6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹#داستان_تصویری
منو حضرت رقیه(س) خرید!
[عارف خانطومان]
🥀شهید حسین امیدواری
@DastanPlus
🔹زمین
▫️شخصی ۳۰ سال مشغول تجارت بود و ثروت عظیمی به دست آورد و زمین بسیار بزرگی خریداری کرد و ۳۰ سال دیگر کار کرد و باز هم ثروت کلانی به دست آورد و با آن ثروت ، کاخ بسیار مجللی ساخت.
زمانی که میخواست به آن کاخ نقل مکان کند ، ماموران حکومتی گفتند که زمین شما آن طرف تر بود و زمین را عوضی گرفته ای
کاخت را بر روی زمین دیگری ساخته ای و زمین خودت بایر مانده است.
مولانا میگوید :
ما هم همینطوریم
یک زمین داریم به نام بدن
و یک زمین هم داریم به نام روح.
ما فکر میکنیم ، بدن ما ، زمین ماست و هرچه داریم خرج این بدن میکنیم و وقتی که میخواهیم بمیریم به ما میگویند:
زمین شما، روحتان بوده ولی شما روح را رها کرده اید و فقط بدن را آباد کرده اید
در زمین مردمان، خانه مکن
کار خود کن ، کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین میدهی
جوهر خود را نبینی ، فربهی
گر میان مشک تن را جا شود
روز مردن گند او پیدا شود
مُشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود نام پاک ذوالجلال
@DastanPlus
#خاطره
👌 مرحوم آیتالله حاج شیخ علی افتخاری گلپایگانی درباره آیت الله شیخ محمدتقی بهجت فومنی قدس الله سرهما می گوید :
🔹 من هر روز حدود نیم ساعتی خدمت ایشان میرفتم و ایشان هم روی لطف و توجهی که به من داشتند، کلید منزلشان را به من داده بودند که هر وقت بخواهم، بتوانم به آنجا بروم. آن روز دیدم که شخصی دم در ایستاده و آقا هم به خاطر گرمای تابستان با یک پیراهن نازک و عرقچین دم در آمدهاند و دارند با او حرف میزنند.
🔸 جلو رفتم و سلام کردم و دیدم آن شخص دارد از دستتنگی و فشار معیشت با آقا صحبت میکند و از ایشان میخواهد دعایی را به او تعلیم بدهند تا از وضعیت مشقتبار خود خلاص شود.
آقا به ایشان فرمودند:
صبح و شب این دعا را بخوانید:
«اللَّهُمَّ أَغْنِنِی بِحَلَالِکَ عَنْ حَرَامِکَ وَ بِفَضْلِکَ عَمَّنْ سِوَاکَ».
🔹 آن آقا گفت: «یادم نمیماند. بیزحمت بنویسید و بدهید.» آقا به من فرمودند: «آقای افتخاری! بنویسید و به ایشان بدهید». من خودم میخواستم : «بطاعتک عن معصیتک» را هم بیفزایم که آقا فرمودند: «این کار را نکن.» آقا فرمودند: «بعد از آن هم صلوات بفرستید. إن شاء الله اثر دارد».
@DastanPlus
#خاطرات_دفاع_مقدس
✍یه روز توی خط، هوا پر از صدای سوت خمپاره و بوی باروت بود.
همه جدی و ساکت، منتظر دستور، که یههو «عبدالله» با اون لبخند همیشگیش اومد وسط سنگر.
گفتم: «داداش اینجا جای شوخی نیستا!»
خندید و گفت: «بابا آدما ،جدی جدی میمیرن، بذار ما یه کم بخندیم که دنیا قشنگتر بره!»
چند دقیقه بعد صدای انفجار اومد، ترکش خورد به پهلوش.
همه ریختیم بالا سرش.
خون میاومد ولی هنوز لبخند رو لبش بود.
گفت: «ناراحت نباشین بچهها، من میرم عقب که امام تنها نمونه!»
همه مون اشک تو چشممون جمع شده بود وقتی امدادگرا که اومدن، همون موقع که داشتن میذاشتنش رو برانکارد، عبدالله با اون لحن شوخش گفت:
«آروم بذار داداش، تازه لباسمو شستم، خاکیش نکن!»
همونجا، وسط خون و خاک و دود، خندهمون گرفت...
آخه عبدالله حتی وقتی داشت میرفت، بازهم خندوند ما رو.
یه شوخطبع واقعی؛ یه دلی که حتی مرگ هم نتونست خندهاش رو ازش بگیره. 🌹
@DastanPlus