🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆🙏 📆 شهید بهروز مرادی در اولین روزهای #دی ماه ۱۳۳۵ در #خرمشهر و در خانواده متولد شد. 🔹 #تحصیلاتش ر
👆🥀
🔻بهروز #معلم و یک هنرمند🎨 بود که آثار متعدی از خود به جا گذاشته هست، تابلو🖼 معروف به؛
خرمشهر خوش آمدید جمعیت ۳۶میلیون،
یکی از اثرات #تاریخی بهروز هست
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۳۴ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۳۵ : 🔻
_چرا زندگی ما اینجوریه؟ دلم بوی غذا🥘 میخواد؛ دلم روشنی✨ خونه رو
میخواد. دلم میخواد یکی نگرانم🥺 بشه، یکی دردمو بفهمه! یکی براش #مهم باشه چی میخورم. چی میپوشم! یکی باشه که #منتظر اومدنم باشه، یکی که صداش قلبمو🫀 به تپش بندازه! داره چهل سالم میشه و قلبم هنوز سرد و تاریکه! داره #چهل سالم میشه و هنوز کسی بهم #بابا نگفته. حسرت بابا گفتن یه عمر رو دلم موند، حالا باید حسرت🥺 بابا شنیدن رو به دل بکشم.
خستهام یوسف...
_به خدا دیگه نمیکشم. ارمیا داره #میمیره! خسته شده! قلبش🫀 از بیدلیل تپیدن خسته شده! چرا خدا به بعضیا همه چیز میده و به یکی مثل من هیچی نمیده،
اون مرد👱 همه چیز داشت. همهی
#آرزوهای منو داشت!
خونه🏡، زندگی، همه چیز داشت. زن👩 داشت، بچه داشت! زنش #حامله بود، بچه داشت و رفت. بچهای که تمام آرزوی زندگی منه! همهی آرزوهای منو یک جا داشت. یه خونه🏚 پر از نور⚡️⚡️ و زندگی... یه خونه با عطر زندگی! عطر غذای🫕 خونگی که با عشق♥️ پخته شده! زنی که به خاطر نبودت زمین می خوره و بلند میشه. یه بچه👶 که تا چند وقت دیگه با دستای کوچیکش انگشت دستتو بگیره و #بابا صدات کنه... اون همه چیز داشت، یه #پدر مثل حاج علی! یه #زن مثل آیه، یه #خونه مثل قصر قصههای پریا.
_همه رو گذاشت و رفت. به خاطر کی؟ به خاطر چی؟ چی ارزش جونتو داشت؟ به خاطر اون #عربایی که وقتی بهشون نیاز داری بهت پشت پا میزنن! رفته و مُرده و همهی داشتههاش رو جا گذاشته! زنشو👩 جا گذاشته، بچهشو👶 جا گذاشته، همهی دنیا رو جا گذاشته. اون چیزایی رو جا گذاشته که من یک عمر #حسرت داشتنشو کشیدم. من به اون مرد حسودی میکنم...
_من امروز #آرزو کردم کاش جای اون بودم! آرزو کردم کاش اون زندگی مال من بود! اون زن با همهی #معصومیت و نجابتش مال من بود!اون بچه قراره به دنیا بیاد، مال من بود... که تو #آغوش من خوابش😴 میبرد... که لبخند😀 میزد برام و دنیام رو رنگ🎨 میزد. آرزو کردم #حاج علی پدرم بود... که پشتم باشه، #پناهم باشه! حاج علی پدر آرزوهامه... من همهی آرزوهامو ☺️دیدم... دیدم که مال یکی دیگه بود، کسی که لیاقتشو نداشت و ازشون گذشت...
!هنوز حرف داشت. ارمیا خیلی حرفها داشت.
دهان باز کرد که باز هم بگوید که صدای اذان صبح در خانه پیچید؛ ارمیا حرفش را خورد و نعرهاش را آزاد کرد:
_بسه خدا... بسه! تا کی میخوای صدام بزنی؟ تا کی صبح🌤 و ظهر🌞 و شب🌗 صدا میزنی؟ اینجا کسی نیست که جوابتو بده! من نمیخوام صداتو بشنوم! نمیخوام بیام پیشت. من سجده نمیکنم... سجده نمیکنم به تویی که منو یادت رفته! به تویی که منو رها کردی! من نمیخوام بشنومت...
+×مسیح و یوسف با این درگیریهای# ارمیا آشنا بودند... خیلی وقت بود که ارمیا با خودش سر #جنگ داشت.
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۳۵ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈قسمت ۳۶ : 🔻
#آیه چادر نمازش را سر کرد.
قد قامت الصلواة کرد و #قامت بست به حمد خدای #خودش، خدای #تنهاییهایش، خدای #عاشقانههایش... سلام🖐 را که داد، سر #سجاده نشست. صدای #نماز خواندن پدر🗣 را میشنید.
به یاد آورد:
🕊-قبول باشه بانو!
_قبول حق باشه آقا!
🕊-حالا یه صبحونه 🥛☕️میدی؟ یا گشنه و تشنه برم سرکار؟
_خودتو #لوس نکن، انگار تا حالا چندبار گرسنه مونده!
🕊-هیچ بار بانو، تا تو هستی من وضعم خوبه!
#آیه پشت چشمی نازک کرد.
مردش، بلند 😂خندید. صبحانه 🍪🫖خوردند؛ او و مردش هر #صبح این هفت سال را کنار هم، قبل از طلوع🌇 خورشید صبحانه خورده بودند. کلاهش🪖 را به دستش میداد و در دل قربان صدقهاش میرفت و زیر لب #آیةالکرسی میخواند برای مردش.
_وقتی به خودش آمد ،
میز را دو نفره چیده بود. پدر نگاهش میکرد... چشمان حاج علی پر از غم🥲 بود. چند باری #آیه را صدا زده بود، اما آیه محو
در #خاطرات بود و به یاد نمیآورد.
_با صدای پدر به خود آمد و اول نگاهی👀 به پدر و بعد به #میز انداخت. آهی کشید و گفت:
_یه #صبحونه پدر، دختری بخوریم؟
_صدای اعتراض رها بلند شد:
_چشمم روشن، حالا بدون من؟ زیر آبی؟!
آیه لبخند☺️ ملیحی زد:
_گردن من از مو باریکتره خانم دکتر👩🔬، بفرمایید!
#رها پشت چشم نازک کرد و صندلی عقب کشید و در حال نشستن جواب داد؟ الان به من گفتی #دکتر که منم بهت بگم دکتر؟
آیه هم کنارش جا گرفت:
_انقدر #تابلو بود؟
_خیلی...
_چقدر حاج علی #مدیون بودن این دختر در خانهاش بود... دختری که گاهی عجیب #شبیه آیه میشود با آن چادر گلدارش.
ساعت هنوز هفت نشده بود ،
که تلفن ☎️ زنگ خورد، نگاهها 😒نگران شد.
#آیه به یاد آورد...
تلفن📞 زنگ خورد..حاج علی تلفن را جواب داد، سلام کرد.چند دقیقه #سکوت و صدای حاج علی که گفت :
_ "انا لله و انا الیه الراجعون..."
حاج علی به سمت تلفن☎️ رفت؛
گوشی را برداشت و سلام کرد. چند دقیقه
سکوت و بعد آهسته گفت:
_باشه، ممنون؛ یا علی!
تماس قطع شد.....
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♡💝
هرڪس دلش بہ زُلفِکسی میخوردگِره
ما هم اسیــر مـوےِ جــَـــوادُ الائـمہایم..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♡💖
ازدرِبابالمرادٺهرڪہداخلمۍشود
رحمتۍبیواسطہازعرشنازلمۍشود..🍃
#یاجوادالائمه
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♡🌗
باز همـ هواے تُــو
چہ بۍگدار میزند بہ سر
چہ بۍگدار میزند بہ شب
چہ بۍگدار میزند بہ جان..!🥀
#لیلامقربۍ
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_5306343484.mp3
زمان:
حجم:
7.7M
♡●●●
🎧پویانفر
بابُالمُراد..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
روزها اول صبح 🌤
به سلامی🤚 دل خود گرم کنیم
و چه زیباست کنار یاران
خنده ☺️بر صبح زدن ...
#صبح_بخیر
#قهرمانان_وطن
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید