Javad Moghaddam1_5456119883.mp3
زمان:
حجم:
9.7M
🎧 افتاده به دامم...
...علی علی حیدر یا حیدر یا حیدر مدد...🕊🕊
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر
🤚🍃✅
عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچههای آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید.
حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺
✍#Darya_39
📸 اولین جلسه علنی مجلس بعد از حادثه هفتم تیر سال ۶۰
✍این انقلاب روزهای سخت بسیار دیده وپشت سر گذاشته است ...
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
💔🥀💔
سیدحسن تعریف میکرده:
🗓یادمه تو همون هفتههای اول(پس از لشگرکشیهای اسرائیل به لبنان)،
یه دسته از #نیروهای_مقاومت
برا اولینبار رفتن پیش
#حضرت_امام_خمینی(ره) و
از امام پرسیدن
:
«تو این وضعیت تکلیف ما چیه؟
شرایطمون سخته،😣
تعدادمون کمه،☹️
امکاناتمون شدیداً کمه و
دشمنمون هم تا یه حد بزرگه🥷🥷
ولی به هر حال ما حاضر و آمادهایم
تا تکلیف شرعیمون هرچی باشه
به اون عمل کنیم.»
_حضرت امام(ره) فرموده بودن:
«تکلیف شما اینه که
#مقاومت کنید و با اسرائیل #بجنگید،
🤛👊
ولو تعدادتون کم و امکاناتتون ناچیز باشه.
به خدا توکل کنید،🤲
به خدا اعتماد داشته باشید و
(بدونید که)خدا شما را پیروز خواهد کرد.»
|سیدحسننصرالله|
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💔🥀💔 سیدحسن تعریف میکرده: 🗓یادمه تو همون هفتههای اول(پس از لشگرکشیهای اسرائیل به لبنان)، یه دسته
...و این همون کاریست که ما در زمان #جنگ_تحمیلی🌴با عراق انجام دادیم ،
وحالا هم باید انجام بدیم،
جنگ تحمیلی دوم ،جنگ با موشهای
🐀🐁🐀🐁 کثیف اسرائیلی...
و⏳ تاریخ کشور ما ازین جنگها کم ندیده ،
همیشه بودهاند #غارتگران و متجاوزانی که چشم به کشور ما دوخته اند برای تجاوز ،برای غارت...
و ملت ما همیشه ملتی #صبور و #مقاوم بوده و هستند،
خصوصا که در سال های انقلاب 📆 و پس از آن خداوند به ملت ما و کشور 'منت گذاشت و #رهبرانی_آسمانی برای هدایت و همراهی ما عنایت کرد...
#اللهماحفظقائدناوحبیبقلوبناامامخامنهای🤲🌺♥️
✍#Darya_39
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۴۸ : 🔻
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۴۹ : 🔻
_نه از #بابام یاد گرفتم؛ حالا گوشی📞 رو میدی به رهایی؟
+صدرا به رها اشاره کرد صحبت کند:
_سلام🖐 احسان جونم، خوبی آقا؟
احسان کودکانه خندید😁:
_سلام🤚 رهایی، کجایی؟ اومدم خونهتون🏡 نبودی، رفتین #ماه_عسل؟
صدرا قهقهه زد:🤣
_احسان؟!
رها خجالت😞 کشیده بود و سرش را پایین انداخته بود.
+خب بابا میگه!
رها: _نه عزیزم یکی از دوستام حالش بده، من اومدم پیشش، زود برمیگردم!
احسان: _حال منم بده!
رها: _چرا عزیزم؟
احسان با بغض گفت:
_دیشب بابا از #رستوران غذا 🍨گرفت، #مسموم شدم.
#دردانه فرزندش این کار را میکند؟
رها عصبانی😠 شد. کدام مادری در حق دردانه فرزندش، این کار میکند؟ احسان خودش را لوس🙃 میکرد و رها #نازش را میکشید. #مادری میکرد، برای کودکی که مادری میخواست.
_صدرا گوش👂 سپرده بود ،
به #مادرانههای زنی که زنش بود و هرگز مادر فرزندش نمیشد،
دلش ❤️🩹#پدرانه میخواست. چیزی که از آن #محروم بود،
#رویا هرگز بچه🚼 نمیخواست؛
#شرط کرده بود که هرگز بچهدار نشوند، صدرا هم پذیرفته بود که #پدر نشود؛ آیا میتوانست خود را از این #لذت محروم کند؟ #کودکش ناز کند و #همسرش ناز بکشد و صدرا #پدرانههایش را خرج کند.
_لحظهای به همسر رها بودن اندیشید. به احسان که پسرک👦 آنهاست، قلبش🫀 تپش گرفت و #غرق لذت شد.
پدر نشدن #محال بود...
آنهم وقتی مادر کودک اینگونه عاشقانه💞 نوازشگری بداند!
صدرا: _از #احسان برام بگو.
رها لبخند☺️ زد و اخم صدرا را در هم برد :
_پسر خوبیه، خیلی مهربون و دوستداشتنیه! دلش🫀 پاکه، وقتی با چشمای قشنگش 👀نگام میکنه دلم♥️ ضعف میره براش.
_رنگ از رخ صدرا رفت و وقتی برگشت بیشتر کبود🥶 بود.
رها ادامه داد:
_اولین باری که دیدمش دلم😒 براش سوخت! 'کوچولو و با صورت #کثیف...چطور #امیر و #شیدا میتونن این کارو با این بچه👦 انجام بدن!
+نفس رفته بازگشت، #رگ_غیرت خوابید.
#رها با شنیدن نام #احسان، یاد #نامزدش💍 نکرد، یاد احسان کوچک #همخون🩸 او افتاد؛ یعنی واقعا رها اهل #خیانت نبود؟!
حتی در ناخودآگاهش؟!
حتی بعد از تماس📞 رویا که همهاش را شنیده بود؟
صدرا: _رها... من منظورم #نامزدته!
این بار رنگ از رخ رها😱 رخت بست:
_خب چی بگم؟
صدرا: _دیگه ندیدیش؟
_برای سه ماه رفته بود #عسلویه، میخواست یه سر و سامونی به خودش و زندگیش بده و بیاد برای #عقد و... هیچ خبری ازش ندارم.
صدرا: _به هم تلفن ☎️نمیزنید؟
رها: _نه؛ #محرم نبودیم که... #ارتباط داشتن با نامحرم به مرور باعث #شکستن یه حریمهایی میشه، نمیخواستم احساسم با هوس #آلوده بشه!
صدرا: دوستش❣ داری؟
رها #سکوت کرد.
صدرا دلش💓 لرزید:
_دوستش داری؟
رها سرش را به سمت شیشه برگرداند و گفت:
_چیزی بود که گذشت، بهش فکر🧐 نمیکنم، اگه حسی هم داشتم چالِش کردم و اومدم تو خونهی🏡 شما!
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۴۹ : 🔻 _نه ا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈قسمت ۵۰ : 🔻
_مقابل در خانه🏚 حاج علی پارک کردند.
رها و صدرا خود را به حاج علی و آیه و ارمیا رساندند و وارد خانه شدند.
خانهی🏚 حاج علی #ساده و کوچک بود.
وسایل خانه #نو نبود اما #تمیز بود.حاج علی برای #آیه و #رها و #سایه در تنها اتاق خواب خانه رختخواب گذاشت و در #هال سه دست #رختخواب برای #مردها.
صدرا از رها پرسید:
_این خونهشونه؟
رها لبخند😌 زد:
_قبلا تو همون کوچهای که خونه مادر سید مهدی بود، خونه🏡 داشتن. مادر آیه که فوت کرد، حاج علی خونه رو فروخت و یه خونه کوچیکتر خرید و باقی پولشو 💵داد تا سید مهدی بتونه یه خونهی مناسب نزدیک محل کارش اجازه کنه.
صدرا🧑🦱 آهی🥱 کشید و #شب_بخیر گفت و کنار ارمیا 👱دراز کشید.
_حاج علی در آشپزخانه بود؛ سر و صدایی میآمد. #رها هم به کمک حاج علی رفته بود.
+صدرا🧑🦱 رو به ارمیا 🧑گفت:
_حست چی بود وقتی بحث #ازدواج آیه خانم شد.
ارمیا: _منظورت چیه؟
صدرا: _نمیدونم، حس کردم نگاهت👀 بیمنظور نیست
ارمیا: اما منظور من اونی که تو فکرته🤔 نیست؛ سید مهدی همه #آرزوهای منو داشت، فقط میخوام از نزدیک ببینمشون. حس کنم خانواده داشتن چه حسی داره، من #لایق شریک این زندگی شدن رو ندارم، حتی #فکرشم برام زیادیه
صدرا: _پس خودتم میدونی که #جنس ما با اینا فرق داره؟
ارمیا: _تو که میدونی فرق داریم چرا با #رها خانم ازدواج کردی؟
صدرا: _مجبور شدیم؛ یه چیز تو مایههای #اتفاقی که برای آیه خانم قراره بیفته!
ارمیا: _نکنه زنداداشت بود؟
صدرا: _نه؛ گفتم شبیه، در اجباری بودن. میدونی برادرم مُرده!
ارمیا: _آره، صبح گفتی!
صدرا #سرگذشتش را تعریف کرد:
_رها از #جنس من نیست؛ #شبیه آیه خانومه...
من و تو خیلی #شبیه هم هستیم، نمیدونم #خدا چه بازیای برامون راه انداخته، برای منی که قراره یک سال دیگه با دختری که #عاشقشم ازدواج کنم؛ #رهایی که میخوام قبل از ازدواجم تو دنیای سختیها رهاش کنم! و تویی که...
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
✍این هفته کانال را متبرک می کنیمبا این تصویر فوقالعاده زیبا و جذّاب...
☺️🥰
#نورِ_چشمانم، هر روزتون بخیر.
🌺🍃😍
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید