eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
783 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۰ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۱ : 🔻 رها: _آخه با این وضع سرکار اومدنت چیه؟ خب میگرفتی! آیه: _نیاز دارم به کار! سرم باشه برام بهتره! 🕙 ساعت 10 صبح رها با مشغول صحبت بود. در اتاق🚪 با ضرب باز شد،... رها چشم 👀به سمت در گرداند، بود. +پس اینجا کار میکنی؟ _لطفا بیرون باشید، بعد از اتمام وقت ایشون، در هستم! +بد نیست تو که اینقدر دور خودت پیچیدی، توی یه اتاق در بسته با نامحرم نشستی؟ شیطون👹 نیاد وسطتون! رها زد: _لطفا بیرون باشید خانم! خانم موسوی... خانم موسوی... لطفا با تماس بگیرید! پوزخندی 😏زد: +جوش نیار! حرف دارم باهات؛ بیرون منتظرم، معطلم نکن! _رها شده بود. معذرت‌خواهی کرد و مشاوره‌ای که دقایق ⏳آخرش بود را به پایان رساند. با رفتن مرد، رویا وارد اتاق شد. +از زندگی من برو بیرون! _من توی زندگی تو نیستم. +هستی! وقتی اسمت توی صدراست یعنی وسط زندگی منی! _من به خودم وارد زندگی آقای نشدم که الان به خواست خودم برم بیرون. +بالاخره که صدرا میده، تو زودتر برو! _کجا برم؟ +تو کار داری، حقوق داری، میتونی زندگی خودتو بچرخونی. از اون خونه🏠 برو! من صدرا رو راضی میکنم. _هنوز نفهمیدید آقای زند دیگه به شما زندگی نمیکنه! +و این توئه... تو بری همه چیز درست میشه! _رویا فریاد 🗣زد و آیه گرفت. را شناخته بود. از مراجعش عذرخواهی کرد و به سمت اتاق رها پا تند کرد. تازه وارد شده بود و سنگینی‌اش هر روز بیشتر میشد. _در اتاق🚪 رها را باز کرد. چند اتفاق افتاد... رو گرداند سمت در و نگاه 👀به دوخت. _رویا آیه را دید و شد و فریاد🗣 زد: _همه‌ش شما دوتاست، شوهرمو دوره کردید که از من بگیریدش! _رها چشم👀 از آیه نگرفت. نگاهش آیه‌اش بود. _رویا به سمت رهایی رفت که بود مقابل میزش و نگاه 👀به داشت. با کف✋ دست به سینه‌ی رها زد. رهایی که نبود و با آن ضربه، به زمین و چشم‌هایش بسته😔 شد. _آیه زد و نگاهش رهای بی‌حرکت شد. خون🩸 روی زمین را که قرمز کرد، دکتر 👨‍🔬صدر و مشفق هم رسیدند... که رها را دید کشید... ⏪ ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۷۲ : 🔻 👨‍🔬دکتر مشفق: _خانم موسوی... خانم موسوی... با 🚑اورژانس تماس بگیرید! _تمام مراجعان و کادر درمانی آنجا جمع شده بودند. دکتر مشفق👨‍🔬 درحال رها بود، رها بود. _ پلیس👨‍✈️ آمد، اورژانس🚑 هم آمد، یکی را برد و دیگری را! _در بیمارستان🏥، رها هنوز بود. آیه بالای سرش دعا🤲 میخواند و گهگاه با تلفن 📱رها به زنگ میزد... هنوز بود! _آیه به پلیس👨‍✈️ هر آنچه را که دیده بود گفته بود و اکنون منتظر رها بودند! طرف کدام را میگرفت؟ زنش یا نامزدش؟ _بعد از چند ساعت⏳ بلاخره تماس برقرار شد و در گوشی پیچید: _رها الان کار دارم، تازه از اومدم بیرون! تا نیم ساعت⏰ دیگه یه دیگه دارم، خودم بهت زنگ میزنم. _قبل از آنکه تماس را قطع کند آیه سخن گفت: _آقا صدرا! +قلب🫀 صدرا در سینه‌اش فرو ریخت؛ از صبح 🌤دلش میزد و حالا... چرا آیه با تلفن رها به او زنگ زده بود؟ رهایش کجاست؟ _چی شده؟ رها کجاست؟ +بیمارستان🏥... بیاید! بهتون نیاز داره. _صدر🧑‍🦱ا بدون فکر کردن به هر چیزی فقط گفت: _اومدم! _صدرا🧑‍🦱 بی‌قرار بود، با سرعت میرفت. به بیمارستان🏥 که رسید، چشم 👀چرخاند برای دیدن آشنا... کسی نبود! از درباره‌ی رهای این روزهایش پرسید و به آیه رسید... _آیه خانم! _آیه نگاه به صدرای کرد، میدانست سوالش چیست، پس منتظر نشد که او بپرسد: _بیهوشه، هنوز به‌ هوش نیومده؛ ضربه‌ی سختی به سرش خورده! +چرا؟ تصادف کردید؟ تلفن📞 صدرا زنگ خورد. رویا بود! چه بدموقع! صدا را قطع کرد اما دوباره زنگ خورد. از آیه عذرخواهی کرد و جواب داد: _الان نمیتونم، باهاتون تماس میگیرم! آقای شریفی: _صبرکن صدرا، مشکلی پیش اومده! خودتو برسون ، بهت نیاز دارم. _صدرا آقای شریفی بود، اصلا از همین طریق دیده بود و عاشقش♥️ شده بود. گوشی📞 را قطع کرد و به سمت در ییمارستان🏥 رفت: _برمیگردم! شما پیشش باشید، زود میام. آیه رفتنش را نگاه کرد: "چیزی مهمتر از تمام هست آقای زند؟" _وقتی به رسید، آقای شریفی را دید: _سلام🖐، چیشده؟ من باید برم بیمارستان🏥! آقای شریفی: _چیز مهمی نیست، فقط تو باید بدی! _رضایت چی؟ آقای شریفی: _چیزی نیست، زیادم طول نمیکشه، با من بیا! _وارد اتاق شدند. _اینم آقای زند خانم مرادی، اومدن برای ! _نام فامیل رها که به همسری صدرا معرفی شد برایش بود...🤔 ⏪ ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
سلام ، عرض ارادت و تسلیت محضر همه‌ی عزیزان، دوستانی که تازه به جمع اهالی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱 ملحق شدید، خیلی خیلی خوش آمدید.حضور سبزتان گرامی🍃🙏
53.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌗 شب محرم، نوحه سرایی در شهادت قاسم ابن الحسن(ع) ♻️ حاج صادق آهنگران 🎥 نوحهء قاسم بن الحسن مجتبی..ع درجمع نصر مشهد مقدس در سال۱۳۶۸ شاعر: زنده یادسیدرضا موید خراسانی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
من که شیرین سخنم قام بن الحسنم.mp3
زمان: حجم: 1.8M
🎙 حاج صادق آهنگران قاسم بن الحسن..ع.. 🍃جدید🍃 من که شیرین سخنم قاسم بن الحسنم... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🖤♡ دل بردن از امام و سراپا عسل شدن این‌کار،کارِبۍهنران‌نیست،کارِتُوست.. _احمد‌علوے‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌_ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید