آخرین مأموریت سید مهدی ذاکر حسینی
مهدی ۲۰ خرداد سال ۱۳۹۵ به عنوان فرمانده با ۳۰ نیرو عازم سوریه شد. نیروهای تکفیری در حلب جمع شده بودند و میخواستند دوباره مناطقی را تصرف کنند که رزمندگان گرفته و شهدای زیادی داده بودند. فرمانده میدان با بی سیم به مهدی گفت «از سه طرف محاصره شده اید. نیروهایت را به جایی امن منتقل کن» او هم نیروها را به جای امنی فرستاد. دوستانش اصرار کردند تو هم با ما بیا ولی او گفت «حاج حسین شما را از من میخواهد اول شما باید سالم بروید بعد من میآیم».
سردار حسین اسداللهی به مهدی گفته بود «تو فرمانده هستی؛ مراقب نیروهایت باش» او هم جواب داده بود «خیالتان راحت باشد، جان نیروهایم از جان خودم ارجح است.»
مهدی ۲۷ نفر از نیروها را سالم برگرداند اما خودش و چند نفر مجروح شدند. تروریست ها تلاش میکردند با تک تیرانداز او را هدف قرار دهند اما نمیتوانستند. به همین دلیل با خمپاره و بمب کپسولی تمام ساختمانی را هدف قرار دادند که او پناه گرفته بود. بعد از یک انفجار شدید مهدی از نظر پنهان شد. دوستانش می گویند «هر چه او را صدا کردیم تا ببینیم کجاست پیدایش نکردیم.»
#سیدمهدی
#ذاکرحسینی
#شهیدمدافعحرم
#سخنرانیپدرشهید
@DastanPlus
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#داستان_تصویری
پرونده مظلوم ترین انسان در تاریخ توسط یک وکیل مطرح در جهان
@DastanPlus
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان جواب جالب نادر شاه افشار 💪
به یاوهگویی شاه عثمانی
شاه عثمانی:
ﭼﻮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻗﺸﻮﻧﻢ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺳﺤﺮﮔﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺍﮔﺮ آﻝ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺣﯿﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ
ﺯ ﭼﻨﮓ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ
ﭼﻨﺎﻧﺖ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺑﻪ ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ
ﮐﻪ ﯾﮑﺴﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ
ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻧﻮﺷﺖ :
ﭼﻮ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﻮﺩ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺯ ﭘﯿﺸﺶ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺷﻮﺩ
ﻋﻘﺎﺏ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﺑﻮﻡ
ﺩﻭ ﻣﺮﺩ خراسان ﺩﻭ ﺻﺪ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﻡ
ﺍﮔﺮ آل حیدر ﺩﻫﺪ ﺭﻭﻧﻘﻢ
ﺑﻪ قسطنطنیه ﺯﻧﻢ ﺑﯿﺮﻗﻢ
و اینگونه نادر جواب درخوری برای عثمانی فرستاد و به حرفی که زده بود عمل کرد و اگر شورشهای داخلی نبود، بعید نبود تا قلب امپراطوری عثمانی پیشروی کند.
به نقل از کتاب: “زندگی پرماجرای نادرشاه” از محمدحسین میمندی نژاد
راوی: سالار سنجری
امام جمعه چهاردانگه
@DastanPlus
✍🏻 #دست_نوشته شهید زاهدی
🕦 اندکی از جلسه گذشته بود که یکی از حاضران شروع کرد به صحبت و گزارش دادن ...
🔹 از وقتی ایشون مسئول شده اند، اوضاع خیلی بهتر شده و فلان مشکل و ... حل شده اند.
همینطور داشت ادامه میداد که دیدم حاج ابو مهدی (اسم #شهید_زاهدی در منطقه) یک برگه یادداشت تا شده به من داد. من با فاصلهی دو نفر از ایشون نشسته بودم ...
وقتی برگه را باز کردم و خواندم، متعجب شدم.
اون برگه این بود:
«بسمه تعالی
سلام عليكم
برادر حسین از جلسات آینده ممنوع
کنید هیچ برادری در صحبت هایش
اسم تأیید و .. از بنده بیاورد. اگر مشکلی
دارم مانعی ندارد بگویند. من یک
هیچ بوده و هستم و الله از قلبم
می گویم احساس گناه می کنم کسی
در مقابل دیگران از جمله حاجی از من خوب
بگوید. غرق تقصیر و .. هستم به خدا
پناه می برم. و السلام
«ابو مهدی»
✍🏻 این #خاطره را مسئول دفتر #شهید_زاهدی برایمان نقل کردند.
