eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎥 ذکر خاطره ای شنیدنی و جالب از ناراحتی و شکایت #حاج_احمد_متوسلیان در برابر #شهید_بروجردی از لسان مب
: بروجردی ؛ نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ ما تصور من این است کہ زمان⏳ بسیاری باید سپری شود تا شناختہ شود شاید خون🩸 رنگین بروجردی این بیداری را در ما بہ وجود بیاورد ... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#شهید_محمدابراهیم_همت: بروجردی #شناختہ_نشد ؛ نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ ما تصور من این است کہ
💔🥀 🌷شهید همت با آن عظمتش در جایی نیز از ارادت احمد متوسلیان نسبت به شهید بروجردی چنین یاد می‌کند:❤️ 🎙.... حاج احمد هم که تحت امر شهید بروجردی عمل می‌کرد و از او دستور می‌گرفت، خود، جزء مریدان این شهید بزرگوار بود 💕 🌱کلُّهُم نور عَلی نور
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎥 ذکر خاطره ای شنیدنی و جالب از ناراحتی و شکایت #حاج_احمد_متوسلیان در برابر #شهید_بروجردی از لسان مب
🌷سردار بزرگ سپاه اسلام، فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا شهید با پای شکسته بر اثر حادثه سقوط هلی‌کوپتر در جریان عملیات پاکسازی محور سردشت_پیرانشهر
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🌷سردار بزرگ سپاه اسلام، فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا شهید #محمد_بروجردی با پای شکسته بر اثر حادثه
👆🖼 📷 به آیت‌الله خامنه‌ای در منزل و وضعیت منزلشان دقت کنید، این عکس در سال ۱۳۶۱ گرفته شده است... یعنی در آن زمان که حضرت آقا در شورای عالی دفاع بودند و هنوز نبودند؛ مع الأسف برخی به این شهید بزرگوار تهمت منافق و ضدانقلاب زده و از فرماندهی سپاه منطقه ۷ برکنارش کرده بودند!!! ... در حالی که او از بنیان‌گذاران سپاه پاسداران بودند!! 😔 تهمت هایی که هم از آنها بی نصیب نبود‼️
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🌷سردار بزرگ سپاه اسلام، فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا شهید #محمد_بروجردی با پای شکسته بر اثر حادثه
🌷 شهید آوینی: ‌‌مؤ‌من تن خویش را به مثابه برای تعالی روح می‌بیند و اینچنین، با پاهای🦿 بریده نیز از راه باز نمی‌ماند؛ می‌رود و پاهای بریده‌اش را نیز عصاکشان به دنبال خود تا قله‌های⛰ فتح می‌کشاند. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
روح همه ی این شهیدان والامقام شاد ، قرین رحمت الهی💔🥀 فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا ،کمتر از شهادت نیست. امام خامنه ای♥️✅ 🤲🍃
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۴ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۵ : 🔻 _نگاهش که خیره 👀چشمانش شده بود چقدر و پر از بود. چرا در میشکست؟ چقدر رهای آن را دوست داشت... مقابل در خانه🏡 ایستاد. رها در خواب 😴بود. ماشین را خاموش کرد و سرش را تکیه داد به پشت صندلی و چشمانش را بست. دلش ♡ میخواست. ⏳دقایقی بیشتر نگذشته بود که از خواب 😴 بیدار شد: _وای خوابم برد؟ ببخشید! +صدرا چشم‌هایش👀 را باز کرد و با لبخند🙁 پر دردی گفت: _اشکال نداره؛ شب مهمون داریم. بهانه تو میگیره. دلش میخواد با تو غذا 🍔بخوره؛ و رو کلافه کرده. زنگ زدن📞 که شام میان اینجا؛ البته احسان دستور داده گفته به رهایی بگو من دلم کیک شکلاتی🍩 با شیرکاکائو 🥤میخواد. شام هم زرشک‌ پلو میخوام دستپخت خودت! +رها لبخندی 😊زد به یاد ! دلش❤️‍🩹 برای کودکی که تنها بود میلرزید...رها را خوب میفهمید. ☺️صدرا به لبخند رها نگاه کرد. چه ' این دختر شاد 😁میشود؛ چه میگذرد از حرفهای او. چه به خوشی‌های کوچک عمیق لبخند☺️ میزند. این دختر کیست؟ چرا با همه‌ی اطرافیانش فرق دارد؟ _باشه. برای شام🌮 دستور دیگه‌ای هم هست؟ صدرا فکر کرد : "هم میتوانم غذایی🥪 بخواهم و او لبخند بزند؟ یا کارهایش برای من اجبار تلخ است؟" _دلم از اون کشک بادمجون‌هات🍆 میخواد. اون شب خیلی کم بهم رسید، میتونی؟ +بله آقا! _رها نمیدانست این کشک بادمجان🍆 چیست که این علاقه‌ی شدیدی به آن دارند؟ _کارهای این خانه 🏡فراتر از توانش بود. در خانه پدری‌اش، بود و او کمک حال مادرش بود، حالا چقدر خوب حال مادرش را درک میکرد. پدری که برای آنها هر شب مهمانی میگرفت. پدری که از و میبرد. پدری که تنها داشت، رامین🧑! _رهایی! رهایی! کجایی؟ احسان خود را در آشپزخانه انداخت: _سلام🤚 رهایی! دلم برات شده بود. رها را بغل کرد. رها او را در آغوش کشید و بوسید. +چطوری مرد کوچولو؟ _حالا که اینجائم خوبم؛ کاش میشد هر روز پیش تو باشم. ××رها روزا خونه🏚 نیست، وگرنه میگفتم بیای اینجا، رها پذیرایی نمیکنی؟ 📍رها احسان را روی زمین گذاشت و وسایل پذیرایی را آماده کرد. سینی چای☕️ به همراه شیر شکلات🥤 احسان و کیک 🍩سفارشی مرد کوچکش! ظرف میوه🍱 هم آماده بود برای بعد از شام. پاهایش توان تحمل وزنش را نداشتند. سینی در دستش میلرزید. صدرا سینی را از او گرفت: _حالت خوبه؟ +بله آقا خوبم. _تو کیک🍩 رو بیار، همونجا بشین به برس. +اما آقا... هستن، ناراحت😏 میشن. _گفتم بیا! درضمن سرتو بالا بگیر حرف بزن؛ ما اونقدرا هم ترسناک👹 نیستیم. ×نخیرم! رهایی سرت پایین باشه که منو ببینی! +رها لبخند☺️ زد به پسرک. او را در آغوش کشید و همراه کیک 🍩به سمت پذیرایی رفت.ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۵ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۶ : 🔻 _چرا احسان رو بغل کردی، برات سنگینه! _به سختی راه میرفت؛ اما به این نیاز داشت. بودن احسان باعث میشد محکم باشد. _سلام🤚 کرد و از همه پذیرایی کرد. سپس در گوشه‌ای از نشیمن با سرگرم شد. او از میگفت و به کودکان مرکز کودکان فکر میکرد. ندیدن آنها درد داشت... _میتوانست از بخواهد کارش را در آنجا ادامه دهد؛ اما بیشتر از نیاز آنها به خود، خودش به بودن آنها نیاز داشت. _رهایی گوش میدی چی میگم؟ +بله آقا گوش میدم. شما به غرغرات ادامه بده! _نمیشه تو بمونی خونه 🏡من بیام پیشت؟ +نه عزیزم؛ میرم ، اما بعدازظهرا خواستی بیا! _خب به بابا میگم پول 💷مهدکودک رو بده به تو! باشه؟ رها به کودکانه‌های او لبخند😊 زد: _اگه تونستم بهت میگم، باشه؟ از روی پای رها پایین پرید و به سمت دوید: _بابا... بابا...بابا... شیدا: _آروم باش احسان؛ یه بار خطاب کردن کافیه، لازم نیست تکرار کنی! امیر: _حالا چی شده که شدی؟ احسان: _به بگو نذاره بره سرکار تا من بیام پیشش! پول💵 مهدکودک رو هم بدیم به رهایی. چینی به بینی‌اش👃 انداخت و ابرو در هم کشید: _البته منم هنوز قبول نکردم؛ بچه‌ی من زیر دست مربی‌ها داره آموزش میبینه؛ در ثانی، پولی💵 که ما برای مهد احسان میدیم چند برابر حقوق اونه! _رها سر به زیر انداخت و کرد. حرفی نزده بود که اینگونه# تحقیر شده بود. به مادرش نگاه کرد که سکوت کرده و فقط نگاه 👀میکرد. حق رها نبود این تحقیر شدن‌ها، حق رها این رفتار نبود! صدرا: _از رها متخصص‌تر؟ بعید میدونم.در ضمن پولی💰 که برای یکسال مهد احسان میدی حقوق یک ماه رهاست. امیر: _مگه چکاره‌ست؟ صدرا حالت بی‌تفاوتی به خود گرفت: _دکتره!👩‍🔬 شیدا پوزخندی😏 زد. امیر ابرو بالا انداخت.نگاه خانم به سمت کشیده شد. صدرا: _شوخی نکردم...ادامه دارد..... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_3858859441.mp3
زمان: حجم: 3.7M
♡❤️‍🩹 🎧سالارعقیلۍ رها‌مڪن..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧هدیه شبانگاهی✨🌙 ✍پیشنهاد می کنم اول چشماتو ببند و فقط گوش کن...بار دوم نگاه کن ♦️قسمتی از سوره های بقره، طلاق، عنکبوت و انبيا 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید