، مسئله بنی صدر بود و خیلی فشار آمده بود روی او . شبها گریه🥲 می کرد ، راه می رفت ، بیدار می ماند. احساس می کردم مصطفی دیگر نمی تواند تحمل کند دوری خدارا . آن قدر عشق♥️ در وجودش بود که مثل یک روح لطیف می خواست در پرواز 🕊باشد . تحمل #شهادت بهترین جوانها برایش سخت بود . آن لحظه در سردخانه وقتی دیدم مصطفی با آن سکینه خوابیده ، آرامش گرفتم .
✅بعد دیگران آمدند ونگذاشتند پیش او بمانم . نمی دانم چرا این جا جسد را به سردخانه می برند. در لبنان اگر کسی از دنیا میرفت میآوردند خانه اش ، همه دورش قرآن📕 می خوانند ، عطر می زنند . برای من عجیب بود که این یک عزیزی است که این طور شده ، چرا باید بیندازیش دور ؟ چرا در سردخانه .
😩خیلی فریاد میزدم؛ این خود عزیز ماست . این خود مصطفی ماست ، مصطفی چی شد ؟ مگر چه چیز عوض شده ؟ چرا باید سردخانه باشد ؟ اما کسی گوش 👂نمی کرد .
😣بالاخره آن شب اول در اهواز برایم خیلی درد بود. همه دورم بودند برای تسلیت ، اما من به کسی احتیاج نداشتم . حالم بدبود . خیلی گریه 😭می کردم صبح روز بعد به تهران برگشتیم .
⏪ادامه دارد
#به_وقت_رمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانههای_شهداء💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_سی_پنجم 💠مصطفی ظاهر زندگیاش همه سختی بود. واقعاً ت
#عاشقانههای_شهداء💞
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_سی_ششم
🔰برگشتن به تهران سخت تر بود . چون با همین هواپیمای🛫 c-130 بود که آخرین بار من و مصطفی از تهران به اهواز آمدیم و یادم هست که خلبان ها اورا صدا می کردند که "بیا با ما بنشین ." ولی مصطفی اصلاً من را تنها نگذاشت ، نزدیک من ماند.
🥺خیلی سخت بود که موقع آمدن با خودش بودم و حال با جسدش می رفتم . اصرار کردم که تابوتش⚰ را باز کنند ، ولی نکردند . بیشتر تشریفات و مراسم بود که مرا کشت . حتی آن لحظات آخر محروم می کردند .
🔰وقتی رسیدیم تهران ، رفتیم منزل مادر جان ، مادر دکتر . بعد دیگر نفهمیدم دکتر را کجا بردند. من در منزل مادرجان بودم و همه مردم دورم . هرچه می گفتم، مصطفی کو ؟ هیچ کس نمی گفت . فریاد😖 میزدم: از دیروز تا الان ؟ آخر چرا ؟ شما مسلمان نیستید ؟ خیلی بی تابی می کردم . بعد گفتند مصطفی را در سردخانه غسل می دهند.
😔گفتم: دیگر مصطفی تمام شد ، چرا این کارها را میکنید؟ و گریه 😭می کردم .
گفتند: می رویم اورا می آوریم.
گفتم اگر شما نمی آورید خودم می روم سردخانه نزدیکش وبرای وداع تا صبح می نشینم .
📍بالاخره زیر اصرار من مصطفی را آوردند و چون ما در تهران خانه نداشتیم بردند در مسجد🕌 محل ، محله بچه گیش ، غسلش داده بودند ، و او با آرامش خوابیده بود. من سرم را روی سینه اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با اوحرف زدم . خیلی شب 🌌زیبایی بود و وداع سختی 😩.
🖋تا روز دوم که مصطفی را بردند و من نفهمیدم کجا . من وسط جمعیت ذوب شدم . تا ظهر ، مراسم تمام شد و مصطفی را خاک کردند. آن شب باید تنها برمی گشتم . آن لحظه تازه احساس کردم که مصطفی واقعا تمام شد. در مراسم آدم گم است است، نمی فهمد....
💟همین که وارد حیاط نخست وزیری شد و چشمش به آن زیرزمین افتاد ، دردی قلبش را فشرد ، زانوهایش تا شد . زیر لب نجوا کرد: مصطفی رفتی ، پشتم شکست . و به دیوار تکیه داد . نگاهش روی همه چیز چرخید ، این دوسال چطور گذشت ؟
ادامه دارد....
#به_وقت_رمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید