🌹کوچههای آسمانی 🌱
♡❤️🩹 در حسرتِ طوافِ تُـو ا؎ آشیانِ قدس مرغانِ شڪستہپر، چہپَرها ڪہ واکنند زان ڪیمیـا؎ گنبد و گلدست
🎉🎊
و ما . .
تولد گرفتن برای شمارو
بیشتر از تولد گرفتن
برای خودمون دوست داریم
آقایِ "امام رضـا" . . ♥️!'
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
✍این هفته کانال را متبرک می کنیمبا این تصویر فوقالعاده زیبا و جذّاب...
☺️🥰
#نورِ_چشمانم، هر روزتون بخیر.
🌺🍃😍
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
✍این هفته کانال را متبرک می کنیمبا این تصویر فوقالعاده زیبا و جذّاب... ☺️🥰 #نورِ_چشمانم، هر روزتون
👆🌺
بگذار تا ببوسمت، ای نـوشخندِ صبح
بگذار تا بنوشمت،ای چشمهی زلال
بیمار خنـده های تـــوام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گــــرم تر بتاب
#حضرت_عشق♥️،#حضرت_ماه🌙
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 6⃣ قسمت ۶: 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
7⃣ قسمت ۷:🔻
🛎زنگ را فشرد. کسی در را باز نکرد. میدانست مادرش اجازهی باز کردن در🚪 را هم ندارد؛ هیچوقت این حق را نداشت.
ّاین مادر و دختر هیچ حقی نداشتند، داستان #تلخی بود #قصه زندگی #رها و #مادرش...
📍امروز کلیدش🔑 را جا گذاشته بود ،
و باید پشت در میماند تا پدر دلش بسوزد و در را باز کند. ساعتی ⏳گذشت و سرما به جانش نشسته بود.
_ماشین🚙 برادرش «رامین» را دید ،
که با سرعت نزدیک میشود. ترمز سخت
مقابل در زد و با عجله پیاده شد؛ حتی رها را هم ندید! در را باز کرد و وارد
خانه شد...
در را باز گذاشت و رفت.
📍رها وارد شد، رامین همیشه #عجیب🤔 رفتار میکرد؛ اما امروز این همه #دستپاچگی، عجیب بود!
وارد خانه که شد، به سمت #آشپزخانه رفت، جایی که همیشه میتوانست مادرش را پیدا کند.
رها: _سلام 🤚مامان زهرای خودم، خسته نباشی!
+سلام عزیزم؛ ببخش 😔که پشت در موندی! بابات خونهست، نشد در رو برات باز کنم! چرا کلید🔑 نبرده بودی؟ آخه دختر تو چرا اینقدر بیحواسی؟
رها مادر🫂 را در آغوش گرفت:
_فدای سرت عزیزم؛ حرص نخور! من عادت دارم!
_صدای فریاد🗣 پدرش بلند شد:
_پسرهی #احمق! میدونی چیکار کردی؟ باید زودتر فرار کنی! همین حالا برو خودتو گم و گور کن تا ببینم چه غلطی کردی!
رامین: _اما بابا...
_خفه شو... خفه شو و زودتر برو! احمق پلیسا👨✈️ اولین جایی که میان اینجاست!
_رها و «زهرا خانم» کنار در آشپزخانه ایستاده بودند و به داد و فریادهای پدر
و پسر نگاه میکردند. 👀
_رامین در حال خارج شدن از خانه🏡 بود که پدر دوباره فریاد زد:
_ماشینت 🚙رو نبری ها! برو سر خیابون تاکسی بگیر! از کارت بانکیت هم
پول نگیر! خودتو یه مدت گم و گور کن خودم میام سراغت!😳
📍رامین که رفت، سکوتی سخت خانه را دربرگرفت. دقایقی بعد صدای زنگ 🛎
خانه بلند شد...
پدرش #هراسان بود. با اضطراب 😥به سمت آیفون رفت و از صفحه نمایش به پشت در نگاه کرد. با کمی مکث گوشی آیفون را
برداشت:
_بفرمایید! بله الان میام دم در...
⏪ ادامه دارد
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 7⃣ قسمت ۷:🔻 🛎ز
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
8⃣ قسمت ۸:🔻
📞گوشی را گذاشت و از خانه🏡 خارج شد. رها از 🪟پنجره به کوچه نگاه کرد. ماشین 🚓ماموران نیروی انتظامی را دید، تعجبی نداشت! رامین همیشه #دردسرساز بود!
🗣صدای مامور که با پدرش سخن میگفت را شنید:
_از آقای رامین مرادی خبر دارید؟
+نخیر! از صبح که رفته سرکار، برنگشته خونه؛ اتفاقی افتاده؟!
مامور: _شما چه نسبتی باهاشون دارید؟
+من پدرش هستم، شهاب مرادی!
مامور: _پسر شما به اتهام قتل😳 تحت تعقیبن! ما مجوز بازرسی از منزل رو داریم!
+این حرفا چیه؟ قتل کی؟!
مامور: _اول اجازه بدید که همکارانم خونه رو بازرسی کنن!
این حرف را گفت، شهاب را کنار زد و وارد خانه🏡 شدند.
📍زهرا خانم که چادر گلدارش را سر کرده بود و کنار رها ایستاده بود
آرام زیر گوش رها گفت:
_باز چی شده که #مامور اومده؟!
رها: _رامین یکی رو کشته!
خودش با بهت😳 این جمله را گفت.
_زهرا خانم به صورتش زد:
_خدا مرگم بده! چه بلایی سر ما و خودش آورده؟
_تمام خانه🏡 را که گشتند، مامور رو به رها و زهرا خانم کرد:
_شما #مادرش هستید؟
+بله!
مامور: _آخرین بار کی دیدینش؟
_شهاب به جای همسرش جواب داد:
_منکه گفتم از صبح☀️ که رفته سرکار، دیگه ندیدیمش!
👈اینگونه جوابی که باید میگفتند را مشخص کرد.
مامور: _شما لطفا ساکت باشید، من از همسرتون پرسیدم!
_رو به زهرا خانم کرد و دوباره پرسید:
_شما #آخرین بار کی #رامین_مرادی رو دیدید؟
_زهرا خانم سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.
😠شهاب تهدید وار گفت:
_بگو از صبح 🌤که رفته خونه نیومده!
_رها با پوزخند😏 به پدرش نگاه میکرد. شهاب هم خوب این پوزخند را در کاسه اش گذاشت...
◇◇◇
چهل روز گذشته...
📍رامین همان #هفته_اول بازداشت شده و در #زندان به سر میبرد. شهاب به آب و آتش🔥 زده بود که رضایت اولیای دم را بگیرد.
رضایت به هر #بهایی که باشد؛ حتی به بهای #رها... 😳
📍#رها گوشهی اتاق کوچک خود و مادرش نشسته بود. صدای پدرش که با خوشحالی😄 سخن میگفت را میشنید:
_بالاخره قبول کردن! #رها رو بدیم رضایت میدن! بالاخره این دختره به یه #دردی 😳خورد؛ برای فردا قرار گذاشتم که بریم #محضر عقد کنن! مثل اینکه عموی پسره که پدر زنش هم میشه راضیشون کرده در عوض #خونبس، از خون🩸 رامین بگذرن! یه ماهه دارم میرم میام که خونبس رو قبول کنن؛
عقد👰♂ همون عموئه میشه، بالاخره تموم شد!
_هیجان و شادی😁 در صدایش غوغا میکرد...
خدایا! این مرد معنای #پدر را
میفهمید؟
_این مرد بزرگ شده در #قبیله با آیین و رسوم کهن چه از #پدری میداند؟
خدایا! مگر #دختر_دردانهی_پدر نیست؟
مگر جان پدر نیست؟!
_رها لباسهای مشکیاش را تن کرد. شال مشکی🧕 رنگی را روی سرش بست. اشک🥺 در چشمانش نشست.
_صدای🗣 پدر آمد:
_بجنب؛ باید زودتر بریم تمومش کنیم.....
💚ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر
🤚🍃✅
عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچههای آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید.
حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺
✍#Darya_39