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@DastanPlus
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹#داستان_تصویری
منو حضرت رقیه(س) خرید!
[عارف خانطومان]
🥀شهید حسین امیدواری
@DastanPlus
🔹زمین
▫️شخصی ۳۰ سال مشغول تجارت بود و ثروت عظیمی به دست آورد و زمین بسیار بزرگی خریداری کرد و ۳۰ سال دیگر کار کرد و باز هم ثروت کلانی به دست آورد و با آن ثروت ، کاخ بسیار مجللی ساخت.
زمانی که میخواست به آن کاخ نقل مکان کند ، ماموران حکومتی گفتند که زمین شما آن طرف تر بود و زمین را عوضی گرفته ای
کاخت را بر روی زمین دیگری ساخته ای و زمین خودت بایر مانده است.
مولانا میگوید :
ما هم همینطوریم
یک زمین داریم به نام بدن
و یک زمین هم داریم به نام روح.
ما فکر میکنیم ، بدن ما ، زمین ماست و هرچه داریم خرج این بدن میکنیم و وقتی که میخواهیم بمیریم به ما میگویند:
زمین شما، روحتان بوده ولی شما روح را رها کرده اید و فقط بدن را آباد کرده اید
در زمین مردمان، خانه مکن
کار خود کن ، کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین میدهی
جوهر خود را نبینی ، فربهی
گر میان مشک تن را جا شود
روز مردن گند او پیدا شود
مُشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود نام پاک ذوالجلال
@DastanPlus
#خاطره
👌 مرحوم آیتالله حاج شیخ علی افتخاری گلپایگانی درباره آیت الله شیخ محمدتقی بهجت فومنی قدس الله سرهما می گوید :
🔹 من هر روز حدود نیم ساعتی خدمت ایشان میرفتم و ایشان هم روی لطف و توجهی که به من داشتند، کلید منزلشان را به من داده بودند که هر وقت بخواهم، بتوانم به آنجا بروم. آن روز دیدم که شخصی دم در ایستاده و آقا هم به خاطر گرمای تابستان با یک پیراهن نازک و عرقچین دم در آمدهاند و دارند با او حرف میزنند.
🔸 جلو رفتم و سلام کردم و دیدم آن شخص دارد از دستتنگی و فشار معیشت با آقا صحبت میکند و از ایشان میخواهد دعایی را به او تعلیم بدهند تا از وضعیت مشقتبار خود خلاص شود.
آقا به ایشان فرمودند:
صبح و شب این دعا را بخوانید:
«اللَّهُمَّ أَغْنِنِی بِحَلَالِکَ عَنْ حَرَامِکَ وَ بِفَضْلِکَ عَمَّنْ سِوَاکَ».
🔹 آن آقا گفت: «یادم نمیماند. بیزحمت بنویسید و بدهید.» آقا به من فرمودند: «آقای افتخاری! بنویسید و به ایشان بدهید». من خودم میخواستم : «بطاعتک عن معصیتک» را هم بیفزایم که آقا فرمودند: «این کار را نکن.» آقا فرمودند: «بعد از آن هم صلوات بفرستید. إن شاء الله اثر دارد».
@DastanPlus
#خاطرات_دفاع_مقدس
✍یه روز توی خط، هوا پر از صدای سوت خمپاره و بوی باروت بود.
همه جدی و ساکت، منتظر دستور، که یههو «عبدالله» با اون لبخند همیشگیش اومد وسط سنگر.
گفتم: «داداش اینجا جای شوخی نیستا!»
خندید و گفت: «بابا آدما ،جدی جدی میمیرن، بذار ما یه کم بخندیم که دنیا قشنگتر بره!»
چند دقیقه بعد صدای انفجار اومد، ترکش خورد به پهلوش.
همه ریختیم بالا سرش.
خون میاومد ولی هنوز لبخند رو لبش بود.
گفت: «ناراحت نباشین بچهها، من میرم عقب که امام تنها نمونه!»
همه مون اشک تو چشممون جمع شده بود وقتی امدادگرا که اومدن، همون موقع که داشتن میذاشتنش رو برانکارد، عبدالله با اون لحن شوخش گفت:
«آروم بذار داداش، تازه لباسمو شستم، خاکیش نکن!»
همونجا، وسط خون و خاک و دود، خندهمون گرفت...
آخه عبدالله حتی وقتی داشت میرفت، بازهم خندوند ما رو.
یه شوخطبع واقعی؛ یه دلی که حتی مرگ هم نتونست خندهاش رو ازش بگیره. 🌹
@DastanPlus