eitaa logo
📚 داستان های آموزنده 📚
68.1هزار دنبال‌کننده
8.2هزار عکس
2.8هزار ویدیو
70 فایل
﷽ 🔹تبادل و تبلیغ ⬅️ کانون تبلیغاتی قاصدک @ghaasedak 🔴تبادل نظر
مشاهده در ایتا
دانلود
↫◄ اثر رضایت پدر در قبر آیت‌الله آقا سید جمال‌الدین گلپایگانی عارف بزرگی بودند ایشان می‌فرمودند: در تخت‌ فولاد اصفهان که معروف به وادی السلام ثانی است حالات عجیبی دارد و بزرگان و عرفای عظیم الشأنی در آنجا دفن هستند جوانی را آوردند من در حال سیر بودم گفتند آقا خواهش می‌کنیم شما تلقین بخوانید ايشان فرمودند: آن جوان ظاهر مذهبی داشت و خیلی از مؤمنین و متدینین برای تشییع جنازه او آمده‌ بودند وقتی تلقین می‌خواندم متوجه شدم که وقتی گفتم «أفَهِمتَ» گفت: «لا» متعجب شدم بعد دیدم که دو سه تا بچه شیطان دور بدن او در قبر می‌چرخند و می‌رقصند از اطرافيان پرسیدم او چطور بود؟ گفتند: مؤمن گفتم پدر و مادرش هم هستند گفتند: بله، ديدم مادر او خودش را می‌زد و پدرش هم گریه می‌کرد پدر را کنار کشيدم و گفتم قضیه این است گفت: من یک نارضایتی از او داشتم گفتم چه؟ گفت: چون او در چنين زمانی «زمان طاغوت» متدیّن بود به مسجد و پای منبر می‌رفت و مطالعه داشت احساس غرور او را گرفته بود و تا من یک چیزی می‌گفتم به من می‌گفت تو که بی‌سواد هستی با گفتن این مطلب چند مرتبه به شدت دلم شکست ايشان می‌فرمودند: به پدر آن جوان گفتم: از او راضی شو او گفت راضی هستم گفتم: نه! به لسان جاری کنید که از او راضی هستید معلوم است که گفتن تأثیر عجیبی دارد پدر و مادر‌ها هم توجه کنند به بچه‌هایشان بگویند که ما از شما راضی هستیم خدا اینگونه می‌خواهد وقتی می‌خواستند لحد را بچینند ایشان فرمودند نچینید مجدد خود آقا پای خود را برهنه کردند و به درون قبر رفتند تا تلقین بخوانند ايشان می‌فرمایند اين بار وقتی گفتم «أفَهِمتَ» دیدم لب‌هایش به خنده باز شد و دیگر از آن‌ بچه شيطان‌ها هم خبری نبود بعد لحد را چیدند من هنوز داخل قبر را می‌دیدم دیدم وجود مقدس حضرت علی‌بن‌ابی‌طالب فرمودند: ملکان الهی دیگر از اینجا به بعد با من است لذا او جوانی خوب، متدّین و اهل نماز بود كه در آن زمان فسق و فجور گناهی نکرده بود اما فقط با یک حرف خود "تو كه بیسواد هستی" به پدرش اعلان كرد كه من فضل دارم دل پدر را شکاند و تمام شد شوخی نگیریم والله اين مسئله اينقدر حساس، ظریف و مهم است ↲گزیده‌ای از کتاب دو گوهر بهشتی ✍ آیت الله قرهی •✾📚 @Dastan 📚✾•
شاهزاده‌ای به شهری در قلمرو پدر خویش سفر کرد او تصمیم گرفت ناشناخته سفر کند تا کسی او را نشناسد چون به دروازه شهر رسید نگهبانان شهر با او تندی کردند شاهزاده وارد شهر شد و به سمت نانوایی رفت تا نانی تهیه کند نانوا چون او را غریب دید تحقیرش کرد به کنج بنایی رفت تا استراحت کند از آنجا نیز دورش کردند به ناگاه جوان همسن و سالی او را دید و با او دوست شد هر دو مدتی با هم همسفر شدند جوان را تاب تحقیر او نیامد و گفت: در این شهر غریب چه می‌کنی؟ به شهر خود برگرد شاهزاده گفت: بیا با هم چند روزی به شهر ما سفر کنیم جوان پذیرفت و با او همراه شد چون به دروازه شهر رسیدند بسی دید او را تکریم و احترام می‌کنند و با مکنت به سراغش آمدند و او را به دربار پادشاه بردند جوان فهمید او شاهزاده است و در تعجب شد از او سؤال کرد چگونه در شهر غربت این همه رنج و بی‌احترامی را تحمل کردی و سکوت نمودی در حالی که شهر ما نیز ملک‌اش برای پدر شماست و همه تحت امر او هستند؟ شاهزاده گفت: وقتی کسی به من اهانت می‌کرد همیشه با خودم می‌گفتم این بنده مرا و جایگاه مرا نمی‌شناسد اگر می‌دانست چنین توهین نمی‌کرد و اگر جائی ترس از گرفتار شدن داشتم با خود می‌گفتم این سرزمین برای پدر من است کسی قدرت زندانی کردن مرا در این شهر ندارد بگذار بترسانندم اگر کسی مرا از جای خوابم دور می‌کرد می‌گفتم خدایا این سرزمین ملک‌اش به دست پدر من است اگر او می‌دانست مرا نمی‌توانست بیرون کند چنین بود که صبرم هرگز تمام نشد تا با سربلندی و بدون اینکه رنجی در آن شهر تحمل کنم به شهر خویش و دربار فرمانروائی برگشتم آری مثل دنیا هم چنین است اگر ما قدرت و پشتوانه خدا را پشت سر خود حس کنیم و با اعمال نیکمان محبت خداوند را جلب کنیم و بدانیم خداوند دوستمان دارد تمام این دنیا ملک ما می‌شود دیگر از سخن کسی نمی‌رنجیم و از کسی متوقع نمی‌شویم و صبوری می‌کنیم تا به سلامتی این دنیای غریب را به شهر و موطن اصلی خود که از آن به این شهر غریب آمده‌ایم با استقبال فرشتگان وارد شویم •✾📚 @Dastan 📚✾•
احد در منطقه شهرک «پرواز تبریز» زمینی خریده بود تا خانه‌ای در آن بسازد بعد از بنای خانه نوبت رسید در خانه‌اش چاهی بکَند، دو مقّنی را گرفت تا در حیاط منزل او چاهی بکنند احد خواست صبحانه‌ای حاضر کند که دید هر دو مقنّی لباس کار خود را خارج کرده و لباس پوشیده و وسایل خود را جمع کرده‌اند علت این تعطیلی زود هنگام را سؤال کرد مقنی گفت: ملک شما ماسه‌زار است‌ و کندن آن برای ما سخت است و مقدور نیست پیمانکار دیگری برای خود پیدا کنید احد می‌گوید: صبر کنید سراغ کیف خود می‌رود و دستمزد یک روز کامل آن دو نفر را می‌پردازد دو نفر در حیرت می‌مانند که با اینکه کاری نکرده‌اند اما دستمزد کامل یک روز را می‌گیرند احد گفت: ملک من سفت است تقصیر شما چیست که امروز خانواده‌تان منتظر شما هستند دست پر خانه بروید مقنّی‌ها غیرتی شده و دوباره لباس کار پوشیدند و مشغول به کار شدند احد برای خرید گوشت برای تهیه آبگوشت بیرون رفت نزدیک ظهر بود که احد دید آنچه از چاه خارج می‌شود بجای سنگریزه سفت خاک نرم است خوشحالی عمیقی به احد دست داد شب که کار کندن چاه تمام شد مقنّی به احد گفت: تو مراعات دستمزد ما را کردی خدا هم این مراعات حال ما را بر تو بی‌جواب نگذاشت تو ما را بدون دستمزد به خانه نفرستادی و خدا دستمزد تو را داد که اگر این کار نیمه کاره ما را هر پیمانکاری می‌دید دو برابر این دستمزدی که به ما دادی با تو دستمزد قرارداد می‌بست •✾📚 @Dastan 📚✾•
