eitaa logo
📚 داستان های آموزنده 📚
68.1هزار دنبال‌کننده
8.2هزار عکس
2.8هزار ویدیو
70 فایل
﷽ 🔹تبادل و تبلیغ ⬅️ کانون تبلیغاتی قاصدک @ghaasedak 🔴تبادل نظر
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽✨ 🔴مهارت لذت حلال‌بردن رو به‌دست بیار ✍درسم تموم بشه، راحت بشم. نماز بخونم، راحت بشم. غذام رو بپزم، راحت بشم. اتاقم رو تميز کنم، راحت بشم. الهی بزرگ بشی، راحت بشم. اوه چه پروژه‌ای، تموم بشه راحت بشم. 🔷تموم بشه که چی بشه؟ تا زنده هستيم و زندگی می‌کنیم، هيچ کاری تموم‌شدنی نيست. 🔸پس چه بهتر که موقع انجام‌دادن هر کاری، لذت‌بردن رو فراموش نکنيم. نه مثل يک ربات فقط به انجام‌دادن و تموم‌شدن و فارغ‌شدن فکر کنیم. 🔹لذت حلال باعث قدرتمندشدن می‌شه و به‌طرز باورنکردنی‌ای باعث بالارفتن اعتمادبه‌نفس می‌شه. 🔺توانایی لذت حلال‌بردن، یک مهارت و یکی از اهداف مهم زندگیه که راه رسیدن به اون اهل فکرشدن و بالابردن سطح فکریه. ✾📚 @Dastan 📚✾
هدایت شده از قاصدک
🎁 ١٠ هدیه کربلا و مشهد و ده میلیون هدیه نقدی بمناسبت اعیاد شعبانیه کافیه به چندتا سوال تاریخی _ دینی درباره امام حسین(ع) و حضرت عباس و امام سجاد پاسخ بدی حسین دارابی تو کانالش ۳ تا مسابقه دینی طراحی کرده، برید خانوادگی جواب بدید، بین برنده ها قرعه کشی میکنه و هدیه کربلا و مشهد و چند میلیون هدیه نقدی میده. خیلی جذابه، هم هیجان مسابقه داره، هم هیجان برنده شدن،شاید توهم طلبیده شده باشی. هم کلی چیزم یاد میگیری تقلب هم آزاده😁 الانم مسابقه اولش رو گذاشته برید جواب بدید،👇 http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0 مشاهده مسابقه اول
🔆سفارش ميت 🌼نقل مى كنند: شخصى از دنيا رفت ، بستگان او، يك نفر قارى قرآن را اجير كردند، كه مدتى ، سر قبر او قرآن بخواند، قارى مشغول قرائت قرآن بر سر قبر او گرديد. 🌼تا اينكه بعد از چند روز يكى از وارستگان آن شخص را در عالم خواب ديد و از او احوال پرسى كرد، او در جواب گفت : 🌼 تقاضا دارم بگوئيد اين قارى قرآن بر سر قبر من ، ديگر قرآن نخواند، زى را وقتى كه قرآن مى خواند، به هر آيه اى (مثلاً آيه خمس ، زكات ، حج ، امر به معروف و نهى از منكر و...) مى رسد كه من به دستور آن آيه عمل نكرده ام ، مرا عذاب مى نمايند!! 🌼نگارنده گويد: در احاديث آمده كه امامان فرمودند: 🌼رب تالى القرآن و القرآن يلعنه چه بسيار افرادى هستند كه تلاوت قرآن مى كنند، ولى قرآن آنها را لعنت مى كند. 📚داستان دوستان، جلد اول، محمد محمدى اشتهاردى ✾📚 @Dastan 📚✾
🔆 کورحقیقی 🌱✨« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده 🔅بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. 🔅فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.» ✾📚 @Dastan 📚✾
📖 تفسیر قرآن کریم با داستان 📖 ✳️ روش دعوت به حق 🍃ادْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ ۖ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ ۖ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ🍃 (نحل : ۱۲۵) 🍂با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن! پروردگارت، از هر کسی بهتر می‌داند چه کسی از راه او گمراه شده است؛ و او به هدایت‌یافتگان داناتر است🍂 ✅ مناظره نیکو ✍ روزی بین ملا خلیل قزوینی و ملا محسن فیض کاشانی مناظره‌ای طولانی پیرامون مسأله‌ای علمی رخ داد، امّا او سخن حق ملامحسن را نپذیرفت و بر نظر خود اصرار ورزید تا این که پس از مدتی در قزوین به اشتباه خود پی برد و فهمید که حق با ملامحسن فیض بوده است. در همان وقت از قزوین به سوی کاشان حرکت کرد تا نزد او به حقانیت کلام ملامحسن اعتراف کند و در ضمن از او عذرخواهی نماید. وقتی به درب منزل وی رسید با صدای بلند گفت: یا محسن قد اتاک المسیئی (ای درستکار خطاکار به سوی تو آمد) مرحوم فیض صدای او را شناخت، بیرون آمد و وی را در آغوش گرفت و با یکدیگر مهربانی و صمیمیت نمودند. پس از ساعتی ملاخلیل به سوی قزوین حرکت کرد. هر چه ملامحسن فیض اصرار کرد که قدری توقف نماید قبول نکرد تا مبادا در اخلاص او شائبه‌ای پیش آید. 📚 قصه‌های تربیتی ✾📚 @Dastan 📚✾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
☕️فنجان طلای شعر ناب آوردم 🌹چای گل سرخ با گلاب آوردم ☕️برخیز و بنوش زندگی را از نو 🌹در سینی صبح ، آفتاب آوردم سـلام 🌹 صبحتون زیبـا ☕️ ‌‌‎‌‌‎‌‌ ‌ ✾📚 @Dastan 📚✾
🔴 ریزش گناهان با نماز ✍بوعثمان مى گوید: من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم ، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد همه برگهایش فرو ریخت . آنگاه به من گفت: نمى پرسى چرا چنین كردم؟ گفتم: چرا این كار را كردى؟ در پاسخ گفت: یك وقت زیر درختى در محضر (ص) نشسته بودم، حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهایش فرو ریخت. سپس فرمود: سلمان ! سۆال نكردى چرا این كار را انجام دادم؟ گفتم: منظورتان از این كار چه بود؟ 🔺فرمود: وقتى كه مسلمان وضویش را به خوبى گرفت، سپس پنچگانه را بجا آورد، او فرو مى ریزد، همچنان كه برگهاى این درخت فرو ریخت. 📚‍ بحار ج82 ، ص319 ✾📚 @Dastan 📚✾
🔆حکایت عابد و جوان 🌾روزی حضرت عیسی «ع» از صحرایی می گذشت. در راه به پرستش گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی میکرد. حضرت با او مشغول حرف زدن شد. 🌾دراین هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا سرشناس بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی «ع» و مرد زاهد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. حالا اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر. 🌾مرد زاهد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. دراین هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این زاهد بگو: 🌾ما دعایت را مستجاب کردیم و تو رابا این جوان محشور نمی‌کنیم، چرا که او به علت توبه و پشیمانی اهل بهشت هست و تو به علت غرور و خودبینی، اهل جهنم! ✾📚 @Dastan 📚✾
🔆برخورد پسنديده 🌱يكي از خويشان امام زين العابدين عليه السلام در برابر آن حضرت ايستاد و زبان به ناسزاگويي گشود. حضرت در پاسخ او چيزي نگفت. هنگامي كه مرد از پيش حضرت رفت. امام به اصحاب خود فرمود: 🌱- آنچه را كه اين مرد گفت، شنيديد. اكنون دوست دارم، همراه من بياييد تا نزد او برويم و جواب مرا نيز به او بشنويد. عرض كردند: حاضريم، ما دوست داشتيم شما هم همانجا پاسخ ايشان را بگوييد و ما هم آنچه مي توانيم به او بگوييم. سپس امام نعلين خويش را پوشيده، به راه افتاد. در بين راه اين آيه را مي خواند: ✨- (والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين.)(34) راوي مي گويد: ما از خواندن اين آيه دانستيم به او چيزي نخواهد گفت. وقتي رسيديم به خانه آن مرد، او را صدا زد و فرمود: 🌱- به او بگوييد علي بن الحسين با تو كار دارد. همين كه متوجه شد امام زين العابدين عليه السلام آمده است در حاليكه آماده مقابله و دفاع بود از منزل بيرون آمد و يقين داشت آن جناب براي تلافي جسارتهايي كه از او سر زده آمده است. ولي چشم امام عليه السلام كه به او افتاد، فرمود: ✨- برادر! چندي پيش نزد من آمدي و آنچه خواستي به من گفتي. اگر آن زشتيها كه به من گفتي در من هست، هم اكنون استغفار مي كنم و از خداوند مي خواهم مرا بيامرزد و اگر آن چه به من گفتي در من نيست، خداوند تو را بيامرزد. 🌱راوي مي گويد: آن شخص سخن حضرت را كه شنيد پيش آمد و پيشاني امام عليه السلام را بوسيد و عرض كرد: ✨- آري! آن چه من گفتم در شما نيست و من به آن چه گفتم سزاوارترم. ✾📚 @Dastan 📚✾
💐🌺🌹 ماده آهو و امام زين العابدين عليه السلام روزى امام زين العابدين عليه السلام با اصحاب خود نشسته بودند كه ناگاه ماده آهويى از بيابان نمايان گشت و آمد تا حضور مبارك امام عليه السلام رسيد، اصحاب ديدند كه او دُم تكان مى دهد و با دست بر زمين مى زند و صدايى از خود توليد مى كند (كه گويا صحبت مى كند) امام عليه السلام فرمودند: اَتَدْرُونَ ما تَقُولُ الظَّبْيَةُ، قالُوا لا ( آيا مىدانيد اين ماده آهو چه مى گويد، گفتند نمى دانيم) حضرت فرمودند مى گويد: فلانى فرزند فلانى از اهل قريش، روز گذشته در فلان وقت بچه مرا گرفته و از ديروز تا الآن شير نخورده، پس امام عليه السلام فرمود آن مرد قريشى را حاضر كنند و چون حاضر شد عرض كرد پدر و مادرم به فدايت باد چه امرى داريد، امام عليه السلام فرمودند: اَسْأَلُكَ بِحَقّى عَلَيْكَ ( به حقى كه من برگردن تو دارم) اين بچه آهو را كه صيد كردى به من ببخش، صياد پذيرفت و به حضرت بخشيد، چون مادرش بچه خود را بديد، همهمه نمود و دُم تكان داد و دست خود را بر زمين زد و بچهاش را شير داد، امامعليه السلام بچه را به مادرش بخشيد، و فرمودند: تَدْرُونَ ما قالَتِ الظَّبْيَةُ (مى دانيد كه ماده آهو چه گفت؟) عرض كردند خير، امام عليه السلام فرمود: مادرش گفت: رَدَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ كُلَّ غائِبٍ لَكُمْ، وَ غَفَرَ لِعَلِىِّ بنِ الحُسَيْنِ كَما رَدَّ عَلَىَّ وَلَدى( خداوند هر غايبى را براى شما برگرداند و خدا بيامرزد على بن الحسين را همانطور كه فرزندم را به من برگردانيد ) ✾📚 @Dastan 📚✾
🔴 کاری حکیمانه بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم «گویند اسکندر وارد شهری شد، و روی سنگ قبرها را خواند، دید همه در سن جوانی مرده اند و مرده ها بیش از سی سال نداشتند. پیرمردی را پیدا کرد و گفت: من با همه جهانگردی که داشتم، شهری مثل شهر شما ندیده ام، بگو چرا در این شهر همه جوان مرده اند؟ پیرمرد گفت: ما دروغ و تظاهر در زندگی نداریم و چون کسی که شصت سال عمر کرده، 30 سال آن را خواب بوده، پس در واقع 30 سال عمر مفید داشته است و ما نیز همان واقعیت را می نویسیم!».1 1. سید مهدی شمس الدین، جوانه های جوان، ص 482. ✾📚 @Dastan 📚✾
🌷 🌷 (٢ / ١) !! 🌷يك هفته از حمله عراق به ميهن اسلاميمان می‌گذشت. در آن يك هفته، ما با انجام چندين مأموريت موفقيت آميز، آنچه در دوران آموزشى ياد گرفته بوديم، به صورت عملى تجربه می‌كرديم، ولى خيلى چيزها كه زمان آموزشى آموخته بوديم، در جنگ قابل پياده كردن نبود. بر عكس، در شرايط مختلف، مواردى را تجربه كرده بوديم كه در آموزش به آن اشاره اى نشده بود. 🌷روز ششم مهر ماه ۵۹، مأموريتى به ما محول شد. در اين مأموريت چهار هواپيماي «اف ـ ۴» براى بمباران پل «الكوت» در برنامه قرار گرفته بودند. اين‌بار نيز من كابين عقب هواپيماى جناب سروان ياسينى بودم و شش تن ديگر از خلبانان با ما، هم پرواز بودند. 🌷طبق اطلاعات رسيده، اين پل براى دشمن جنبه حياتى داشت و انهدام آن موجب قطع پشتيبانى نيروهاى دشمن در منطقه جنوب می‌شد. در حقيقت، پل در شهر الكوت واقع شده بود كه جنوب عراق را با شمال آن مرتبط می‌كرد. به هرحال بعد از انجام توجيه با هواپيماهايى كه به انواع بمب مجهز شده بودند، به پرواز درآمديم. 🌷درحالی‌که يكى يكى شهرهاى كوچك و بزرگ خود را پشت سر می‌گذاشتيم از بالاى اروند رود هم گذشتيم و ارتفاع خود را كم كرديم تا از ديد رادارهاى دشمن پنهان باشيم. وقتى كه نزديك جزيره مجنون رسيديم آرايش خود را تغيير داده، به سوى هدف پيش می‌رفتيم كه ناگهان تعداد سى، چهل دستگاه لودر و بولدوز را در حال ساختن خاكريز مشاهده كرديم. 🌷جناب ياسينى را صدا زدم و گفتم:.... .... ♥️اَلَّلهُمـّ؏جِّل‌ لِوَلیــِـــڪَ الفَـرَجــــ ✾📚 @Dastan 📚✾