هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۰ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۷۱ : 🔻
رها: _آخه با این وضع سرکار اومدنت چیه؟ خب #مرخصی میگرفتی!
آیه: _نیاز دارم به کار! سرم #گرم باشه برام بهتره!
🕙 ساعت 10 صبح رها با #مراجعش مشغول صحبت بود. در اتاق🚪 با ضرب باز شد،...
رها چشم 👀به سمت در گرداند، #رویا بود.
+پس اینجا کار میکنی؟
_لطفا بیرون باشید، بعد از اتمام وقت ایشون، در #خدمتتون هستم!
+بد نیست تو که اینقدر #چادر دور خودت پیچیدی، توی یه اتاق در بسته با نامحرم نشستی؟ شیطون👹 نیاد وسطتون!
رها #تشر زد:
_لطفا بیرون باشید خانم! خانم موسوی... خانم موسوی... لطفا با #نگهبانی تماس بگیرید!
#رویا پوزخندی 😏زد:
+جوش نیار! حرف دارم باهات؛ بیرون منتظرم، معطلم نکن!
_رها #کلافه شده بود. معذرتخواهی کرد و مشاورهای که دقایق ⏳آخرش بود را به پایان رساند.
با رفتن مرد، رویا وارد اتاق شد.
+از زندگی من برو بیرون!
_من توی زندگی تو نیستم.
+هستی! وقتی اسمت توی #شناسنامهی صدراست یعنی وسط زندگی منی!
_من به #خواست خودم وارد زندگی آقای #زند نشدم که الان به خواست خودم برم بیرون.
+بالاخره که صدرا #طلاقت میده، تو زودتر برو!
_کجا برم؟
+تو کار داری، حقوق داری، میتونی زندگی خودتو بچرخونی. از اون خونه🏠 برو! من صدرا رو راضی میکنم.
_هنوز نفهمیدید آقای زند دیگه به #حرف شما زندگی نمیکنه!
+و این #تقصیر توئه... تو بری همه چیز درست میشه!
_رویا فریاد 🗣زد و آیه #نفس گرفت.
#صدا را شناخته بود. از مراجعش عذرخواهی کرد و به سمت اتاق رها پا تند کرد. تازه وارد #پنج_ماهگی شده بود و سنگینیاش هر روز بیشتر میشد.
_در اتاق🚪 رها را باز کرد.
چند اتفاق افتاد... #رها رو گرداند سمت در و نگاه 👀به #آیه دوخت.
_رویا آیه را دید و #برافروختهتر شد و فریاد🗣 زد:
_همهش #تقصیر شما دوتاست، شوهرمو دوره کردید که از من بگیریدش!
_رها چشم👀 از آیه نگرفت. نگاهش #شرمندهی آیهاش بود.
_رویا به سمت رهایی رفت که #ایستاده بود مقابل میزش و نگاه 👀به #آیه داشت. با کف✋ دست به سینهی رها زد. رهایی که #حواسش نبود و با آن ضربه، به زمین #افتاد و چشمهایش بسته😔 شد.
_آیه #جیغ زد و نگاهش #مات رهای بیحرکت شد. خون🩸 روی زمین را که قرمز کرد، دکتر 👨🔬صدر و مشفق هم رسیدند...
#سایه که رها را دید #جیغ کشید...
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈قسمت ۷۲ : 🔻
👨🔬دکتر مشفق: _خانم موسوی... خانم موسوی... با 🚑اورژانس تماس بگیرید!
_تمام مراجعان و کادر درمانی آنجا جمع شده بودند. دکتر مشفق👨🔬 درحال #معاینهی رها بود، #استاد_روانپزشکی رها بود.
_ پلیس👨✈️ آمد، اورژانس🚑 هم آمد، یکی #رویا را برد و دیگری #رها را!
_در بیمارستان🏥، رها هنوز #بیهوش بود.
آیه بالای سرش دعا🤲 میخواند و گهگاه با تلفن 📱رها به #صدرا زنگ میزد... هنوز #خاموش بود!
