eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
783 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📸 یادی کنیم از آن روزها...☺️ 👆 ، بیت رهبر مستضعفان جهان، حضرت روح الله (ره) -- دهه ۶۰ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📸 یادی کنیم از آن روزها...☺️ 👆 #جماران، بیت رهبر مستضعفان جهان، حضرت روح الله (ره) -- دهه ۶۰ 👈🌹کوچ
عادت به 📕امام خمینی(ره): اگر بخواهید بی‌خوف و هراس در مقابل بایستید و از دفاع کنید و ابرقدرتان و سلاحهای پیشرفته آنان و شیاطین و توطئه‌های آنان در روح شما اثر نگذارد و شما را از میدان به در نکند، خود را به عادت دهید و از تعلق قلب 🫀به مال و منال💰 و جاه و مقام بپرهیزید. 📅۷ خرداد ۱۳۶۳ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایت یک نامه💌 پس از چهل سال ، نامه‌ای که توسط، روایت شده است...☺️✅ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
💔🍃 می‌گفت: اگه کسی تو شهید‌ بشه،‌ یه بار شهید‌ شده؛ اما‌ اگه کسی‌ با‌ خودش‌ بجنگه هر روز شهید‌ میشه. |شهیدآرمان‌علی‌وردی| 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۳۸ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۳۹ : 🔻 _برادرم تازه ها مرده، برادرم و همسرش عاشق ♥️هم بودن، و سالها برای رسیدن به هم صبر کردن. _روزی که برادرمو آوردن اونقدر زد، اونقدر خودشو تو شکمشو زد که همه میترسیدن اتفاقی برای بچه بیفته! هنوز پاشو تو خونه🏡 نذاشته که یادآوریش حالشو بد میکنه؛ +اما به نظر من این زن ! خودشو ! داد و فریاد ؛ انگار دوست دیده بشه، نگاهها رو به سمت خودش ! هربار دیدمش چشماش کاسه‌ی خون 🩸بود اما هنوز صدای گریه‌هاشو . این زن با زن داداش من خیلی فرق داره، شاید چون همسراشون فرق داره! _سکوت بینشان برقرار شد. سکوت بود و اندیشه‌ی🧐 این زن! مسیح و یوسف چشم👀 در خانه 🏚می‌چرخاندند، خانه‌ی ارمیا...خانه‌ی ارمیا... -حواس آیه در پی بود.- بدون شنیدن حرفها هم میدانست📍 مردش نزدیک است، مردش دارد می‌آید.اگر باشی، بوی پیراهن 👕 را استشمام می‌کنی... یخ کرد... میلرزید. قلبش🫀 یک در میان میزد.. "آرام باش قلب🫀 من! آرام باش که یار می‌آید! آرام باش و بگذار بار دیگر نگاه در چشمانش👀 بدوزم و تنش را به جان کشم! بگذار دیدار تازه کنم آنگاه دیگر نزن! دیگر کاری به کارت ندارم، الان صبرکن قلب🫀 من! بوی لاله‌ی🙏 سرخم می‌آید. " 😔صدای لااله‌الا‌الله می‌آید. بوی می‌آید.آیه دست به چهارچوب🚪 در گرفت. را تمام شهر به خانه🏚 آورده بودند. "چگونه رفته‌ای که شهر را سیاهپوش کرده‌ای مرد؟ چگونه دنیا را زیر و رو کردی؟ این شهر به بدرقه‌ی تو آمده‌اند؟ این شهر را تو زیر و رو کردی؟ نگاه کن... شهری سیاه پوشیده‌اند! بی‌انصاف! دلت به حال من نسوخت؟ دلت به حال قلب بی‌پناهم نسوخت! بی‌انصاف!این شهر که تو را نمیشناسد اینگونه سیاهپوشند، من که دلم❤️‍🩹 بند دل توست، چگونه تاب بیاورم وداع را؟مگر اینجا که اینگونه مرا می‌آزمایی؟ من ... من که نیستم! من که نیستم مرد!" در آسانسور باز شد...ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید