eitaa logo
داستان کوتاه
436 دنبال‌کننده
13 عکس
1 ویدیو
0 فایل
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید ...
مشاهده در ایتا
دانلود
گلی گم کرده‌ام‌ می‌جویم او...
روزی ناصرالدین قاجـار و همراهانش رفتند به باغ دوشان تپه ، نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت نظر شاه را جلب کرد ، فوری کاغذ و قلم برداشت و شروع به نقاشی آن گل نمود . تمام که شد‌ ، آنرا به دربـاریان نشان داد و پرسید چطور است !؟ مستوفی الممالک پاسخ داد " قربان خیلی خوب است " اقبال الدوله گفت " قربان حقیقتا عالی است " و اعتمادالسلطنه نیز عرض کرد " قربـان نظیر ندارد " و بعد یکی دیگر گفت " این نقاشی حتی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است " نوبت به ضیاالدوله که رسید گفت " حتی عطر و بوی نقاشی قبله عالم ازعطر و بوی خود گل ، بیشتر و فرحناکتر است " همه حضار خندیدند . بعد از انکه خلوت شد ، شاه به موسیو ریشار فرانسوی گفت ؛ وضع امروز را دیدی !؟ من باید با این احمق ها مملکت را اداره کنم . ( ص ۹۲۳ کتاب چکیده های تاریخ )
‏جنگ پايان خواهد يافت و رهبران با هم گرم خواهند گرفت و باقى می‌ماند آن مادرِ پيرى كه چشم به راهِ فرزندِ شهيدش است و آن دخترِ جوانى كه منتظرِ معشوقِ خويش است و فرزندانى كه به انتظارِ پدرِ قهرمان‌شان نشسته‌اند نمی‌دانم چه كسى وطن را فروخت اما ديدم چه كسى بهاىِ آن را پرداخت.
چه فایده‌ای دارد؟ نگرانِ من باشی ولی از من دفاع نکنی؟ خیلی دوستم داشته باشی، اما من را نفهمی؟ جای خالی‌ام را حس کنی، اما سراغم را نگیری؟ چه فایده‌ای دارد؟ در بینِ وسایلت باشم اما مهمترین‌شان نباشم...
فیلم تمام شد و تیتراژ پایانی تازه داشت روی پرده‌ی نقره‌ای سینما نقش می‌بست که تمام چراغ‌ها روشن شدن و همه‌ی تماشاگران سریع از جا برخاستن و به سمت درب‌های خروج با عجله به راه افتادن‌. ازدحام عجیبی بود و همه سعی میکردن زودتر خود را به درب خروجی برسانند. در همان حال تیتراژ همچنان روی پرده در حال پخش شدن بود. اسامی عوامل فیلم برداری تا دستیاران کارگردان و سایر بازیگران و چهره پردازان و طراحان لباس و دستیارانشان، یکی یکی و بصورت عمومی به نمایش در می‌آمدند. در آن شلوغی و هم‌همه، دختر نوجوانی در ردیف سوم و در گوشه‌ای همچنان سرجایش نشسته بود و مشتاقانه به پرده چشم دوخته بود. نامش که در ردیف دستیاران لباس بر پرده نقش بست، شوق عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. دستهایش را مُشت کرد و لبخند، صورت زیبایش را زیباتر کرد. دخترک با شوق عجیبی به عقب برگشت تا عکس العمل دیگران را ببیند. اما در نهایت بُهت و تعجب دید که هیچکس در سالن نیست و او فقط تنها آنجا نشسته. غمِ بزرگی در دلش نشست و به عمر کوتاه خوشحالیش پایان داد. در همان حال کمی که دقت کرد، مَردی را دید که در انتهای سالن هنوز روی صندلی‌اش باقی مانده بود. خوشحال و امیدوار شد و چند قدمی به آن سمت رفت اما ناباورانه دید، مرد در خواب عمیقی فرو رفته. دختر بار دیگر به پرده‌ی سینما نگاهی انداخت و سپس‌ با سرِ پایین از درب سالن خارج شد.
در کشور چین، دو مرد روستایی میخواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن. اما در سالن انتظار قطار، آنان برنامه خود را تغییر دادند زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان آدرس می پرسند پول می گیرند اما پکنی ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند نه تنها غذا، بلکه پوشاک به او می دهند. فردی كه می خواست به شانگهای برود با خود فكر كرد: «پكن جای بهتری است، كسی در آن شهر پول نداشته باشد، باز هم گرسنه نمی ماند. با خود گفت خوب شد سوار قطار نشدم و گرنه به گودالی از آتش می افتادم.» فردی كه می خواست به پكن برود پنداشت كه شانگهای برای من بهتر است، حتی راهنمایی دیگران نیز سود دارد، خوب شد سوار قطار نشدم، در غیر این صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم. هر دو نفر در باجه بلیت فروشی، بلیت هایشان را با هم عوض كردند. فردی كه قصد داشت به پكن برود بلیت شانگهای را گرفت و كسی كه می خواست به شانگهای برود بلیت پكن را به دست آورد. نفر اول وارد پكن شد. متوجه شد كه پكن واقعا شهر خوبی است. ظرف یك ماه اول هیچ كاری نكرد. همچنین گرسنه نبود. در بانك ها آب برای نوشیدن و در فروشگاه های بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را كه مشتریها می توانستند بدون پرداخت پول بخورند، می خورد. فردی كه به شانگهای رفته بود، متوجه شد كه شانگهای واقعا شهر خوبی است هر كاری در این شهر حتی راهنمایی مردم و غیره سود آور است. فهمید كه اگر فكر خوبی پیدا شود و با زحمت اجرا گردد، پول بیشتری به دست خواهد آمد. او سپس به كار گل و خاك روی آورد. پس از مدتی آشنایی با این كار، 10 كیف حاوی از شن و برگ های درختان را بارگیری كرده و آن را «خاك گلدان» نامید و به شهروندان شانگهایی كه به پرورش گل علاقه داشتند فروخت. در روز 50 یوان سود برد و با ادامه این كار در عرض یك سال در شهر بزرگ شانگهای یك مغازه باز كرد. او سپس كشف جدیدی كرد؛ تابلوی مجلل بعضی از ساختمان های تجاری كثیف بود. متوجه شد كه شركت ها فقط به دنبال شستشوی عمارت هستند و تابلو ها را نمی شویند. از این فرصت استفاده كرد. نردبان، سطل آب و پارچه كهنه خرید و یك شركت كوچك شستشوی تابلو افتتاح كرد. شركت او اكنون 150 كارگر دارد و فعالیت آن از شانگهای به شهرهای هانگجو و ننجینگ توسعه یافته است. او اخیرا برای بازاریابی با قطار به پكن سفر كرد. در ایستگاه راه آهن، آدم ولگردی را دید كه از او بطری خالی می خواست. هنگام دادن بطری، چهره كسی را كه پنج سال پیش بلیط قطار را با او عوض كرده بود به یاد آورد. ✅ همه‌ی اتفاقات خوب و بد زندگی‌ات از خودت شروع می‌شود!