_آیه به پلیس👨✈️ هر آنچه را که دیده بود گفته بود و اکنون منتظر #همسر رها بودند! طرف کدام را میگرفت؟ زنش یا نامزدش؟
_بعد از چند ساعت⏳ بلاخره تماس برقرار شد و #صدای_صدرا در گوشی پیچید:
_رها الان کار دارم، تازه از #دادگاه اومدم بیرون! تا نیم ساعت⏰ دیگه یه #دادگاه دیگه دارم، خودم بهت زنگ میزنم.
_قبل از آنکه تماس را قطع کند آیه سخن گفت:
_آقا صدرا!
+قلب🫀 صدرا در سینهاش فرو ریخت؛
از صبح 🌤دلش #شور میزد و حالا... چرا آیه با تلفن رها به او زنگ زده بود؟ رهایش کجاست؟
_چی شده؟ رها کجاست؟
+بیمارستان🏥... بیاید! بهتون نیاز داره.
_صدر🧑🦱ا بدون فکر کردن به هر چیزی فقط گفت:
_اومدم!
_صدرا🧑🦱 بیقرار بود، با سرعت میرفت. به بیمارستان🏥 که رسید، چشم 👀چرخاند برای دیدن آشنا... کسی نبود! از #اطلاعات دربارهی رهای این روزهایش پرسید و به آیه رسید...
_آیه خانم!
_آیه نگاه به صدرای #بیقرار کرد،
میدانست سوالش چیست، پس منتظر نشد که او بپرسد:
_بیهوشه، هنوز به هوش نیومده؛ ضربهی سختی به سرش خورده!
+چرا؟ تصادف کردید؟
تلفن📞 صدرا زنگ خورد. #پدر رویا بود!
چه بدموقع! صدا را قطع کرد اما دوباره زنگ خورد. #کلافه از آیه عذرخواهی کرد و جواب داد:
_الان نمیتونم، باهاتون تماس میگیرم!
آقای شریفی: _صبرکن صدرا، مشکلی پیش اومده! خودتو برسون #کلانتری، بهت نیاز دارم.
_صدرا #وکیل آقای شریفی بود،
اصلا از همین طریق #رویا دیده بود و عاشقش♥️ شده بود. گوشی📞 را قطع کرد و به سمت در ییمارستان🏥 رفت:
_برمیگردم! شما پیشش باشید، زود میام.
آیه رفتنش را نگاه کرد:
"چیزی مهمتر از تمام #زندگیت هست آقای زند؟"
_وقتی به #کلانتری رسید، آقای شریفی را دید:
_سلام🖐، چیشده؟ من باید برم بیمارستان🏥!
آقای شریفی: _چیز مهمی نیست، فقط تو باید #رضایت بدی!
_رضایت چی؟
آقای شریفی: _چیزی نیست، زیادم طول نمیکشه، با من بیا!
_وارد اتاق #افسر_نگهبان شدند.
_اینم آقای زند #همسر خانم مرادی، اومدن برای #رضایت!
_نام فامیل رها که به همسری صدرا معرفی شد برایش #عجیب بود...🤔
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلام ، عرض ارادت و تسلیت محضر همهی عزیزان،
دوستانی که تازه به جمع اهالی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱 ملحق شدید،
خیلی خیلی خوش آمدید.حضور سبزتان گرامی🍃🙏
✍#Darya_39
53.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌗 شب #ششم محرم، نوحه سرایی در #رثای شهادت قاسم ابن الحسن(ع)
♻️ حاج صادق آهنگران
🎥 #تصویری
نوحهء قاسم بن الحسن مجتبی..ع
درجمع #لشکر۵ نصر مشهد مقدس
در سال۱۳۶۸
شاعر: زنده یادسیدرضا موید خراسانی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
من که شیرین سخنم قام بن الحسنم.mp3
زمان:
حجم:
1.8M
🎙 حاج صادق آهنگران
قاسم بن الحسن..ع..
🍃جدید🍃
من که شیرین سخنم
قاسم بن الحسنم...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🖤♡
دل بردن از امام و سراپا عسل شدن
اینکار،کارِبۍهنراننیست،کارِتُوست..
_احمدعلوے_
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
@Maddahionlin1_5871767152.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
🎙_حاج آقا عالی_
...احلی من العسل...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید