eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
777 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿بعد از با دستش🖐 فاطمه زهرا (س) را می گفت. هنگام هم انگشت هایش را فشار می داد و در جواب چرایی این کار می گفت انگشت هایم را می دهم تا بماند در گواهی دهند که با این دست✋ خدا را گفته ام. ،، 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍این هفته کانال را متبرک می کنیم‌با این تصویر فوق‌العاده زیبا و جذّاب... ☺️🥰 ، هر روزتون بخیر. 🌺🍃😍 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
✍این هفته کانال را متبرک می کنیم‌با این تصویر فوق‌العاده زیبا و جذّاب... ☺️🥰 #نورِ_چشمانم، هر روزتون
👆🌺 بگذار تا ببوسمت، ای نـوشخندِ صبح بگذار تا بنوشمت،ای چشمه‌ی زلال بیمار خنـده های تـــوام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گــــرم تر بتاب ♥️،🌙 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 6⃣ قسمت ۶: 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 7⃣ قسمت ۷:🔻 🛎زنگ را فشرد. کسی در را باز نکرد. میدانست مادرش اجازه‌ی باز کردن در🚪 را هم ندارد؛ هیچوقت این حق را نداشت. ّاین مادر و دختر هیچ حقی نداشتند، داستان بود زندگی و ... 📍امروز کلیدش🔑 را جا گذاشته بود ، و باید پشت در میماند تا پدر دلش بسوزد و در را باز کند. ساعتی ⏳گذشت و سرما به جانش نشسته بود. _ماشین🚙 برادرش «رامین» را دید ، که با سرعت نزدیک میشود. ترمز سخت مقابل در زد و با عجله پیاده شد؛ حتی رها را هم ندید! در را باز کرد و وارد خانه شد... در را باز گذاشت و رفت. 📍رها وارد شد، رامین همیشه 🤔 رفتار میکرد؛ اما امروز این همه ، عجیب بود! وارد خانه که شد، به سمت رفت، جایی که همیشه میتوانست مادرش را پیدا کند. رها: _سلام 🤚مامان زهرای خودم، خسته نباشی! +سلام عزیزم؛ ببخش 😔که پشت در موندی! بابات خونه‌ست، نشد در رو برات باز کنم! چرا کلید🔑 نبرده بودی؟ آخه دختر تو چرا اینقدر بی‌حواسی؟ رها مادر🫂 را در آغوش گرفت: _فدای سرت عزیزم؛ حرص نخور! من عادت دارم! _صدای فریاد🗣 پدرش بلند شد: _پسره‌ی ! میدونی چیکار کردی؟ باید زودتر فرار کنی! همین حالا برو خودتو گم و گور کن تا ببینم چه غلطی کردی! رامین: _اما بابا... _خفه شو... خفه شو و زودتر برو! احمق پلیسا👨‍✈️ اولین جایی که میان اینجاست! _رها و «زهرا خانم» کنار در آشپزخانه ایستاده بودند و به داد و فریادهای پدر و پسر نگاه میکردند. 👀 _رامین در حال خارج شدن از خانه🏡 بود که پدر دوباره فریاد زد: _ماشینت 🚙رو نبری ها! برو سر خیابون تاکسی بگیر! از کارت بانکیت هم پول نگیر! خودتو یه مدت گم و گور کن خودم میام سراغت!😳 📍رامین که رفت، سکوتی سخت خانه را دربرگرفت. دقایقی بعد صدای زنگ 🛎 خانه بلند شد... پدرش بود. با اضطراب 😥به سمت آیفون رفت و از صفحه نمایش به پشت در نگاه کرد. با کمی مکث گوشی آیفون را برداشت: _بفرمایید! بله الان میام دم در...ادامه دارد 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 7⃣ قسمت ۷:🔻 🛎ز
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 8⃣ قسمت ۸:🔻 📞گوشی را گذاشت و از خانه🏡 خارج شد. رها از 🪟پنجره به کوچه نگاه کرد. ماشین 🚓ماموران نیروی انتظامی را دید، تعجبی نداشت! رامین همیشه بود! 🗣صدای مامور که با پدرش سخن میگفت را شنید: _از آقای رامین مرادی خبر دارید؟ +نخیر! از صبح که رفته سرکار، برنگشته خونه؛ اتفاقی افتاده؟! مامور: _شما چه نسبتی باهاشون دارید؟ +من پدرش هستم، شهاب مرادی! مامور: _پسر شما به اتهام قتل😳 تحت تعقیبن! ما مجوز بازرسی از منزل رو داریم! +این حرفا چیه؟ قتل کی؟! مامور: _اول اجازه بدید که همکارانم خونه رو بازرسی کنن! این حرف را گفت، شهاب را کنار زد و وارد خانه🏡 شدند. 📍زهرا خانم که چادر گلدارش را سر کرده بود و کنار رها ایستاده بود آرام زیر گوش رها گفت: _باز چی شده که اومده؟! رها: _رامین یکی رو کشته! خودش با بهت😳 این جمله را گفت. _زهرا خانم به صورتش زد: _خدا مرگم بده! چه بلایی سر ما و خودش آورده؟ _تمام خانه🏡 را که گشتند، مامور رو به رها و زهرا خانم کرد: _شما هستید؟ +بله! مامور: _آخرین بار کی دیدینش؟ _شهاب به جای همسرش جواب داد: _منکه گفتم از صبح☀️ که رفته سرکار، دیگه ندیدیمش! 👈اینگونه جوابی که باید میگفتند را مشخص کرد. مامور: _شما لطفا ساکت باشید، من از همسرتون پرسیدم! _رو به زهرا خانم کرد و دوباره پرسید: _شما بار کی رو دیدید؟ _زهرا خانم سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. 😠شهاب تهدید وار گفت: _بگو از صبح 🌤که رفته خونه نیومده! _رها با پوزخند😏 به پدرش نگاه میکرد. شهاب هم خوب این پوزخند را در کاسه اش گذاشت... ◇◇◇ چهل روز گذشته... 📍رامین همان بازداشت شده و در به سر میبرد. شهاب به آب و آتش🔥 زده بود که رضایت اولیای دم را بگیرد. رضایت به هر که باشد؛ حتی به بهای ... 😳 📍 گوشه‌ی اتاق کوچک خود و مادرش نشسته بود. صدای پدرش که با خوشحالی😄 سخن میگفت را می‌شنید: _بالاخره قبول کردن! رو بدیم رضایت میدن! بالاخره این دختره به یه 😳خورد؛ برای فردا قرار گذاشتم که بریم عقد کنن! مثل اینکه عموی پسره که پدر زنش هم میشه راضیشون کرده در عوض ، از خون🩸 رامین بگذرن! یه ماهه دارم میرم میام که خون‌بس رو قبول کنن؛ عقد👰‍♂ همون عموئه میشه، بالاخره تموم شد! _هیجان و شادی😁 در صدایش غوغا میکرد... خدایا! این مرد معنای را میفهمید؟ _این مرد بزرگ شده در با آیین و رسوم کهن چه از میداند؟ خدایا! مگر نیست؟ مگر جان پدر نیست؟! _رها لباس‌های مشکی‌اش را تن کرد. شال مشکی🧕 رنگی را روی سرش بست. اشک🥺 در چشمانش نشست. _صدای🗣 پدر آمد: _بجنب؛ باید زودتر بریم تمومش کنیم..... 💚ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر 🤚🍃✅ عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچه‌های آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید. حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