مرد تاجرى در شهر كوفه ورشكست شد و مقدار زيادى بدهكار گرديد به طورى كه از ترس طلبكاران در خانه‌اش پنهان شد و از خانه بيرون نيامد تا اينكه شبى از خانه خارج گرديد و براى مناجات به مسجد رفت و مشغول نماز و راز و نياز به درگاه خداوند بی نياز شد و در دعاهايش از خداوند خواست كه فرجى بنمايد و قرض‌هایش را اداء فرمايد در همان زمان بازرگان ثروتمندى در خانه‌اش خوابيده بود در خواب به او گفتند: اكنون مردى خداوند را می‌خواند و اداى دين خود را می‌طلبد برخيز و قرض او را ادا كن بازرگان ثروتمند بيدار شد وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و دوباره خوابيد باز در خواب همان ندا را شنيد تا اينكه در مرتبه سوم برخاست و هزار دینار با خود برداشت و سوار شتر شد و به طرف آن مسجد رفت ناگاه داخل مسجد صداى گريه و زارى شنيد نزد تاجر ورشكسته رفت و گفت: اى بنده خدا دعايت مستجاب شد هزار دينار پول را به او داد و گفت: با اين پول قرض‌هایت را بپرداز و مخارج زن و بچه‌هایت را تأمين كن و هرگاه اين پول تمام شد و باز محتاج شدى اسم من فلان و خانه‌ام در فلان محله است به من مراجعه كن تا دوباره به تو پول بدهم تاجر ورشكسته گفت: اين پول را از تو می‌پذیریم زيرا می‌دانم بخشش پروردگارم است ولى اگر دوباره محتاج شدم نزد تو نمی‌آيم بازرگان پرسيد: پس به چه كسى مراجعه می‌كنى؟ تاجر ورشكسته گفت: به همان كسى كه امشب از او خواستم و او تو را فرستاد تا كارم را درست كنى باز هم اگر محتاج شوم از او کمک می‌خواهم كه بخشنده ترين بخشندگان است و هيچگاه بندگان خود را از ياد نمی‌برد اگر محتاج شوم باز هم از خدايم كه به من نزدیک است و دعايم را مستجاب می‌كند می‌خواهم كه تو و امثال تو را بفرستد و كارم را اصلاح کند •✾📚 @Dastan 📚✾•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 حدیث روز 💠 💎 بهشت بر این شخص واجب است 🔻امام صادق علیه السّلام: قَالَ مَا مِنْ أَحَدٍ قَالَ فِی اَلْحُسَینِ شِعْراً فَبَکی وَ أَبْکی بِهِ إِلاَّ أَوْجَبَ اَللَّهُ لَهُ اَلْجَنَّةَ وَ غَفَرَ لَهُ ❇️ هیچ کس نیست که درباره حسین (علیه السّلام) شعری بسراید و بگرید و با آن بگریاند مگر آن که خداوند، بهشت را بر او واجب می کند و او را می آمرزد. 📚بحارالأنوار، ج ۴۴، ص ۲۸۲ ‌ •✾📚 @Dastan 📚✾•
✨﷽✨ یزید بعد از به شهادت رساندن امام حسین علیه السلام به بیماری مبتلا شد که علاجی برایش پیدا نمیکرد. يكى از اطباى يهودى را براى معالجه طلب كرد، طبيب نگاهى به يزيد كرد و از روى تعجب انگشت حيرت به دندان گزيد. سپس با تدبير ويژه اى چند عقرب زنده از گلوى او بيرون كشيده و گفت: ما در كتب آسمانى ديده ايم و از علما شنيده ايم كه هيچ كس ‍ به اين بيمارى مبتلا نمى شود، مگر آن كه قاتل پسر پيغمبر باشد، بگو گناهى كرده اى كه به اين مرض گرفتار شده اى ؟! يزيد که شرمگین شده بود پس از لحظاتى گفت : من حسين بن على را كشته ام. يهودى بعد از اینکه این قضیه را دید به حقانیت اسلام ایمان اورد و انگشت سبابه خود را بلند كرد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله... 📚مروج الذهب ج2ص27 •✾📚 @Dastan 📚✾•
‍ 🔥پیراهن ضد آتشِ عجل الله تعالی فرجه الشریف: حضرت مهدی عجل الله فرجه، امام قائم به قیام با شمشیر است! یعنی کسی که قرار است هدف و رسالت تمام فرستادگان خدا که همان برپائی حکومت صالحان است را برقرار نماید؛ خداوند چنان حجتش را به انواع عنایات خاصّ خود مجهز نموده که حتی اگر دشمن بخواهد علیه امام از سلاح آتش زا استفاده کند، لباس ایشان ضد حریق و گرماست! همان لباسی که جبرئیل علیه‌السلام آن را از آسمان برای ابراهیم علیه‌السلام آورد، تا از آتش نمرود رهایی یابد؛ این لباس هم اکنون در اختیار امام مهدی عجل الله فرجه است؛ و اگر چنین نبود: یعنی اگر قرار نبود دشمن علیه حضرت از اسلحه آتش زا استفاده کند شاید ضرورتی برای پوشیدن آن لباس وجود نمی‌داشت؛ هر چند نباید دیگر حکمت ها و جنبه اعجاز آن را فراموش کرد امام سجاد علیه‌السلام فرمودند: وقتی‌که ابراهیم(ع) در آتش افکنده شد، جبرئیل(ع) لباسی از جنس نقره برایش آورده و بر او پوشانید که آتش از او دور شد و اطراف ابراهیم گل‌های نرگس رویید. و ما اهل بیت آن را به ارث برده‌ایم؛ همراه قائم ما علیه‌السلام است، آنگاه که ظهور کند 📗المحاسن ج۲، ص۳۸۰ 📗قصص الأنبياء، ج۱، ص۱۰۶ 🌱 ‎‎‌‌‎‎•✾📚 @Dastan 📚✾•
✨﷽✨ نماز و بزرگى خداوند ✍حاج آقا قرائتی: اوّلین كلمه واجب در نماز «الله اكبر» است و كسى كه خداوند نزدش بزرگ شد، همه چیز را كوچك خواهد دید. كسانى كه سوار هواپیما مى ‏شوند، همین طور كه بالا مى ‏روند خانه‏ هاى بزرگ ومحلّه‏ ها و شهرها نزد آنان كوچك مى ‏شود و هر چه پرواز بالاتر باشد، زمین كوچك ‏تر جلوه خواهد كرد. كسى هم كه خداوند نزد او بزرگ شود، دیگر طاغوت ‏ها و قدرت ‏ها و مال و مقام‏ ها نزد او ارزش نخواهد داشت. حضرت امیرعلیه السلام در بیان صفات متّقین مى ‏فرماید: «عظم الخالق فى‏اعینهم فصغر مادون ذلك فى انفسهم» (نهج‏ البلاغه، خطبه 193) چون خداوند در چشم مؤمنین بزرگ شد، غیر او هر چه و هركس باشد كوچك جلوه خواهد كرد. اگر دنیا نزد ما كم ارزش شد وابستگى ما به آن كم مى‏ شود و قهراً براى مال و مقام آن این همه جنایت و خلاف مرتكب نمى‏ شویم. از سخنان امام خمینى‏ قدس سره این بود كه «آمریكا هیچ غلطى نمى‏ تواند بكند.» این یك تهدید تو خالى و شعار نیست، كسى كه یك عمر باور داشته كه خدا بزرگ است، آمریكا نزدش كوچك جلوه مى‏ كند و هر حادثه‏ اى پیش او ساده است. حضرت زینب كبرى‏ علیها السلام عصر عاشورا گفت: «ربّنا تقبّل منّا هذا القلیل» خداوندا! این اندك را از ما بپذیر. حادثه كربلا و شهادت امام حسین علیه السلام بسیار بزرگ بود، ولى كسى كه خدا را بزرگ ببیند آن حادثه را هم كوچك مى ‏بیند. و در پاسخ حاكم ستمگر بنى ‏امیّه كه پرسید در كربلا چه دیدید؟ فرمود: «ما رأیت الاّ جمیلا» من جز زیبائى چیزى ندیدم. آرى در دید عارفان، تمام كارهاى خداوند حكیمانه و زیباست. 📚 کتاب 114 نکته درباره‌ی نماز •✾📚 @Dastan 📚✾•
✨﷽✨ ✍اگر زندگیمان مثل اروپائی ها شد اگر وضع لباسهایمان مثل مدلهای ارائه شده زن روز و بوردا و خانم .... شد خود نیز از نظر خصوصیات انسانی و درک و انتخاب راه به سوی او شدن میل کرده ایم.(متاسفانه) درست همان گونه می اندیشیم و همان گونه انتخاب می کنیم که فرهنگ مادی سرمایه داری غرب به ما تحمیل کرده و معیار ارزش های مان بسته بندی شده از غرب می آید. اما خود نمی دانیم و نمی فهمیم و خیال می کنیم که اندیشه و فکرمان اسلامی است در صورتی که اندیشه ای که قرآن به ما می دهد درست عکس آن است. و با آن در تضاد کامل است. اندیشه تربیتی قرآن برای از بین بردن ارزش ها و معیارها و تفکر مادی است (متاسفانه) تمام تلاش، ناراحتی، رنج ها و حتی نوع احساسات ما در این است که بهتر زندگی کنیم، به جای اندیشیدن به این که چرا و چگونه باید زندگی کنیم؟ زندگی یعنی چه؟ تلاش برای چه؟ اصلا چرا زندگی می کنیم؟ به اینها توجه نداریم. چون خود را از لجن فرهنگ غرب نجات نداده ایم ✍شهیـد سیدحسین علم الهدی •✾📚 @Dastan 📚✾•
هیچ وقت ناامید نشوید ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ. عده‌ای ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﮐﻤﮏ کنند. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺷﺪﺕ ﺁﺏ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺳﺖ، ناامید شده و ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺠﺎت ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍرد. ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻨﺪ تلاش شما ﺑﯽ‌ﻓﺎﯾﺪﻩ است ﻭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ مُرد. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺁﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮد. ﺍﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮ تمام تلاشش را برای نجات از آب به کار گرفت. ﺑﻴﺮﻭﻧﯽ‌ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ‌ﺯﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻼﺷﺖ ﺑﯽ‌ﻓﺎﯾﺪﻩ است … ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪ ﮐﻪ آن ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺷﻨﻮﺍﺳﺖ. دﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ! ﻧﺎﺷﻨﻮﺍ ﺑﺎﺵ ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻥ رسیدن به خواسته‌هایت می‌گویند... امیرالمؤمنین علیه‌ السلام فرمودند: فی القُنُوطِ اَلتَّفرِيطُ نااميدی، موجب کوتاهی در عمل می‌شود. 📚 ميزان الحكمة ج٣ صفحه 2632 •✾📚 @Dastan 📚✾•
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است. ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟ استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد. •✾📚 @Dastan 📚✾•