🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆✅
دل نیست
هر آن دل کہ
دلارام ندارد
بی روی دلارام
دل آرام ندارد....❤️🩹🍃
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♡•••
وقتی در گناه زندگی میکنی
شیطان😈 کاری به تو نداره
اما..وقتی تلاش میکنی
تا از اسارت گناه بیرون بیایی
اذیتت خواهد کرد...😒!'
"شهیدسیدسجادخلیلی"
#نماز_اول_وقت📿
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
481.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍این هفته کانال را متبرک می کنیمبا این تصویر فوقالعاده زیبا و جذّاب...
☺️🥰
#نورِ_چشمانم، هر روزتون بخیر.
🌺🍃😍
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
✍این هفته کانال را متبرک می کنیمبا این تصویر فوقالعاده زیبا و جذّاب... ☺️🥰 #نورِ_چشمانم، هر روزتون
👆😍
#او_بی_نظیر_است
🍃عشق یعنی یک خمینی سادگی♥️
✨عشق یعنی با علی دلدادگی
🍃عشق یعنی لافتی الا علی ♥️
✨عشق یعنی رهبرم سید علی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♡❤️🩹
ڪاش خـُدا مـرا نیز
مانند 🏝خُرمشھر آزاد ڪند
آزاد از نفْس..
روزے روے تابلو دل♥️ حڪ ڪند
این دل را خُـدا آزاد ڪرد..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_4890070252.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
💔😌
🎧ڪویتۍپور
مَمدنبودےببینۍ..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۳۰ : 🔻 💭
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۳۱ : 🔻
#آیه لبخندی☺️ زد به دخترک شکستهای که تازه سر پا شده بود. دختری که #همسنوسال خودش بود اما #مادری میکرد برایش، حالا میخواهد پشت باشد، #محکم باشد🤛، #تکیهگاه شود؛ شاید بهخاطر #احسان!
_از احسان چه خبر؟ عروسی کی شد؟
#رها سر به زیر انداخت و سکوت کرد.
_ازدواج کردم.
آیه شوکه😲 پرسید:
_کی؟ چه بیخبر!
به دستهای رها نگاه کرد...
حلقه ای💍 نبود! صورتش هنوز دخترانه👩 و دست نخورده بود. قلب داغ دیدهاش❤️🔥 ترسید... از این نبودنها لرزید!
_تعریف کن، میشنوم!
+اما...
_اما نداره، جواب منو بده!
+این آیهی دقایقی قبل نبود. #تکیهگاه بیپناهیهای رها بود، دختر 👩🦰دلبند حاج علی بود، دکتر👩🔬 #آیه_معتمد بود.
+خب اون آقایی که باهاش اومدم، #صدرا_زند..برادر شریک رامینه....
#رها تعریف🗣 کرد و #آیه گوش👂 داد.حاج علی قصهی این مادر و دختر را میدانست، چه #دردناک است این افکار غلط...
_خدای من! رها چرا منو خبر نکردی؟
رها دستپاچه شد.
_به خدا خانوادهی خوبیان، اذیتم نمیکنن؛ تو آروم باش!
#آیه فریاد زد:
_چرا اینکارو کردی؟ چرا قبول کردی؟ چرا از اون خونهی🏚 لعنتی نزدی بیرون؟ چرا اینکارو کردی؟ به من زنگ📞 میزدی میومدم دنبالت؛ اصلا به #احسان فکر کردی؟ اون به جهنم... زندگی مادرت رو ندیدی؟ زندگی خودت رو ندیدی؟
#آیه بلند شد و قصد خارج شدن از آشپزخانه را داشت که حاج علی او را نشاند:
_آروم باش دختر، کاریه که شده. نمک رو زخم نباش، مرهم شو براش.
رها اشک 😭ریخت... برای خودش، برای بیکسیهایش، برای #رهای بیکس شدهاش:
_مادرم دستشونه آیه... مادرم!
آیه آه کشید:
_باید بهم میگفتی!
+بهم فرصت ندادن. کاری از کسی بر نمیومد.
_حداقل میتونستم کنارت باشم...
رها ملتمس 😔گفت:
_الان باش! کنارم باش و بذار کنارت باشم...
آیه #آغوش گشود برای دختر👩🦰 خستهای که مقابلش بود. رها خود را در آغوش #خواهرانهاش رها کرد. رها #مادرانه خرج میکرد، #خواهرانه خرج میکرد.
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۳۱ :
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈قسمت ۳۲ : 🔻
📍ارمیا نگاه دوبارهای به خانه 🏡انداخت.
دو روز گذشته بود. گوشهای از ذهنش درگیر و دار این خانواده بود. آخر این گوشهی کوچک ذهن، کار خودش را کرد. ارمیا را به آن کوچه کشاند.
_میخواست حال و روزشان بداند. از زنی👩🦱 که همسر از دست داده و صبور است بداند، از #بیقراریهای پنهانش بداند، از پدری👴 که دخترش را سیاهپوش به خانه آورده بود بداند،
میخواست از #آیه و نمازهایش📿 بداند،
از قدرت دعاهایش🤲 بداند، از آه #مظلومانهای که گاه به گاه از سینهاش خارج و رنج بود و درد بداند،
میخواست #خدای حاج علی را بشناسد... خدای آیه را بشناسد؛ میخواست بداند آنچه را که هیچگاه نتوانسته بود بداند.
_در کوچه قدم میزد.
موتور🛵 در کنارش بود.مقابل در ورودی ساختمان🏘. نه نام خانوادگی حاج علی را میدانست، نه خبری از آنها میشد که
ببیندشان!
توجهش به خودرویی🚘 که مقابل موتورسیکلتش🛵 پارک کرد جلب شد. سر چرخاند به سمت مرِد جوانی که از سمت راننده پیاده شده بود. این مرد را دیروز هم دیده بود که از ساختمان خارج شد.
_ببخشید آقا.
+با منید؟
_بله. ازتون یه سوال داشتم؛ شما تو این ساختمون🏘 کسی رو میشناسید که شهید شده باشه؟ یعنی میدونید کدوم واحده؟
_مرد که دهان باز کرده بود بگوید اهل این خانه نیست، لب فرو بست و سری به نشان تایید تکان داد.
_کدوم واحدن؟
+منم همونجا میرم، با من بیاید.
#ارمیا با او همراه شد. وقتی زنگ واحد را زد، حاج علی را دید. مرد جوان سلام و احوالپرسی کرد و بعد ارمیا را نشان داد:
_ایشون دنبال واحد شما میگشتن.
حاج علی لبخند آشنایی زد:
_سلام آقا ارمیا! شما اینجا چیکار می کنید؟
ارمیا دست دراز شده حاج علی را در دست🤝 گرفت:
_خواستم خبری از دامادتون🤵 بگیرم.
حاج علی هر دو را به داخل دعوت کرد:
_لطف کردید؛ فعلا که خبری نیست، اما همین روزا دیگه میارنش. شماها با هم آشنا نشدید؟
و بعد خودش معرفی کرد:
_آقا صدرا همسر یکی از دوستان دخترم آیه هستن، چند روزه که همسرشون پیش دخترمن و ما رو مدیون لطفشون کردن.
+صدرا محجوبانه گفت:
_اختیار دارید حاج آقا، انجام وظیفه است.
+لطفته پسرم؛ آیه وقتی رها خانم کنارشه آرومتره رها خانم هم همینطوره؛ اما این آقا که دنبال ما میگشت، داستان داره، تو جاده چالوس🛣 با هم آشنا شدیم. در جریان برف❄️ و بسته شدن راهها که بودید؟
#صدرا تایید کرد و حاج علی ادامه داد:
_ما هم تو جاده گیر کرده بودیم که به کمک هم و به لطف خدا راه باز شد.
#ارمیا و #صدرا اظهار #خوشوقتی کردند.
صورت #سه_تیغ شده این دو مرد اصلا به این خانه و این شهید نمی آمد، انگار #وصلهای_ناجور بودند؛ یعنی حاج علی هم آنان را وصلهی ناجور میدانست؟😏
ارمیا: _اگه.....
⏪ادامه دارد.....
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید